درخواستی
#درخواستی
#تکپارتی
وقتی......
هوای اتاق کمی خنک بود و صدای بارون ملایمی از پنجره شنیده میشد
ا/ت جلوی کمد ایستاده بود و زیر لب گفت:
×میخوام لباسمو عوض کنم لطفاً برو بیرون عزیزم
چان که روی تخت دراز کشیده بود، بدون اینکه حتی تکون بخوره، با لبخند شیطونی گفت:
_چرا؟ اینجا هم خونهی منه هم اتاق خوابمه، من جایی نمیرم
ا/ت با اخم ساختگی برگشت سمتش و گفت:
×چان زیاد طول نمیکشه....لطفاً
چان فقط خندید، بالشش رو بغل کرد و گفت:
_باشه باشه، قول میدم چشمامو ببندم و نگاه نکنم، ولی بزار بمونم باشه؟
ا/ت با چشمای نیمهعصبی و نیمهخندون بهش نگاه کرد
×چان، اگه تا پنج ثانیه دیگه نری بیرون، خودم پرتت میکنم!
چان با خنده از تخت بلند شد و گفت:
_باشه خانوم جدی دارم میرم
بعد با قدمهای اغراقآمیز رفت سمت در و درست وقتی خواست از اتاق خارج بشه، برگشت و گفت:
_ولی اگه اجازه میدادی بمونم اتفاقای قشنگی میوفتاد
ا/ت بالش کوچیک رو از روی تخت برداشت و به سمتش پرت کرد و با لحنی خجالت زده گفت:
×برووو چان!
چان در حالی که بالش به در خورد و افتاد پایین از پشت در فریاد زد:
_حملهات دقیق نبود ولی نیتت خطرناک بود!
چند لحظه بعد ا/ت با خندهی ریز و لبخند گوشهی لبش گفت:
×احمق شیرینِ من…
#تکپارتی
وقتی......
هوای اتاق کمی خنک بود و صدای بارون ملایمی از پنجره شنیده میشد
ا/ت جلوی کمد ایستاده بود و زیر لب گفت:
×میخوام لباسمو عوض کنم لطفاً برو بیرون عزیزم
چان که روی تخت دراز کشیده بود، بدون اینکه حتی تکون بخوره، با لبخند شیطونی گفت:
_چرا؟ اینجا هم خونهی منه هم اتاق خوابمه، من جایی نمیرم
ا/ت با اخم ساختگی برگشت سمتش و گفت:
×چان زیاد طول نمیکشه....لطفاً
چان فقط خندید، بالشش رو بغل کرد و گفت:
_باشه باشه، قول میدم چشمامو ببندم و نگاه نکنم، ولی بزار بمونم باشه؟
ا/ت با چشمای نیمهعصبی و نیمهخندون بهش نگاه کرد
×چان، اگه تا پنج ثانیه دیگه نری بیرون، خودم پرتت میکنم!
چان با خنده از تخت بلند شد و گفت:
_باشه خانوم جدی دارم میرم
بعد با قدمهای اغراقآمیز رفت سمت در و درست وقتی خواست از اتاق خارج بشه، برگشت و گفت:
_ولی اگه اجازه میدادی بمونم اتفاقای قشنگی میوفتاد
ا/ت بالش کوچیک رو از روی تخت برداشت و به سمتش پرت کرد و با لحنی خجالت زده گفت:
×برووو چان!
چان در حالی که بالش به در خورد و افتاد پایین از پشت در فریاد زد:
_حملهات دقیق نبود ولی نیتت خطرناک بود!
چند لحظه بعد ا/ت با خندهی ریز و لبخند گوشهی لبش گفت:
×احمق شیرینِ من…
- ۲۱.۸k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط