{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_251

#پارت_251


با بغض پلک زدم که اشکم بی اختیار روی گونه ام چکید...

فشاری که این چند دقیقه بهم وارد شده بود گویی زبانم را لال کرده بود و حتی توانایی فحش دادن هم نداشتم.

اما سروش برعکس من صدایش درامد و با نفس های نصفه و نیمه ای که میکشید فحش و ناسزا نثار سیامکی میکرد که در دنیا خود سیر میکرد...

چقدر گناه دارد مرگ کسی را ارزو کنیم!؟ خدایا من را ببخش اما، ارزوی مرگش بزرگترین خواسته ام است!

با صدای مهیبی که از باز شدن در انبار در گوشم پیچید ریه هایم به یکباره از هوا پر شد و سر چرخاندم.

بالاخره امد...!
حسـام من...میدونستم قولش قوله!

با دیدن سروش و دنیا که مستقیما در محدوده دیدش بودند قدم تند کرد و به سمتشان امد اما در میان راه چشمش به من و سیامک افتاد و ایستاد !

سیامک با پوزخند عمیقی انگشتش را گوشه لبش کشید و اصلحه اش را روی شکمم فشرد و گفت:

_پیشنهاد میکنم...

قبل از اینکه حرفش را تمام کند حسام با فرزی تمام گلوله ای رو مچ دستش فرود اورد و غرید:

_پیشنهادتو برای خودت نگهدار بی ناموس!

دستبند فلزی را به هر دو دستش زد و گوشه ای پرتش کرد.

با فریاد بلندی که کشید دختر ریز نقش در حالی که میدوید، چادر مشکی رنگی همراه خود اورد و دور من پیچید .

به نرمی عقب کشید و گفت:

_میتونید...

_میتونی بری ستوان...

دختر به سرعت احترام نظامی گذاشت و رفت.

نیروهای اورژانس به سرعت سروش و دنیارا روی برانکارد های چرخ دار گذاشته و به بیمارستان منتقل کردند.

سیامک هم با همان نفس های بریده به بیمارستان منتقل شد و با حرف حسام اورا دستبند خورده برای عمل فرستادند!

راه گلویم بسته شده بود و برای هر حرفی بسته بود.

" در سنگین ترین نظریه غم گیر کرده ام بغضم نه در می اید نه از بین میرد...! بغلم کن!"

حسام حتی نگاهم نمیکردو چه چیزی از این بدتر می توانست باشد؟

مانند نوزاد در خودم جمع شدم و سر بر زانو هایم گذاشتم.

چقـدر طول کشید نمیدانم...!
همهمه ها خوابید و اطراف ارام تر از قبل شد...!

با حس دستی روی شانه ام سر بلند کردم...

چیزی را که میدیدم باور نداشتم...!
#پارت_252

زمزمه کردم:

_عمه فائقه...!

عمه که از شدت گریه سرخ شده بود با شنیدن اسمش از زبانم بازویم را محکم به سمت خود کشید و من را در پناه اغوشش گرفت.

دست های بی جانم اهسته دور کمرش حلقه شد و پلک روی هم گذاشتم.

*

" سه روز بعد "

بدون حسام حتی هوای باران گرفته شهریور هم برایم زیبا نبود...

حتی یک تماس ناقابل هم نمیگرفت تا حالم را بپرسد!

دستم را روی شیشه بخار گرفته گذاشتم و سرم را بهش تیکه دادم ، تا سرمایش التهاب درونم را کمتر کند اما باز صدای حسام در گوشم ناقوس وار به صدا درامد:

_به شیشه تکیه نده...سرده!

با صدای عمه از شیشه جداشدم و به سمتش چرخیدم...

کلافه و نگران لیوان گرم شیر قهوه را بدستم داد و گفت:

_نگاه داری نگرانم میکنی...دوباره گوشه گیر شدی!
کم حرف و...

جرعه ای از محتوای لیوان خورده و میان حرفش گفتم:

_خوبم...فقط یکم خسته ام!

برای عوض کردم حال و هوایش لبخندی هم کنج لب های غم گرفته ام اضافه کرده و ادامه دادم...

_پس مسابقات عکاسی رو اول شدی!هوووم !؟
عکسارو به من نشون نمیدی عمه بازم سکرت بازی!؟

مشخص بود دستم را خوانده و صدای لرزانم حال خرابم را تا حدودی لو داده!

سر تکان داد و گفت :

_بیا پذیرایی بشین دوربینو به تلویزیون وصل کردم.

از خدا خواسته از زیر نگاه کاونده اش به سرعت گریخته و به سمت مبل های راحتی سفید و گلبهی رفتم .

با قدم های مزون و کشیده کنارم نشست و دوربین را بدست گرفت و صفحه نمایش را روشن کرد...

پرسیدم :

_موضوع عکسا چیه!؟

با باز شدن فایل زمزمه کرد:

_در کل ده مرحله داشت این اخری از بقیه جذاب تر بود...

عــشق...!

" خدایا داشتیم...!؟ "

لب های خشک شده ام را تر کرده و جرعه دیگری از محتوای ولرم شده لیوان نوشیدم.

عکس ها برای خون کردن دل من کافی بود عمه درباره هر عکس توضیح میداد و داستان های خنده داری تعریف میکرد اما من...

با تمام شدن عکس ها روی اخرین عکس زوم کرد و گفت:

_اینم عکس برتر مسابقه...چطوره؟

حاضر بودم قسم بخورم بی نظیر بود و اگر اول نمیشد باید به عقل داور ها شک میکردم...

دختر و پسری که روی برف ها لیز خورده و پسر عاشقانه دستش را سپر سر دخترک بور کرده بود تا اسیب نبیند!

با باز شدن پنجره جدیدی از خاطرات به سرعت سرم را به چپ و راست تکان داده و گفتم:

_میرم بیمارستان...

عمه از جایش بلند شد و گفت:

_میخوای منم باهات بیام...!؟

بوسه ای روی موهای نسکافه ای و خوش رنگش زده و گفتم:

_ نگران نباش...دیگ خطری تهدیدم نمیکنه.

بارونی فیروزه ای و شال و شلوار سفیدم را از کمد بیرون کشیده و روی تخت گذاشتم .

موهایم را به نرمی از یک طرف بافته و کش زیبایی پایین ان بستم

عطر فرانسو
دیدگاه ها (۱)

#پارت_262ابرویی بالا انداخت و گفت:_برو با بزرگترت بیا!والا ق...

من به قربون تو برم😍 😙

عشق من😍 💋 ❤

پیشت اومدم... 1

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟏𝟎«چون دو پارت قبل تغییر کرده اول اونارو ...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط