تنفر قبل از عشق فصل ۵ قسمت ۱(فصل نهایی)
تنفر قبل از عشق فصل ۵ قسمت ۱(فصل نهایی)
ویو آنیا
۱ سال از وقتی دامیان رفته میگذره چطور تونست اینکارو باهام کنه؟ گفت زود برمیگرده...اما برنگشت از ملیندا سان هر چقدر سوال میپرسم جواب نمیده..اما چهره گرفته ای که داره بهم میگه که داره یه چیزی و مخفی میکنه...میخوام وقتی دامیانو دوباره دیدم ازش بپرسم...شبایی که گریه میکردم برات چرا نبودی که اشکام و پاک کنی؟چرا باید به تختم پناه میبردم چرا باید خانواده دوستام آرومم میکردن؟یه دختر دیگه پیدا کردی؟اون چیکار برات میکنه که من نکردم؟در حالی که مغزم مدام تکرار میکنه ازت متنفره قلبم میگه عاشقتم...تقصیر من بود که برات کم گذاشتم؟یا تو که الکی بهم میگفتی عاشقمی و بعد گذاشتی رفتی؟من یادم نرفته شبایی برات پیام میفرستادم و تا صبح منتظر جواب دادنت بودم...چطور اون خاطرات و فراموش کردی؟یا اون خاطرات شیرین گوشه ذهنت کهنه شده؟چطور تونستی قلب این دختر و عاشق کنی و بعد بندازیش دور؟
بس کن...از اینکه عاشقتم متنفرم دامیان...
(در همین لحظه دامیان)
تحمل کردن این دختر رومخ روز به روز سخت تر میشه دلم برای آنیا تنگ شده...شاید باید واقعا دختره رو بکشم؟رسما با قلب کوچیک و ظریف آنیا بازی کردم...اونو مال خودم کردم و انداختمش دور...لطفا ازم متنفر نباش...منم مردم و زنده شدم...منم شبای سختی و گذروندم...تا الان به غیر از لبا*ی تو لبا*ی کس دیگه ای رو اسیر خودم نکردم تو هنوز فقط مال منی...من هنوز دوست دارم...
تو همین افکار بودم که لوسی اومد پیشم
لوسی:دامی عش*قم دلم برای خانوادم تنگیده بیا برگردیم آلمان
*نکته برای کسایی که نمیدونن:در واقع تو انیمه شهرِ ژاپن نیست آلمانِ*
دامیان:ب...برگردیم؟
لوسی:آره...میخوام باهات برم جشنواره تابستونی...یه کیمونوی خوشگل خریدم
*کیمونو:لباس سنتی ژاپنی در جشنواره ها(اوتاکو باشی و ندونی کیمونو چیه اوتاکو نیستی)*
دامیان:کی؟
لوسی:معلومه الان حق شکایت نداری بلیط گرفتم
دامیان:خیلی خب من سریع وسایلم و جمع میکنم تا برگردیم
لوسی و دامیان وسایلشون و جمع کردن و سوار هواپیما و راهی آلمان شدن
رسیدن...
لوسی:میریم عمارت ما
دامیان:باشه(نمیتونم آنیام و الان ببینم...)
لوسی:جشنواره امشبه...
دامیان سر تکون داد
نزدیکای شب بود که...
ویو آنیا
۱ سال از وقتی دامیان رفته میگذره چطور تونست اینکارو باهام کنه؟ گفت زود برمیگرده...اما برنگشت از ملیندا سان هر چقدر سوال میپرسم جواب نمیده..اما چهره گرفته ای که داره بهم میگه که داره یه چیزی و مخفی میکنه...میخوام وقتی دامیانو دوباره دیدم ازش بپرسم...شبایی که گریه میکردم برات چرا نبودی که اشکام و پاک کنی؟چرا باید به تختم پناه میبردم چرا باید خانواده دوستام آرومم میکردن؟یه دختر دیگه پیدا کردی؟اون چیکار برات میکنه که من نکردم؟در حالی که مغزم مدام تکرار میکنه ازت متنفره قلبم میگه عاشقتم...تقصیر من بود که برات کم گذاشتم؟یا تو که الکی بهم میگفتی عاشقمی و بعد گذاشتی رفتی؟من یادم نرفته شبایی برات پیام میفرستادم و تا صبح منتظر جواب دادنت بودم...چطور اون خاطرات و فراموش کردی؟یا اون خاطرات شیرین گوشه ذهنت کهنه شده؟چطور تونستی قلب این دختر و عاشق کنی و بعد بندازیش دور؟
بس کن...از اینکه عاشقتم متنفرم دامیان...
(در همین لحظه دامیان)
تحمل کردن این دختر رومخ روز به روز سخت تر میشه دلم برای آنیا تنگ شده...شاید باید واقعا دختره رو بکشم؟رسما با قلب کوچیک و ظریف آنیا بازی کردم...اونو مال خودم کردم و انداختمش دور...لطفا ازم متنفر نباش...منم مردم و زنده شدم...منم شبای سختی و گذروندم...تا الان به غیر از لبا*ی تو لبا*ی کس دیگه ای رو اسیر خودم نکردم تو هنوز فقط مال منی...من هنوز دوست دارم...
تو همین افکار بودم که لوسی اومد پیشم
لوسی:دامی عش*قم دلم برای خانوادم تنگیده بیا برگردیم آلمان
*نکته برای کسایی که نمیدونن:در واقع تو انیمه شهرِ ژاپن نیست آلمانِ*
دامیان:ب...برگردیم؟
لوسی:آره...میخوام باهات برم جشنواره تابستونی...یه کیمونوی خوشگل خریدم
*کیمونو:لباس سنتی ژاپنی در جشنواره ها(اوتاکو باشی و ندونی کیمونو چیه اوتاکو نیستی)*
دامیان:کی؟
لوسی:معلومه الان حق شکایت نداری بلیط گرفتم
دامیان:خیلی خب من سریع وسایلم و جمع میکنم تا برگردیم
لوسی و دامیان وسایلشون و جمع کردن و سوار هواپیما و راهی آلمان شدن
رسیدن...
لوسی:میریم عمارت ما
دامیان:باشه(نمیتونم آنیام و الان ببینم...)
لوسی:جشنواره امشبه...
دامیان سر تکون داد
نزدیکای شب بود که...
- ۶۴۵
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط