ای کاش مهم بودم ):
ای کاش مهم بودم ):
پارت ۹ :
نامجون : عمرا
تهیونگ : باشه پس نمیگم
نامجون : هوففففف خیلی خوب فردا میرم
جیمین : ایول
جین : کارت نامجون کارت خوبی بود
جیهوپ : خدا بیامرزدش
شوگا : بگو دیگه
جونگ کوک : ( تمام قضیه را تعریف میکنه که خودتون میدونید و من دیگه نمینویسم )
نامجون : حیف این زحماتی که من برات کشیدم
جین : من شما رو اینجوری بزرگ کردم
جیمین : هیونگ ما خودمون از جونگ کوک یاد گرفتیم نمیدونستیم
جیهوپ : (نگاه تاسف بار )
شوگا : نسل z همینه دیگه
کلارا : ببخشید من باید برم
جین : کجا
کلارا : تو اتاقم فردا مدرسه دارم
شوگا : مدرسه رو بیخیال
نامجون : به مدیرت زنگ زدیم گفتیم تا به مدت نمیری مدرسه
کلارا : چرا
جیهوپ : تا وقتی خوب بشی نمیری
کلارا: ولی من خوبم
جونگ کوک : کجا خوبی این همه آسیب دیدی
تهیونگ : راست میگه تو خونه باشی بهتره
کلارا : چشم
جیهوپ : میگم خوابتون نمی آید
جیمین : آره خیلی
نامجون : پس بلند شوید بریم بخوابیم
اعضا : بریم
شوگا : خوابت می اید
کلارا : آره
تهیونگ : میخوای ببریمت تو اتاقت
کلارا : نه نیازی نیست خودم می روم
تهیونگ : نه وایسا کمکت کنیم
کلارا : آخه
تهیونگ : آخه نداره بگذار کمکت کنم بری تو اتاقت
کلارا : چشم
تهیونگ : هیونگ من میبرمش تو برو بخواب
شوگا : باشه شب بخیر
کلارا : شب بخیر داداش
پسرا به سمت اتاقشان می روند و کلارا با کمک تهیونگ به سمت اتاقش میرود تهیونگ کلارا را روی تخت میگذارد کلارا دراز میکشد و تهیونگ پتو را روی او میگذارد
تهیونگ : چیزی نمیخوای
کلارا : نه
تهیونگ : باشه اگر کاری داشتی بگی ها
کلارا : چشم
تهیونگ : چشمت بی بلا من رفتم
کلارا : شب خیر داداش
تهیونگ : شب بخیر عزیزم
تهیونگ پیشونی کلارا را می بوسد و از اتاق خارج میشود و در را می بندد
«ویو کلارا »
داداش تهیونگ از اتاق خارج شد و در اتاق تنها ماندم خیلی خوشحال هستم که برادرام با من خوب شدند امروز بهترین روز عمرم است گوشیم را برداشتم و روشن کردم هارین ۱۷ تا پیام داده بود با خدا به ما فراموشش کردم بودم توی قسمت چت رفتم و نوشتم
کلارا : سلام هارین
بعد از چند دقیقه هارین آنلاین شد
هارین : مرض و سلام کجا بودی میدونی چقدر نگرانت شدم
کلارا : وای داستانش خیلی مفصله باید یه جا ببینمت بهت بگم
هارین: فردا توی مدرسه بگو
کلارا : من تا یه مدت مدرسه نمی آیم
هارین: چرا
کلارا : بهت میگم....نظرت چیه فردا بریم کافه
هارین : موافقم
کلارا : پس فردا ساعت ۵ توی کافه
آخرین : باشه
کلارا : من باید بریم بخوابم شب بخیر
هارین: شب بخیر
از قسمت چت بیرون آمدم که یه پیام دیگه نظرم را جلب کرد پیام را باز کردم یه فرد ناشناس نوشته بود( اون فرد را با نشان میدهم)
+ :دختر ساده ای هستی
کلارا : شما ؟
+ : یه آشنا .....فکر میکنی الان برادرات واقعا پشیمان هستند
کلارا : منظورت چیه
+: یه ویس میفرستم خودت میفهمی
یه ویس فرستاد و ویس را باز کردم صدای برادرام بود
جین : تهیونگ چطور بود
تهیونگ : طبق نقشه همه چی خوب پیش رفت
نامجون : عالیه تا چند روز دیگه نقشه را اجرا میکنیم
جیمین : آره اون موقع دیگه از سرش خلاص میشیم
جونگ کوک : وای دارم تصور میکنم اون موقع قیافش چطوره
شوگا: وقتی بفهمه همه اینها نقشه بوده تا بکشیمش قیافش خیلی خنده داره
جیهوپ : برای اون روز لحظه شماری میکنم
جین : طبق نقشه اول فریت بعد میکشونیمش تو جنگل بعد زنده زنده اتیشش میزنیم و از روی با ماشین رد میشیم بعد توی اسید حلش میکنیم
نامجون : آره نقشه همینه
جیهوپ : پس آماده باشید
جونگ کوک : حله
«پایان ویس »
«ویو کلارا »
با شنیدن ویس دنیا برام تاریک شد اشک توی چشمام جمع شد
کلارا : نه این واقعی نیست
+ : میخوای الان اینجوری فکر کن بعداً خودت میفهمی
کلارا : خفه شو
کلارا اون فرد را بلاک کرد و شروع به گریه کرد نکنه این واقعیه یعنی برادرام تغییر نکردند یعنی میخواهند منو بکشند خدایا چرا آنقدر من بدبختم بعد از یک ساعت گریه کردن چشمانم گرم شد و خوابیدم
«پرش زمانی به ساعت ۱۰ صبح »
وی کلارا :
با صدا زدن یک نفر از خواب بیدار شدم داداش جین بود یهو یاد اتفاق دیشب افتادم
جین : صبح خیر خوشگلم
کلارا : ص.صبح ب.بخیر ( با ترس و وحشت )
جین : چیزی شده
کلارا : ن.نه ( با ترس و وحشت )
جین : چرا اینجوری حرف میزنی
کلارا خودش را درست کرد و با لحن معمولی گفت :
آخه انتظار نداشتم بیاید
جین : برای چی نیایم
کلارا : نمیدونم اینجوری فکر کردم
جین : اشکال نداره بیا بریم پایین صبحانه حاضره
کلارا : چشم شما برید من می آیم
جین : کمک میخوای
کلارا : نه میتونم حرکت کنم
جین : باشه
ادامه دارد.....
پارت ۹ :
نامجون : عمرا
تهیونگ : باشه پس نمیگم
نامجون : هوففففف خیلی خوب فردا میرم
جیمین : ایول
جین : کارت نامجون کارت خوبی بود
جیهوپ : خدا بیامرزدش
شوگا : بگو دیگه
جونگ کوک : ( تمام قضیه را تعریف میکنه که خودتون میدونید و من دیگه نمینویسم )
نامجون : حیف این زحماتی که من برات کشیدم
جین : من شما رو اینجوری بزرگ کردم
جیمین : هیونگ ما خودمون از جونگ کوک یاد گرفتیم نمیدونستیم
جیهوپ : (نگاه تاسف بار )
شوگا : نسل z همینه دیگه
کلارا : ببخشید من باید برم
جین : کجا
کلارا : تو اتاقم فردا مدرسه دارم
شوگا : مدرسه رو بیخیال
نامجون : به مدیرت زنگ زدیم گفتیم تا به مدت نمیری مدرسه
کلارا : چرا
جیهوپ : تا وقتی خوب بشی نمیری
کلارا: ولی من خوبم
جونگ کوک : کجا خوبی این همه آسیب دیدی
تهیونگ : راست میگه تو خونه باشی بهتره
کلارا : چشم
جیهوپ : میگم خوابتون نمی آید
جیمین : آره خیلی
نامجون : پس بلند شوید بریم بخوابیم
اعضا : بریم
شوگا : خوابت می اید
کلارا : آره
تهیونگ : میخوای ببریمت تو اتاقت
کلارا : نه نیازی نیست خودم می روم
تهیونگ : نه وایسا کمکت کنیم
کلارا : آخه
تهیونگ : آخه نداره بگذار کمکت کنم بری تو اتاقت
کلارا : چشم
تهیونگ : هیونگ من میبرمش تو برو بخواب
شوگا : باشه شب بخیر
کلارا : شب بخیر داداش
پسرا به سمت اتاقشان می روند و کلارا با کمک تهیونگ به سمت اتاقش میرود تهیونگ کلارا را روی تخت میگذارد کلارا دراز میکشد و تهیونگ پتو را روی او میگذارد
تهیونگ : چیزی نمیخوای
کلارا : نه
تهیونگ : باشه اگر کاری داشتی بگی ها
کلارا : چشم
تهیونگ : چشمت بی بلا من رفتم
کلارا : شب خیر داداش
تهیونگ : شب بخیر عزیزم
تهیونگ پیشونی کلارا را می بوسد و از اتاق خارج میشود و در را می بندد
«ویو کلارا »
داداش تهیونگ از اتاق خارج شد و در اتاق تنها ماندم خیلی خوشحال هستم که برادرام با من خوب شدند امروز بهترین روز عمرم است گوشیم را برداشتم و روشن کردم هارین ۱۷ تا پیام داده بود با خدا به ما فراموشش کردم بودم توی قسمت چت رفتم و نوشتم
کلارا : سلام هارین
بعد از چند دقیقه هارین آنلاین شد
هارین : مرض و سلام کجا بودی میدونی چقدر نگرانت شدم
کلارا : وای داستانش خیلی مفصله باید یه جا ببینمت بهت بگم
هارین: فردا توی مدرسه بگو
کلارا : من تا یه مدت مدرسه نمی آیم
هارین: چرا
کلارا : بهت میگم....نظرت چیه فردا بریم کافه
هارین : موافقم
کلارا : پس فردا ساعت ۵ توی کافه
آخرین : باشه
کلارا : من باید بریم بخوابم شب بخیر
هارین: شب بخیر
از قسمت چت بیرون آمدم که یه پیام دیگه نظرم را جلب کرد پیام را باز کردم یه فرد ناشناس نوشته بود( اون فرد را با نشان میدهم)
+ :دختر ساده ای هستی
کلارا : شما ؟
+ : یه آشنا .....فکر میکنی الان برادرات واقعا پشیمان هستند
کلارا : منظورت چیه
+: یه ویس میفرستم خودت میفهمی
یه ویس فرستاد و ویس را باز کردم صدای برادرام بود
جین : تهیونگ چطور بود
تهیونگ : طبق نقشه همه چی خوب پیش رفت
نامجون : عالیه تا چند روز دیگه نقشه را اجرا میکنیم
جیمین : آره اون موقع دیگه از سرش خلاص میشیم
جونگ کوک : وای دارم تصور میکنم اون موقع قیافش چطوره
شوگا: وقتی بفهمه همه اینها نقشه بوده تا بکشیمش قیافش خیلی خنده داره
جیهوپ : برای اون روز لحظه شماری میکنم
جین : طبق نقشه اول فریت بعد میکشونیمش تو جنگل بعد زنده زنده اتیشش میزنیم و از روی با ماشین رد میشیم بعد توی اسید حلش میکنیم
نامجون : آره نقشه همینه
جیهوپ : پس آماده باشید
جونگ کوک : حله
«پایان ویس »
«ویو کلارا »
با شنیدن ویس دنیا برام تاریک شد اشک توی چشمام جمع شد
کلارا : نه این واقعی نیست
+ : میخوای الان اینجوری فکر کن بعداً خودت میفهمی
کلارا : خفه شو
کلارا اون فرد را بلاک کرد و شروع به گریه کرد نکنه این واقعیه یعنی برادرام تغییر نکردند یعنی میخواهند منو بکشند خدایا چرا آنقدر من بدبختم بعد از یک ساعت گریه کردن چشمانم گرم شد و خوابیدم
«پرش زمانی به ساعت ۱۰ صبح »
وی کلارا :
با صدا زدن یک نفر از خواب بیدار شدم داداش جین بود یهو یاد اتفاق دیشب افتادم
جین : صبح خیر خوشگلم
کلارا : ص.صبح ب.بخیر ( با ترس و وحشت )
جین : چیزی شده
کلارا : ن.نه ( با ترس و وحشت )
جین : چرا اینجوری حرف میزنی
کلارا خودش را درست کرد و با لحن معمولی گفت :
آخه انتظار نداشتم بیاید
جین : برای چی نیایم
کلارا : نمیدونم اینجوری فکر کردم
جین : اشکال نداره بیا بریم پایین صبحانه حاضره
کلارا : چشم شما برید من می آیم
جین : کمک میخوای
کلارا : نه میتونم حرکت کنم
جین : باشه
ادامه دارد.....
- ۱۶۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط