{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوازدهم | اعتراف

پارت دوازدهم | اعتراف

عصر روز بعد...
پارک کنار رودخانه‌ی «هان» آرام‌تر از همیشه بود.
نسیم ملایمی میان درخت‌ها می‌پیچید و صدای آب، سکوت بین دو نفر را پر کرده بود.
رزا زودتر رسیده بود.
هر چند ثانیه یک‌بار به ساعتش نگاه می‌کرد.
تا اینکه صدای قدم‌هایی را شنید.
تهیونگ بود.
با یک هودی مشکی و شلوار جین، آرام به سمتش آمد.
چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاد.
ـ «سلام...»
رزا لبخند کمرنگی زد.
ـ «سلام.»
برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.
انگار هر دو نمی‌دانستند از کجا شروع کنند.
بالاخره رزا سکوت را شکست.
ـ «ویلیام... همه‌چیز رو بهم گفت.»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
ـ «نمی‌خواستم این‌طوری بفهمی.»
ـ «پس حقیقت داره؟»
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
دیگر راهی برای پنهان کردن احساسش نداشت.
ـ «آره... حقیقت داره.»
رزا قلبش تندتر از همیشه می‌زد.
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
ـ «تمام این مدت سعی کردم فراموشت کنم.»
ـ «چون خواهر ویلیام بودم؟»
ـ «چون تو... خط قرمز بهترین دوست من بودی.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد تهیونگ آرام ادامه داد:
ـ «هر بار که می‌دیدمت، به خودم می‌گفتم این حس باید تموم بشه... اما هر روز بیشتر شد.»
نگاهش را مستقیم به چشم‌های رزا دوخت.
ـ «دوستت دارم، رزا.»
اشک در چشم‌های رزا جمع شد.
این همان جمله‌ای بود که سال‌ها آرزوی شنیدنش را داشت.
لبخند کوچکی زد و با صدایی لرزان گفت:
ـ «فکر می‌کنی فقط تو این حس رو داشتی؟»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
رزا آرام گفت:
ـ «من خیلی قبل‌تر از تو... عاشقت شده بودم.»
چشم‌های تهیونگ از ناباوری برق زد.
برای لحظه‌ای فقط به هم نگاه کردند.
تهیونگ آرام دستش را جلو آورد.
ـ «پس... از امروز با هم شروع کنیم؟»
رزا به دستش نگاه کرد.
دلش می‌خواست همان لحظه دستش را بگیرد...
اما تصویر ناراحتِ ویلیام جلوی چشمش آمد.
آرام سرش را پایین انداخت.
ـ «نه... هنوز نه.»
تهیونگ اخم نکرد.
فقط با نگرانی پرسید:
ـ «چرا؟»
رزا با صدایی آرام گفت:
ـ «تا وقتی ویلیام راضی نشه، نمی‌تونم وارد یه رابطه بشم. نمی‌خوام خوشبختی من باعث بشه تو بهترین دوستت رو از دست بدی... یا من برادرم رو.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند تلخی زد.
ـ «همین باعث شد بیشتر از قبل دوستت داشته باشم.»
رزا لبخند زد.
آن‌ها هنوز زوج نشده بودند...
اما حالا هر دو حقیقت را می‌دانستند.
و فقط یک نفر مانده بود که باید قلبش نرم می‌شد...
ویلیام.
پآیآن پارت دوازدهم...💍🤍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت آخر : (برای هر سه پارت هستشش😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟯𝟱࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟯𝟬࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟭𝟮࿐
دیدگاه ها (۷)

پارت یازدهم | حقیقتسه روز...سه روز بود که ویلیام و تهیونگ حت...

پارت دهم | بین عشق و رفاقترزا با نگرانی به آن دو نگاه کرد.ـ ...

پارت نهم | حقیقتی که دیگر پنهان نمی‌ماندجشن دانشگاه رو به پا...

پارت هفتم | باران سئولباران آرامی روی خیابان‌های سئول می‌بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط