「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 20
✦.................................
تهیونگ تفنگ را پایین آورد، اما نگاهش همچنان روی جونگکوک ثابت مانده بود، نگاهی که انگار میگفت:
«من همیشه امادهام»
صدای نفسنفس زدن جونگکوک، تنها صدایی بود که در سکوت نسبی بعد از درگیری شنیده میشد.
ــ لینا...برای من از جونم مهمتره.
و اگه بفهمم حتی کوچیکترین آسیبی بهش رسوندی،
اون روز، روز مرگ توئه.
تهیونگ، با همان نگاه نافذ و سردش که گویی تمام قدرت ارتش در آن متمرکز بود، به جونگکوک خیره شد. تفنگش هنوز در دستش بود، اما دیگر نیازی به نشانهگیری نبود؛ حضور خودِ تهیونگ، یک هشدار بود.
لحظهای در سکوت گذشت. سکوتی سنگین که فقط با صدای نفسهای بریدهی جونگکوک و زنگ ساعتی از دور، شکسته میشد. تهیونگ، نه از خشم فریاد زد، نه تهدیدهای بلندبالا کرد. او فقط حرف زد، اما هر کلمهاش، وزنی به اندازهی یک حکم داشت.
ــ یادت باشه، جونگکوک.
صدایش، آرام، اما نافذ و سرد بود، انگار که دارد روی سنگی حک میکند.
ــ این آخرین هشداره.
و من، هیچوقت، در دادن هشدارهای دوم، وقت تلف نمیکنم.
او تفنگ را به آرامی، اما با حرکتی قاطع، پایین آورد و در جایش، درون جیب داخلی کاپشنش، گذاشت. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. انگار که تمام آن درگیری، فقط یک اتفاق ناخواسته بوده.
بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی جونگکوک بماند، بدون اینکه حتی یک بار دیگر به او نگاه کند، رویش را برگرداند. قامت استوارش، بدون ذرهای لرزش، به سمت در عمارت حرکت کرد. هر قدمش، موزون و حساب شده بود، انگار که به سوی میدان نبرد میرود، نه بیرون شدن از صحنهی درگیری.
نگهبانان، که تا همین چند لحظه پیش در وحشت به سر میبردند، حالا با تعجب به او که با آرامش خارج میشد، نگاه میکردند. انگار که او، نه یک فرد، بلکه نمادی از اقتدار و قدرت محض بود که بدون هیچ حرف اضافه، ماموریتش را انجام داده و در حال ترک صحنه بود.
تهیونگ از عمارت خارج شد، سوار ماشین مشکیاش شد و بدون هیچ نمایشی، بدون حتی یک نگاه به عقب، با همان سرعت همیشگیاش، در تاریکی شب ناپدید شد.
پشت سرش، فقط سکوتی سنگین و مردی باقی ماند که حالا طعم واقعی قدرتی را چشیده بود که تا به حال با آن روبرو نشده بود.
[ صبح روز بعد ]
نور خورشید به آرامی از لای پردههای حریرِ اتاقش به داخل میخزید و روی صورت آیلین میافتاد. آیلین با کش و قوسی بدنش را روی تخت جابهجا کرد و چشمهایش را باز کرد. برای چند ثانیه، نگاهش به سقف دوخته شده بود، ذهنش هنوز در خواب و بیداری شناور بود. هیچ خبری از دغدغههای عجیب نبود؛ فقط هیجانِ سبک و شیرینی برای روزی که پیش رو داشت.
امروز روزِ مهمی بود. نامجون قرار بود بالاخره به طور رسمی خانوادهاش را برای مراسمِ عقد با سلین دعوت کند. آیلین از تخت بیرون آمد، موهایش را پشت سرش جمع کرد و به سمت آینه رفت. در آینه لبخندی به خودش زد و به سمت حمام اتاقش حرکت کرد
پایین در سالن غذاخوری، بوی قهوهی تازه و نانِ تست بلند بود. پدر و مادرش از قبل آنجا بودند و داشتند با اشتیاق دربارهی خانوادهی نامجون صحبت میکردند. آیلین که وارد شد، مادرش با لبخندی که گوشهی چشمهایش را چروک میانداخت، گفت:
خانم لی:بالاخره بیدار شدی دخترم؟ زودتر آماده شو که قراره بریم خونهی نامجون. شنیدم مادرش آدم خیلی مهربون و خوشمشربی هست.
آیلین در حالی که سعی میکرد با هیجانِ خانواده همراه شود، گفت:
+آره، یادمه سلین همیشه میگفت که خانوادهی نامجون خیلی گرم و صمیمیان.
آنها بعد از صرفِ صبحانه، با کلی اشتیاق راهی شدند. عمارتِ نامجون در منطقهای دنج و سرسبز واقع شده بود. وقتی ماشین وارد پارکینگ شد، آیلین از پنجره، نمای عمارت را تماشا کرد. برخلافِ ذهنیتِ سرد و دوری که گاهی از خانههای بزرگ داشت، این خانه حسِ دعوتکنندگی عجیبی داشت.
وقتی درهای بزرگِ عمارت باز شد، نامجون با لبخندی که به چهرهاش آرامش میبخشید به استقبالشان آمد، اما این بار تنها نبود. زنی با موهای جوگندمی و چهرهای مهربان، و دو دختر جوان کنارش ایستاده بودند.
نامجون با مهربانی دستش را به سمت آنها گرفت:
نامجون:خوش اومدید..
ایشون مادرم هستند، و این دو تا هم خواهرهای من، لینا و لیندا هستن.
لینا، خواهر بزرگتر که حدوداً بیست سال داشت، با لبخندی درخشان جلو آمد و دستِ آیلین را به گرمی گرفت. نگاهش پر از مهر بود و حسِ یک خواهرِ بزرگتر را منتقل میکرد.
لینا:بالاخره دیدیمتون! سلین انقدر از شما برامون گفته که انگار سالهاست میشناسیمتون.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 20
✦.................................
تهیونگ تفنگ را پایین آورد، اما نگاهش همچنان روی جونگکوک ثابت مانده بود، نگاهی که انگار میگفت:
«من همیشه امادهام»
صدای نفسنفس زدن جونگکوک، تنها صدایی بود که در سکوت نسبی بعد از درگیری شنیده میشد.
ــ لینا...برای من از جونم مهمتره.
و اگه بفهمم حتی کوچیکترین آسیبی بهش رسوندی،
اون روز، روز مرگ توئه.
تهیونگ، با همان نگاه نافذ و سردش که گویی تمام قدرت ارتش در آن متمرکز بود، به جونگکوک خیره شد. تفنگش هنوز در دستش بود، اما دیگر نیازی به نشانهگیری نبود؛ حضور خودِ تهیونگ، یک هشدار بود.
لحظهای در سکوت گذشت. سکوتی سنگین که فقط با صدای نفسهای بریدهی جونگکوک و زنگ ساعتی از دور، شکسته میشد. تهیونگ، نه از خشم فریاد زد، نه تهدیدهای بلندبالا کرد. او فقط حرف زد، اما هر کلمهاش، وزنی به اندازهی یک حکم داشت.
ــ یادت باشه، جونگکوک.
صدایش، آرام، اما نافذ و سرد بود، انگار که دارد روی سنگی حک میکند.
ــ این آخرین هشداره.
و من، هیچوقت، در دادن هشدارهای دوم، وقت تلف نمیکنم.
او تفنگ را به آرامی، اما با حرکتی قاطع، پایین آورد و در جایش، درون جیب داخلی کاپشنش، گذاشت. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. انگار که تمام آن درگیری، فقط یک اتفاق ناخواسته بوده.
بدون اینکه منتظر پاسخی از سوی جونگکوک بماند، بدون اینکه حتی یک بار دیگر به او نگاه کند، رویش را برگرداند. قامت استوارش، بدون ذرهای لرزش، به سمت در عمارت حرکت کرد. هر قدمش، موزون و حساب شده بود، انگار که به سوی میدان نبرد میرود، نه بیرون شدن از صحنهی درگیری.
نگهبانان، که تا همین چند لحظه پیش در وحشت به سر میبردند، حالا با تعجب به او که با آرامش خارج میشد، نگاه میکردند. انگار که او، نه یک فرد، بلکه نمادی از اقتدار و قدرت محض بود که بدون هیچ حرف اضافه، ماموریتش را انجام داده و در حال ترک صحنه بود.
تهیونگ از عمارت خارج شد، سوار ماشین مشکیاش شد و بدون هیچ نمایشی، بدون حتی یک نگاه به عقب، با همان سرعت همیشگیاش، در تاریکی شب ناپدید شد.
پشت سرش، فقط سکوتی سنگین و مردی باقی ماند که حالا طعم واقعی قدرتی را چشیده بود که تا به حال با آن روبرو نشده بود.
[ صبح روز بعد ]
نور خورشید به آرامی از لای پردههای حریرِ اتاقش به داخل میخزید و روی صورت آیلین میافتاد. آیلین با کش و قوسی بدنش را روی تخت جابهجا کرد و چشمهایش را باز کرد. برای چند ثانیه، نگاهش به سقف دوخته شده بود، ذهنش هنوز در خواب و بیداری شناور بود. هیچ خبری از دغدغههای عجیب نبود؛ فقط هیجانِ سبک و شیرینی برای روزی که پیش رو داشت.
امروز روزِ مهمی بود. نامجون قرار بود بالاخره به طور رسمی خانوادهاش را برای مراسمِ عقد با سلین دعوت کند. آیلین از تخت بیرون آمد، موهایش را پشت سرش جمع کرد و به سمت آینه رفت. در آینه لبخندی به خودش زد و به سمت حمام اتاقش حرکت کرد
پایین در سالن غذاخوری، بوی قهوهی تازه و نانِ تست بلند بود. پدر و مادرش از قبل آنجا بودند و داشتند با اشتیاق دربارهی خانوادهی نامجون صحبت میکردند. آیلین که وارد شد، مادرش با لبخندی که گوشهی چشمهایش را چروک میانداخت، گفت:
خانم لی:بالاخره بیدار شدی دخترم؟ زودتر آماده شو که قراره بریم خونهی نامجون. شنیدم مادرش آدم خیلی مهربون و خوشمشربی هست.
آیلین در حالی که سعی میکرد با هیجانِ خانواده همراه شود، گفت:
+آره، یادمه سلین همیشه میگفت که خانوادهی نامجون خیلی گرم و صمیمیان.
آنها بعد از صرفِ صبحانه، با کلی اشتیاق راهی شدند. عمارتِ نامجون در منطقهای دنج و سرسبز واقع شده بود. وقتی ماشین وارد پارکینگ شد، آیلین از پنجره، نمای عمارت را تماشا کرد. برخلافِ ذهنیتِ سرد و دوری که گاهی از خانههای بزرگ داشت، این خانه حسِ دعوتکنندگی عجیبی داشت.
وقتی درهای بزرگِ عمارت باز شد، نامجون با لبخندی که به چهرهاش آرامش میبخشید به استقبالشان آمد، اما این بار تنها نبود. زنی با موهای جوگندمی و چهرهای مهربان، و دو دختر جوان کنارش ایستاده بودند.
نامجون با مهربانی دستش را به سمت آنها گرفت:
نامجون:خوش اومدید..
ایشون مادرم هستند، و این دو تا هم خواهرهای من، لینا و لیندا هستن.
لینا، خواهر بزرگتر که حدوداً بیست سال داشت، با لبخندی درخشان جلو آمد و دستِ آیلین را به گرمی گرفت. نگاهش پر از مهر بود و حسِ یک خواهرِ بزرگتر را منتقل میکرد.
لینا:بالاخره دیدیمتون! سلین انقدر از شما برامون گفته که انگار سالهاست میشناسیمتون.
- ۱.۵k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط