「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 21
✦.................................
لیندا، خواهرِ کوچکتر که ده سال بیشتر نداشت، با چشمهای گرد و براقش به آیلین خیره شد. وقتی آیلین را دید، لبخندی گشاد زد و خودش را به مادرش چسباند، اما با صدایی که از ذوقِ زیاد کمی بریده بریده میشد، گفت:
لیندا:سلام! تو همونی هستی که سلین هی ازت حرف میزد؟ من لیندا هستم. خیلی خوشگلی
مادر نامجون با دیدنِ ذوقِ لیندا خندید و با برخوردی بسیار گرم و خاکی، خانوادهی آیلین را به داخل دعوت کرد. فضای سالن پر از صدای خنده و گفتگو بود. لینا با مهربانیِ تمام، آیلین را به سمتِ مبلمانِ راحتی راهنمایی کرد و برایش چای ریخت.
آیلین که از این همه سادگی و محبتِ آنها غافلگیر شده بود، کمکم گاردِ همیشگیاش را پایین آورد. همهچیز به قدری نرم و دوستانه پیش میرفت که حتی فکرش را هم نمیکرد این آرامشِ قبل از طوفان باشد.
...
آیلین هنوز داشت سعی میکرد خودش را با فضای گرم و صمیمیِ خانهی نامجون وفق بدهد.
خانهای که برخلاف ظاهرِ باشکوه و مرتبش، عجیب حسِ آرامش میداد؛ انگار دیوارهایش هم بلد بودند با مهمانها مهربان باشند.
بعد از کمی گفتوگوی کوتاه با مادر نامجون، او بالاخره اجازه گرفت کیف کوچکش را بردارد. کیف چرمیِ کوچکی که بندش را محکم دور مچش نگه داشته بود، مثل یک تکیهگاهِ آشنا در دستش بود. در تمام مدت، نگاهش گاهی به اطراف میرفت؛ به مبلهای روشن، قاب عکسهای مرتب روی دیوار، شمعدانهای براق، و گلهایی که با وسواس در گلدانهای بلند چیده شده بودند.
مادر نامجون با لبخندِ آرامی که از همان اول به دل نشسته بود، به سمت پلهها اشاره کرد و گفت
خانم کیم:عزیزم، انگار خسته ای اتاقت توی طبقهی بالاست. راهرو رو که بالا بری، درِ دوم سمت راست میشه.
آیلین مودبانه سر تکان داد.
+ممنونم، خیلی لطف کردید.
مادر نامجون با مهربانی نگاهش کرد، طوری که انگار از همین حالا او را جزئی از خانه میدانست.
خانم کیم:راحت باش عزیزم. هر چیزی خواستی فقط صدا بزن.
آیلین لبخند کمرنگی زد، کیفش را محکمتر در دست گرفت و به سمت پلهها رفت.
صدای قدمهایش روی کفپوشِ براقِ چوبی، نرم و آرام میپیچید.
هرچه بالاتر میرفت، صدای گفتوگوی طبقهی پایین آرامآرام دورتر میشد؛ خندهی لیندا، صدای مهربان لینا، و لحن آرام نامجون که با پدر و مادرش صحبت میکرد، همه در هم میپیچیدند و بعد مثل موجی دور میشدند.
طبقهی بالا ساکتتر بود.
نه آن سکوتِ ترسناک، بلکه سکوتی که از تمیزی و نظم میآمد؛ راهرویی روشن با فرشِ باریکِ کرمرنگ، دیوارهایی با قابهای مینیمال، و درهایی که با فاصلهی منظم از هم قرار گرفته بودند.
آیلین ایستاد.
فکر کرد:
+دوم سمت راست... درست همینجاست.
اما اینجا خانهای بزرگ بود، و همهچیز در نگاه اول شبیه هم به نظر میرسید.
دو تا درِ نزدیک هم، هر دو چوبی و همرنگ، هر دو با دستگیرههای طلایی مات.
آیلین با خودش گفت شاید درِ اول سمت راست باشد، نه دومی. یا شاید راهرو یک انشعاب کوچک دارد و او خوب ندیده.
چند قدم جلو رفت.
کمی سرش را کج کرد، به دستشویی خالیِ انتهای راهرو نگاه کرد، بعد دوباره برگشت سمت درِ نزدیکتر. نفسش را آهسته بیرون داد، انگشتش را روی دستگیره گذاشت و در را خیلی آرام باز کرد.
فضای اتاق، برخلاف انتظارش، گرمتر و تاریکتر از باقیِ خانه بود.
پردهها نیمهکشیده بودند.
بوی ملایمی از چوب و ادکلن در هوا مانده بود.
روی میز، چند وسیله با نظمِ خاصی چیده شده بود؛ عینک، ساعت، چند برگهی تاخورده، و یک فنجان نیمهخالی.
آیلین همانجا خشک شد.
این اتاق، اتاق خودش نبود.
چشمهایش با وحشتِ ناگهانی بالا رفت و اتاق را دقیقتر نگاه کرد؛ تختی بزرگ با ملحفههای تیره، صندلیای که کت روی آن افتاده بود، و دیواری که چند نشان و قاب رسمی روی آن قرار داشت. همهچیز بیش از حد مردانه، مرتب و سرد بود.
+نه... اشتباه اومدم...
این زمزمه آنقدر آهسته بود که انگار حتی خودش هم از گفتنش خجالت کشید.
همان لحظه صدایی از سمت انتهای اتاق آمد.
صدای کشیده شدن پارچه.
آیلین یخ زد.
بعد، خیلی آهسته و با تردیدی که از ترس ناشی میشد، سرش را بالا آورد.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 21
✦.................................
لیندا، خواهرِ کوچکتر که ده سال بیشتر نداشت، با چشمهای گرد و براقش به آیلین خیره شد. وقتی آیلین را دید، لبخندی گشاد زد و خودش را به مادرش چسباند، اما با صدایی که از ذوقِ زیاد کمی بریده بریده میشد، گفت:
لیندا:سلام! تو همونی هستی که سلین هی ازت حرف میزد؟ من لیندا هستم. خیلی خوشگلی
مادر نامجون با دیدنِ ذوقِ لیندا خندید و با برخوردی بسیار گرم و خاکی، خانوادهی آیلین را به داخل دعوت کرد. فضای سالن پر از صدای خنده و گفتگو بود. لینا با مهربانیِ تمام، آیلین را به سمتِ مبلمانِ راحتی راهنمایی کرد و برایش چای ریخت.
آیلین که از این همه سادگی و محبتِ آنها غافلگیر شده بود، کمکم گاردِ همیشگیاش را پایین آورد. همهچیز به قدری نرم و دوستانه پیش میرفت که حتی فکرش را هم نمیکرد این آرامشِ قبل از طوفان باشد.
...
آیلین هنوز داشت سعی میکرد خودش را با فضای گرم و صمیمیِ خانهی نامجون وفق بدهد.
خانهای که برخلاف ظاهرِ باشکوه و مرتبش، عجیب حسِ آرامش میداد؛ انگار دیوارهایش هم بلد بودند با مهمانها مهربان باشند.
بعد از کمی گفتوگوی کوتاه با مادر نامجون، او بالاخره اجازه گرفت کیف کوچکش را بردارد. کیف چرمیِ کوچکی که بندش را محکم دور مچش نگه داشته بود، مثل یک تکیهگاهِ آشنا در دستش بود. در تمام مدت، نگاهش گاهی به اطراف میرفت؛ به مبلهای روشن، قاب عکسهای مرتب روی دیوار، شمعدانهای براق، و گلهایی که با وسواس در گلدانهای بلند چیده شده بودند.
مادر نامجون با لبخندِ آرامی که از همان اول به دل نشسته بود، به سمت پلهها اشاره کرد و گفت
خانم کیم:عزیزم، انگار خسته ای اتاقت توی طبقهی بالاست. راهرو رو که بالا بری، درِ دوم سمت راست میشه.
آیلین مودبانه سر تکان داد.
+ممنونم، خیلی لطف کردید.
مادر نامجون با مهربانی نگاهش کرد، طوری که انگار از همین حالا او را جزئی از خانه میدانست.
خانم کیم:راحت باش عزیزم. هر چیزی خواستی فقط صدا بزن.
آیلین لبخند کمرنگی زد، کیفش را محکمتر در دست گرفت و به سمت پلهها رفت.
صدای قدمهایش روی کفپوشِ براقِ چوبی، نرم و آرام میپیچید.
هرچه بالاتر میرفت، صدای گفتوگوی طبقهی پایین آرامآرام دورتر میشد؛ خندهی لیندا، صدای مهربان لینا، و لحن آرام نامجون که با پدر و مادرش صحبت میکرد، همه در هم میپیچیدند و بعد مثل موجی دور میشدند.
طبقهی بالا ساکتتر بود.
نه آن سکوتِ ترسناک، بلکه سکوتی که از تمیزی و نظم میآمد؛ راهرویی روشن با فرشِ باریکِ کرمرنگ، دیوارهایی با قابهای مینیمال، و درهایی که با فاصلهی منظم از هم قرار گرفته بودند.
آیلین ایستاد.
فکر کرد:
+دوم سمت راست... درست همینجاست.
اما اینجا خانهای بزرگ بود، و همهچیز در نگاه اول شبیه هم به نظر میرسید.
دو تا درِ نزدیک هم، هر دو چوبی و همرنگ، هر دو با دستگیرههای طلایی مات.
آیلین با خودش گفت شاید درِ اول سمت راست باشد، نه دومی. یا شاید راهرو یک انشعاب کوچک دارد و او خوب ندیده.
چند قدم جلو رفت.
کمی سرش را کج کرد، به دستشویی خالیِ انتهای راهرو نگاه کرد، بعد دوباره برگشت سمت درِ نزدیکتر. نفسش را آهسته بیرون داد، انگشتش را روی دستگیره گذاشت و در را خیلی آرام باز کرد.
فضای اتاق، برخلاف انتظارش، گرمتر و تاریکتر از باقیِ خانه بود.
پردهها نیمهکشیده بودند.
بوی ملایمی از چوب و ادکلن در هوا مانده بود.
روی میز، چند وسیله با نظمِ خاصی چیده شده بود؛ عینک، ساعت، چند برگهی تاخورده، و یک فنجان نیمهخالی.
آیلین همانجا خشک شد.
این اتاق، اتاق خودش نبود.
چشمهایش با وحشتِ ناگهانی بالا رفت و اتاق را دقیقتر نگاه کرد؛ تختی بزرگ با ملحفههای تیره، صندلیای که کت روی آن افتاده بود، و دیواری که چند نشان و قاب رسمی روی آن قرار داشت. همهچیز بیش از حد مردانه، مرتب و سرد بود.
+نه... اشتباه اومدم...
این زمزمه آنقدر آهسته بود که انگار حتی خودش هم از گفتنش خجالت کشید.
همان لحظه صدایی از سمت انتهای اتاق آمد.
صدای کشیده شدن پارچه.
آیلین یخ زد.
بعد، خیلی آهسته و با تردیدی که از ترس ناشی میشد، سرش را بالا آورد.
- ۱.۵k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط