رمان شراب عشق

رمان شراب عشق


منم دیگه تاقت نداشتم. با داد و اعصابانیت گفتم:

_خب میگفتی آقا شایان بگو. همه در و داف خوب ادامه بده

*اعه دیاناجان توهم اونجایی

_دیانا جانو مرض. ارسلان واقیعت رو به آقا شایان بگو...

+راستش ما... ما باهم رل زدیم.

*چییییییییی

_چیو مرض رل زدیم تا نیم ساعت دیگه ام میام اونجا خدا حافظ

و گوشی رو قطع کردم. و روبه ارسلان گفتم:

_هوووو توهم که بدت نیومد اینارو گفت؛

+عشقم من که چیزی نگفتم.

_من عشقتو نیستم این فقط یک بازیه

+دارم تمرین میکنم بابا. آخه من که نگفتم خوشم اومده

_نتو رو خدا بیا بگو ارسلان حرف نزن توروخدا

_هان چیه حرف نمیزنی لال شدی

+خودت گفتی هلوی وحشی...
دیدگاه ها (۲)

رمان شراب عشق _وایییی ارسلان رومخمنی بسه رانندکی ات رو بکن. ...

رمان شراب عشق وقتی رفتم داهل تمام پسرا با هیزی نگاهم ویکرد خ...

رمان شراب عشق برای اینکه جون خودم در امان بمونه نیاوردم. باه...

رمان شراب عشق آرامشی که لب های این بشر داره. هیچی نداره۵مین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط