{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشیمونی

پشیمونی...
پارت. ۷
ویو جونگ کوک

رو صندلی کنار در دادگاه همراه با وکیلم نشسته بودم..
جنا و جونگهی از اونطرف اومدن.

راستش از وقتی عصبانیتم فروکش کرد.
خیلی با خودم کلنجار رفتم که چرا اون قدر بد حرف زدم..
مثلا چرا دیگه گفتم..اوقم میگیره..

وقتی جنا با کوچیک ترین حرکت جنا میتونه کنترلم رو تو رابطه به دست بگیره..
وقتی همین چند روز پیش..اونجوری ن*له مردونه میکردم..از سر لذت..

جنا رو ولش مهم نیست.
چرا به جونگهی چرت و پرت گفتم.؟
چرا شغلشون رو مسخره کردم...
اههه..جنا و جونگهی خلافکار هستن‌‌.

اما مدارک درسی بالایی دارن.

(جنا: دکتر داخلی،وکیل،قاضی،شرکت دار..
جونگهی: جراح قلب،وکیل،قاضی، شرکت دار،مربی)

اههه..
رو به روی ما نشستن.
جنا نگاه وحشتناکی بهم انداخته بود..
اما جونگهی..که همیشه سرده و اخم داره..لبخند کوچیکی زده بود..ازون لبخند مهربونش.

جو سنگین بود.
تا اینکه صدامون کردن.

هرکی سر جاش وایساد.
قاضی صحبت هایی کرد.
وکیل من و جونگهی..هم کمی صحبت کردن.
تا حضانت بچه دست کی بیوفته..

کوک: من حضانت رو به جانگ جنا میدم..من اون بچه رو نمیخوام.
قاضی: مطمئنی آقای جئون.
کوک: بله.

قاضی: پس در هفته مادر موظفه بچه رو پیش پدر ببره..تا پدر اون رو ببینه.
جنا: حتما.

کمی دیگه بحث کردیم.
که نوبت شد..به امضا و اثر انگشت.
لحظه ای تردید کردم.
یعنی..دیگه تموم؟

جنا دیگه نیست؟
دیگه اون لذت نیست؟
خب الان یه زن جدید دارم.
اره..

و امضا کردم...


بعد از دادگاه جنا ازم خواست که تو حیاط دادگاه ببینمش..
با اینکه نمیخواستم..اما اون روز زیاده روی کردم.

تو حیاط بود.
رفتم جلو..

کوک: چیه؟
جنا: زیاد باهات کار ندارم...اول اینکه مرسی بابت حضانت..دوم اینکه هفته ای دوبار میارمش پیشت..سوم اینکه...

لحظه ای مکث کرد..
پرده اشک رو دیدم تو چشمش ولی لبخند زد.
جنا: خوشبخت بشی..امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی..

کوک: ممنون..
لبخندی زد.
ازم خدافظی کرد و رفت..

دقایقی وایسادم.
بعد منم حرکت کردم..

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۲۸)

بچه یه چند روز نبودم..به دلیل اینکه تن یوخ شده بود😂پارت میزا...

پشیمونی..پارت. ۸چند روز بعد.ویو جونگ کوکامروز لیام رو می‌آور...

پشیمونی..پارت.۶ویو جناکوک: هه..من نمیخوام زندگی ای با تو داش...

نه پشیمون شدم..ارباب تاریکی رو هم میزارم😂😂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط