part50
با صدای چوب خشک سرمو بلند کردم که با آلفا روبه رو شدم!با چشم های قرمز و پر ابهت بهم خیره بود الفا خیلی بزرگ بود درشت و اعظیم! ..خودمو به سمت تنه درخت کشیدم و چشامو بستم با حس نشستن چیزی کنارم چشامو خسته باز کردم آلفا کنارم نشسته بود و به اطراف خیره بود
سانا:هیی...تو چطور پیدام کردی!(نففس نفس)
الفا بهم نگاه کرد نزدیک تر بهم نشست ..کم کم بهم نزدیک شد و در آخر سرش رو روی پام گذاشت و اخرین صحنه این یادم موند!
ویو اعضا
نامجون:صدای گلوله بلند شده ولی هیچ اثری نیس دارم دیونه میشم!
یونگی:اینجا دیگه پرتگاهه راه دیگه ای نیس!
هوپی:به سمت پرتگاه رفتم و متوجه جسدی شدم!
هی اینجا رو ببینید!
کوک:این..این!
جیمین:جئونه!
جین:اینجا رد خون میبینم!
همه به سمت جین رفتن
نامجون:سگ شکاری رو بیارید!
با بو کردن خون سگ شروع به پارس کرد و سمت جنگل دوئید...دیگه داشت خورشید غروب میکرد از بامدا داشتیم دنبالش میگشتیم
همه به دنبال سگ ها راه افتادن در عرض نیم ساعت متوجه بیشتر شدن خون شدن!
یونگی:امید وارم خودش نباشه(نگران)
کوک:تاقط بیار..فقط صبر کن(مضطرب)
دیگه داشت شب میشد
یک آن سگ ها ایستادن و شروع به پارس کردن همه چراغ قوه ها سمت سگ ها رفت پسرا با دیدن یک جفت چشم قرمز ترسیده عقب کشیدن
ولی یونگی پس نکشید و جلو رفت از اون طرف افراد هم رسیدن الان قسمتی از جنگل که اونا حضور داستن تا هودودی روشن شده بود
همه با دیدن جسم بی هوش سنا و آلفا کنارش شوکه شده بودن
گرک الفا قصد پس کشیدن نداشتن اعضا نزدیک شدن تا از وضع سانا مطلع بشن اما گرگ بزرگ جسه سمج تر از این حرفا بود ...
یونگی با شجاعت جلو رفت که آلفا به سمتش غرید ولی اون با شجاعت تمام دستس رو سمتش گرفت الفا با دیدن دست یونگی سکوت کرد و اروم از جلوی یونگی کنار کشید و سریع محو شد همه سریع سمت سانا رفتن
سانا:هیی...تو چطور پیدام کردی!(نففس نفس)
الفا بهم نگاه کرد نزدیک تر بهم نشست ..کم کم بهم نزدیک شد و در آخر سرش رو روی پام گذاشت و اخرین صحنه این یادم موند!
ویو اعضا
نامجون:صدای گلوله بلند شده ولی هیچ اثری نیس دارم دیونه میشم!
یونگی:اینجا دیگه پرتگاهه راه دیگه ای نیس!
هوپی:به سمت پرتگاه رفتم و متوجه جسدی شدم!
هی اینجا رو ببینید!
کوک:این..این!
جیمین:جئونه!
جین:اینجا رد خون میبینم!
همه به سمت جین رفتن
نامجون:سگ شکاری رو بیارید!
با بو کردن خون سگ شروع به پارس کرد و سمت جنگل دوئید...دیگه داشت خورشید غروب میکرد از بامدا داشتیم دنبالش میگشتیم
همه به دنبال سگ ها راه افتادن در عرض نیم ساعت متوجه بیشتر شدن خون شدن!
یونگی:امید وارم خودش نباشه(نگران)
کوک:تاقط بیار..فقط صبر کن(مضطرب)
دیگه داشت شب میشد
یک آن سگ ها ایستادن و شروع به پارس کردن همه چراغ قوه ها سمت سگ ها رفت پسرا با دیدن یک جفت چشم قرمز ترسیده عقب کشیدن
ولی یونگی پس نکشید و جلو رفت از اون طرف افراد هم رسیدن الان قسمتی از جنگل که اونا حضور داستن تا هودودی روشن شده بود
همه با دیدن جسم بی هوش سنا و آلفا کنارش شوکه شده بودن
گرک الفا قصد پس کشیدن نداشتن اعضا نزدیک شدن تا از وضع سانا مطلع بشن اما گرگ بزرگ جسه سمج تر از این حرفا بود ...
یونگی با شجاعت جلو رفت که آلفا به سمتش غرید ولی اون با شجاعت تمام دستس رو سمتش گرفت الفا با دیدن دست یونگی سکوت کرد و اروم از جلوی یونگی کنار کشید و سریع محو شد همه سریع سمت سانا رفتن
- ۲۵.۱k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط