{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند:

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند:

بافتن شبهای بلند زمستان با کلاف آرامش

شستن و رفو کردن پیراهن روز

پختن مربای زردآلوی دوران کودکی من

بستن در به روی تاریکی شب

و آکندن بالش ام از رویاهای زیبا

دستان مادرم همه چیز را از خاطر برده اند

تنها کاری که دستان مادرم به یاد دارند

نوازش است مثل گذشته

لرزان
چهره ام را نوازش می دهد

و حلقه های کبود زیر چشمانم را می زدایند

دیگر بار او مادرم می شود

و من کودکش

دستان مادرم نوازش را از یاد نمی برند
دیدگاه ها (۱۰)

24:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلنگاهی خیره به...

با مداد شکسته می نویسم من میمانم و قلب تنهای خودم و غم ساله...

My love is a kingPart1))چند هفته پیش منو به عنوان یه خدمت کا...

p26دقایقی گذشته که بدون حرف کنار هم راه میرن، فضای بینشون، س...

(Part16)15 سال دروغ.. فصل دوم.. {اون بو ...

چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردممگر دشمن کند این‌ها...

می دانی "بهشت" کجاست؟؟؟اگر از من جوابش را بخواهی ، می گویم:آ...

آبان عزیزم خوش آمدی ...🍁🍁🍁🍁🍁کاش در چمدانت چیزهای خوبی برایما...

این شعر خود حقیقته، حقیقت خدایی که خیلی وقته معجزه کردن و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط