{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:21
name: عشق و جدایی



ویو جیمین

اجوما تمام اتفاق هایی که افتاده بود رو بهم گفت و متوجه شدم که کوک می خواد ببرتش..راستش من خیلی وقت پیش فهمیدم که اون با کوک ازدواج کرده و با کوک قرار داد بستیم که هر موقع خواست بیاد بورا رو ببره ولی باید مدرسه بره این ارزوی بورا بود..با این که می دونم بورا بعدا از دستم عصبی میشه ولی این برای خودش بهتر بود....ولی بورا الان گم شده بود به کوک زنگ زدم...اون پیداش کرده بود ولی من نزدیک تر بودم به بورا به خاطر همین زود تر رسیدم..اونجا یه خونه بود ولی چرا باید بورا بره اونجا؟..

ویو بورا

جک واقعا یه اشغال بود من چرا فکر کردم مثل مامانشه..
°حالا مثل یه دختر خوب لباسات رو در بیار‌..
+ولم کن اشغال..(گریه)
جک سیع می کرد لباشمو در بیاره ولی من خیلی مقاومت می کردم...
°هرزه کوچولو بزار من کارم رو بکنم دیگه...
+عوضی ولممم کننن کثافتت..(با داد و گریه)
با چکی که جک بهم زد گوشم سوت کشید...اون واقعا یه اشغال بود...
°وقتی می خوای با من حرف بزنی صداتو بیار پایین فهمیدیییی؟(با داد)
+ولمم کننن...(گریت شدید تر شد)
بعد لباسم رو توی تنم پاره کرد...من دیگه جونی برای مقاومت نداشتم..و فقط سیع می کردم ازش دورشم....
°انقدر بی جونی؟(خندید)
همه لباسام توی تنم پاره کرده بود و فقط جلوش با لباس زیر بودم....که یهو یکی اومد تو..اون جیمین بود..؟

ویو جیمین

جلوی در بودم که صدای جیغ به گوشم رسید‌.اون صدای بورا بود؟ سریع رفتم توی خونه..وقتی چشمم خورد به بورا خشک شدم انگار کل دنیا روی سرم خراب شده بود...اون حرومزاده...
&عوضییی(با داد)
°ولم کننن دیونههه
تا جایی که می تونستم داشتم می زدمش که کوک اومد تو اون سریع رفت سمت بورا و کتش رو انداخت روی بورا...
-بورا رو ببر توی ماشین...
&کوک...
-کار این عوضی بود..؟
&اره..وقتی اومدم تو بورا همین جوری بود..
°خیلی بدن قشنگی دار...
کوک نزاشت حرفش رو کامل کنه که محکم با مشت زد توی دهنش...
-جنازتم به ..دست کسی...نمیرسه..(نفس نفس می زد)
-بورا رو ببر جیمین...الاننن(با داد)
بورا رو بغل کردم بدنش خیلی بی جون بود...بردمش توی ماشین..

ویو کوک

انقدر زدمش که حتی نمی تونست تکون بخوره..دستام همه خونی بود..ولی چرا من این کارو برای بورا کردم..؟.....

ویو بورا

با صدای جیمین به خودم اومدم..یعنی اون منو نجات داده..؟
+جیمینشی..؟(با بی هوشیاری)
&من اینجام بورا....کنارتم...
بعد از این حرفش انگار که خیالم راحت باشه چشمام سیاه رفت و جایی رو ندیدم...
دیدگاه ها (۷)

part:22name: عشق و جداییویو جیمین بورا اروم چشماش بسته شد......

part:23name: عشق و جداییویو کوکبورا رو بردم توی اتاق خودم..ب...

part:20name: عشق و جداییویو بورا و برگشتم...اون یه پسر بود ف...

part:19name:عشق و جداییویو بوراتوش..یه لباس خواب سیاه بود..ا...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط