{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست و نهم

پارت بیست و نهم
در آغوش زندان
نور ماه از پنجره‌ی راهرو، روی صورت کوک افتاده بود.
چشم‌هاش بسته بود، انگار توی یه خوابِ سبک بود.
ته همین‌طور بهش نگاه می‌کرد.
چهره‌ش توی نور ماه، آروم و خسته به نظر می‌رسید.
اون هم انگار شب سختی داشت.
ته آروم دستشو دراز کرد و با نوک انگشتش، خیلی آروم، گونه‌ی کوک رو نوازش کرد.
کوک یه تکون کوچیک خورد، اما چشم‌هاشو باز نکرد.
فقط یه ناله‌ی خیلی ضعیف از گلوش خارج شد.
ته آروم گفت:
ته: کوک؟
بیدار شو…
کوک چشم‌هاشو به سختی باز کرد.
وقتی ته رو دید، گیج به نظر می‌رسید.
انگار تازه از یه خواب طولانی بیدار شده بود.
کوک: ته؟… تو… چرا بیداری؟
ته: خوابم نمی‌برد…
اومدم ببینم…
(مکث کرد)
اومدم ببینم تو… هنوز اینجایی؟
کوک آروم سرشو تکون داد.
سعی کرد بلند شه، اما انگار پاش حس نداشت.
کوک: آره…
من… همین‌جا بودم.
نمی‌تونستم برم…
نمی‌تونستم بخوابم.
ته یه قدم رفت عقب.
دوباره توی اتاق ایستاد.
ته: شب بخیر…
برو بخواب…
منم سعی می‌کنم بخوابم.
کوک به سختی بلند شد.
وقتی ته داشت در رو می‌بست، کوک گفت:
کوک: ته…
اگه…
اگه دوباره نتونستی بخوابی…
یا…
اگه خواستی…
من همین‌جام.
پشت در.
ته در رو بست.
به در تکیه داد.
صورتش داغ شده بود.
صدای قلب خودشو می‌شنید.
و صدای نفس کشیدن کوک که حالا دیگه کمی دورتر می‌شد.
ته آروم به سمت تختش رفت.
این بار، وقتی دراز کشید، انگار یه کم…
یه کم سبک‌تر بود.
حداقل می‌دونست که تنها نیست.
حتی اگه اون "تنها نبودن" فقط در حد یه نفر باشه که پشت در نشسته.
سلام نانایی ها 👶🏻
خوبید؟
بفرما اینم از این پارت
شرایط👇🏻
لایک :39تا
کامنت:40 تا
نانایی ها
پارت بعد وقتی شرایط رسید ممنون✨ 🤍 🎀
دیدگاه ها (۱۵)

✨ پارت بیست و هشتمدر اغوش زندان جیمین و کوک هر دو از اتاق رف...

پارت بیست و هفتم در آغوش زندان (قلبی که می‌ترسه دوباره بتپه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط