میگه: مچت رو گرفتم، گومی نام، دیگه کارت تمومه!
میگه: مچت رو گرفتم، گومی نام، دیگه کارت تمومه!
بعد تاکیونگ میره سمت آسانسورو میگه اینو به رئیس ان نشون میدم و درب آسانسور داره بسته میشه که گومی نام گوشی رو از دست تاکیونگ میگیره و فرار میکنه(این صحنه رو جرمی هم میبینه)؛ تاکیونگ هم دنبالش. گومی نام دنبال اینه که اون فایل رو پاک کنه. تاکیون میرسه پشت سرش و میگه :تو احمقی؟فکر میکنی اگه این از بین بره پسر میشی؟(چقدر عالمانه) .
بعدگومی نام میگه: راست میگی دختر بودنمو نمیشه کاریش کرد و میره تو فکر که یهو تاکیونگ گوشی رو از دستش می قاپه ولی گوشی پرت میشه پایین روی یه کامیون!تاکیونگ هم تکلیفش معلوم نیست میگه:اه چرا ولش کردی؟ و بعد میگه برو بیارش
گومی نام میره بالای کامیون و گوشی رو بر میداره و میگه آقای هوانگ تاکیونگ شانس آوردیم که نشکسته!بعد گوشی رو میده به تاکیونگ، خودش هنوز نیومده پایین که کامیون راه میفته؛ گومی نام میگه: کمکم کن؛ کامیون راه میفته و تاکیونگ با خونسردی میگه بپر پایین. اما کامیون میره و این گومی نام بی دست و پا نمیپره!خلاصه می نام مونده رو کامیون و داره گریه زاری میکنه، کامیون پشت چراغ قرمز وایمیسته، یهو یه صدا از دور میگه بپر پایین.بله این تاکیونگ که داره میدوه..... حالا ندو کی بدو!!!
بالاخره گومی نام میپره و دوباره تاکیونگ رو نقش زمین میکنه. هر دو دارن آویزون و خسته میرن سمت خونه؛ لباسهای پاره، پای لنگ...
تاکیونگ که تا حالا از این اتفاقا براش نیفتاده میگه:آخه چرا باید عین خلا باشم؟؟ ببینم دوربین مخفی نیست! من که همچین آدمی نیستم.من...من....من اونجوریم. ( به تلویزیون اشاره میکنه که داشت یکی از تبلیغاش رو نشون میداد!)بعد یاد اون شب افسانه ا ی میفتهکه گومی نام روش کار حال به هم زنی کرد و میگه تو برای من بدشانسی میاری بهتره آدم از خطر دور باشه.
گومی نام به طراح و مدیر ما میگه که تاکیونگ همه چیز رو فهمیده، اما گفته خودشو درگیر نمیکنه. بعد ای ان جل سوار ماشینن که تاکیونگ نیست، جرمی به گومی نام میگه: دوباره داداش رو اذیت کردی؟
-آره من یه منطقه ی خطرم که بقیه نباید نزدیکم بشن.
-چی؟نباید نزدیک بشن؟ و یهو میره تو فکر:پس اون دفعه....تاکیونگ داشت از این فرار می کرد؟و برای خودش فکرای بیخودی میکنه که می نام عاشق تاکیونگه!و بعد صورت خودشو میزنه و میگه:به خودت بیا اینطوری که نمیشه حتما دروغه!
شین وو به می نام نگاه می کنه و میبینه که دستش زخم شده؛ توی خونه بهش میگه بیاد بیرون، بعد دستشو پانسمان میکنه و میگه اگه کاری کردی باید درستش کنی.
بعدبه گومی نام میگه که تو عین سگی میمونی که گم شده(چقدر خوب دلداری میده بچم!) بعد به می نام میگه می خوای قصه ی یه پسری که به خاطر یه سگ ولش کردن رو بگم؟ یه پسری از استان کیونگ سنگ یه دختر از سئول رو دوست داشت همیشه می گفت"غذا خوردی؟خوب خوسیدی؟(مثلا لهجه داشته )یه روزی می خواست از دختره بپرسه که خونشون نزدیکه یا نه .پسره می خواست که با لهجه سئولی بگه اما میگه سگ ها رو می کشی؟و دختر گریه می کنه و میگه من سگارو نمیکشم.داستان غم انگیزیه نه؟من اون پسره بیدم!
همینجور داره حرف میزنه: ببین الان چقد قشنگ سئولی حرف میزنم! فقط دارم به تو میگم اگه به کس دیگه ای بگی میکشمت!!(البته داشت شوخی میکرد)
بعد شین وو به گومی نام میگه حالا که صمیمی شدیم بهم بگو هیونگ (داداش)اما گومی نام میگه اخه هیونگ (داداش) یه جوریه!بعد شین وو بهش میگه اگه نمیتونی بگی هیونگ بهم بگو اوپا(تو زبان کره ای خواهر کوچکتر به داداش بزرگتر میگه اوپا!!!!!!)وقتی شین وو اینو گفت گومی نام کلی تعجب کرد ولی چون یه ذره خنگه نفهمید که شین وو میدونه که اون دختره وخلاصه قرار شد به شین وو بگه هیونگ.
جرمی داشت از بالا اینارو نگاه می کرد!(کلا فکرای عجیب میکنه!) سیبی که میخورد از دستش افتاد و گفت با داداش هم اینطوریه دوباره خودشو میزنه و میگه به خودت بیا اینطوری که نمیشه حتما دروغه. می نام صداش میزنه :جرمی سیبت افتاده. و جرمی هم دوباره میره تو فکر و فکر میکنه که می نام میخواد بوسش کنه(زیادی توهم میزنه نه؟!!!)بعد بخودش میاد و میگه نه مال تو!و با سرعت از صحنه دور میشه و با خودش میگه این یه چیزیش هست باید حواسمو جمع کنم!
بپرپست بعدی
بعد تاکیونگ میره سمت آسانسورو میگه اینو به رئیس ان نشون میدم و درب آسانسور داره بسته میشه که گومی نام گوشی رو از دست تاکیونگ میگیره و فرار میکنه(این صحنه رو جرمی هم میبینه)؛ تاکیونگ هم دنبالش. گومی نام دنبال اینه که اون فایل رو پاک کنه. تاکیون میرسه پشت سرش و میگه :تو احمقی؟فکر میکنی اگه این از بین بره پسر میشی؟(چقدر عالمانه) .
بعدگومی نام میگه: راست میگی دختر بودنمو نمیشه کاریش کرد و میره تو فکر که یهو تاکیونگ گوشی رو از دستش می قاپه ولی گوشی پرت میشه پایین روی یه کامیون!تاکیونگ هم تکلیفش معلوم نیست میگه:اه چرا ولش کردی؟ و بعد میگه برو بیارش
گومی نام میره بالای کامیون و گوشی رو بر میداره و میگه آقای هوانگ تاکیونگ شانس آوردیم که نشکسته!بعد گوشی رو میده به تاکیونگ، خودش هنوز نیومده پایین که کامیون راه میفته؛ گومی نام میگه: کمکم کن؛ کامیون راه میفته و تاکیونگ با خونسردی میگه بپر پایین. اما کامیون میره و این گومی نام بی دست و پا نمیپره!خلاصه می نام مونده رو کامیون و داره گریه زاری میکنه، کامیون پشت چراغ قرمز وایمیسته، یهو یه صدا از دور میگه بپر پایین.بله این تاکیونگ که داره میدوه..... حالا ندو کی بدو!!!
بالاخره گومی نام میپره و دوباره تاکیونگ رو نقش زمین میکنه. هر دو دارن آویزون و خسته میرن سمت خونه؛ لباسهای پاره، پای لنگ...
تاکیونگ که تا حالا از این اتفاقا براش نیفتاده میگه:آخه چرا باید عین خلا باشم؟؟ ببینم دوربین مخفی نیست! من که همچین آدمی نیستم.من...من....من اونجوریم. ( به تلویزیون اشاره میکنه که داشت یکی از تبلیغاش رو نشون میداد!)بعد یاد اون شب افسانه ا ی میفتهکه گومی نام روش کار حال به هم زنی کرد و میگه تو برای من بدشانسی میاری بهتره آدم از خطر دور باشه.
گومی نام به طراح و مدیر ما میگه که تاکیونگ همه چیز رو فهمیده، اما گفته خودشو درگیر نمیکنه. بعد ای ان جل سوار ماشینن که تاکیونگ نیست، جرمی به گومی نام میگه: دوباره داداش رو اذیت کردی؟
-آره من یه منطقه ی خطرم که بقیه نباید نزدیکم بشن.
-چی؟نباید نزدیک بشن؟ و یهو میره تو فکر:پس اون دفعه....تاکیونگ داشت از این فرار می کرد؟و برای خودش فکرای بیخودی میکنه که می نام عاشق تاکیونگه!و بعد صورت خودشو میزنه و میگه:به خودت بیا اینطوری که نمیشه حتما دروغه!
شین وو به می نام نگاه می کنه و میبینه که دستش زخم شده؛ توی خونه بهش میگه بیاد بیرون، بعد دستشو پانسمان میکنه و میگه اگه کاری کردی باید درستش کنی.
بعدبه گومی نام میگه که تو عین سگی میمونی که گم شده(چقدر خوب دلداری میده بچم!) بعد به می نام میگه می خوای قصه ی یه پسری که به خاطر یه سگ ولش کردن رو بگم؟ یه پسری از استان کیونگ سنگ یه دختر از سئول رو دوست داشت همیشه می گفت"غذا خوردی؟خوب خوسیدی؟(مثلا لهجه داشته )یه روزی می خواست از دختره بپرسه که خونشون نزدیکه یا نه .پسره می خواست که با لهجه سئولی بگه اما میگه سگ ها رو می کشی؟و دختر گریه می کنه و میگه من سگارو نمیکشم.داستان غم انگیزیه نه؟من اون پسره بیدم!
همینجور داره حرف میزنه: ببین الان چقد قشنگ سئولی حرف میزنم! فقط دارم به تو میگم اگه به کس دیگه ای بگی میکشمت!!(البته داشت شوخی میکرد)
بعد شین وو به گومی نام میگه حالا که صمیمی شدیم بهم بگو هیونگ (داداش)اما گومی نام میگه اخه هیونگ (داداش) یه جوریه!بعد شین وو بهش میگه اگه نمیتونی بگی هیونگ بهم بگو اوپا(تو زبان کره ای خواهر کوچکتر به داداش بزرگتر میگه اوپا!!!!!!)وقتی شین وو اینو گفت گومی نام کلی تعجب کرد ولی چون یه ذره خنگه نفهمید که شین وو میدونه که اون دختره وخلاصه قرار شد به شین وو بگه هیونگ.
جرمی داشت از بالا اینارو نگاه می کرد!(کلا فکرای عجیب میکنه!) سیبی که میخورد از دستش افتاد و گفت با داداش هم اینطوریه دوباره خودشو میزنه و میگه به خودت بیا اینطوری که نمیشه حتما دروغه. می نام صداش میزنه :جرمی سیبت افتاده. و جرمی هم دوباره میره تو فکر و فکر میکنه که می نام میخواد بوسش کنه(زیادی توهم میزنه نه؟!!!)بعد بخودش میاد و میگه نه مال تو!و با سرعت از صحنه دور میشه و با خودش میگه این یه چیزیش هست باید حواسمو جمع کنم!
بپرپست بعدی
- ۲۲.۰k
- ۱۵ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط