"سایه خون"
"سایه خون"
پارت ۸
ویو ربکا
وای… چرا اینجوری کرد لارا؟ انگار خیلی عصبیه.
آره دیگه، شتر منه، وقتی با من زندگی میکنه بایدم وحشی باشه، ولی تا حالا ندیده بودم اینطوری به آدم بپره… اووفف.
ربکا: «لارا.»
لارا: «چیه؟»
ربکا: «لارا، چه مرگت شده ها؟»
لارا: «هیچی.»
ربکا: «آره آره معلومه...»
لارا: «ربکا، دلت کتک میخوادددد!» (جیغ)
ربکا: «هوشششههه! چته لارا؟ چی گفتم مگه؟»
لارا: «...»
ربکا: «مگه وحشی، چی کارت کردم اینجوری میکنی؟»
لارا: «ربکا، نمیدونم چرا اینقدر اعصابم تخمیه… ولم کن.»
دیگه چیزی نگفتم.
واقعاً دلم رو شکست… اوففف.
---
ویو لارا
اوفف، ربکا چقدر حرف زد.
الان از دست اون مردکا اعصابم خورده، اوففف.
رسیدیم خونه.
لارا: «نمیای بالا؟»
ربکا: «…»
پیاده شدم و رفتم تو خونه.
فهمیدم قهره، بز کوهی! اههههه.
اصلاً ولش کن.
لباسمو عوض کردم، صورتمو پاک کردم و ولو شدم رو تخت.
ادامه دارد... 🖤
پارت ۸
ویو ربکا
وای… چرا اینجوری کرد لارا؟ انگار خیلی عصبیه.
آره دیگه، شتر منه، وقتی با من زندگی میکنه بایدم وحشی باشه، ولی تا حالا ندیده بودم اینطوری به آدم بپره… اووفف.
ربکا: «لارا.»
لارا: «چیه؟»
ربکا: «لارا، چه مرگت شده ها؟»
لارا: «هیچی.»
ربکا: «آره آره معلومه...»
لارا: «ربکا، دلت کتک میخوادددد!» (جیغ)
ربکا: «هوشششههه! چته لارا؟ چی گفتم مگه؟»
لارا: «...»
ربکا: «مگه وحشی، چی کارت کردم اینجوری میکنی؟»
لارا: «ربکا، نمیدونم چرا اینقدر اعصابم تخمیه… ولم کن.»
دیگه چیزی نگفتم.
واقعاً دلم رو شکست… اوففف.
---
ویو لارا
اوفف، ربکا چقدر حرف زد.
الان از دست اون مردکا اعصابم خورده، اوففف.
رسیدیم خونه.
لارا: «نمیای بالا؟»
ربکا: «…»
پیاده شدم و رفتم تو خونه.
فهمیدم قهره، بز کوهی! اههههه.
اصلاً ولش کن.
لباسمو عوض کردم، صورتمو پاک کردم و ولو شدم رو تخت.
ادامه دارد... 🖤
- ۵.۹k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط