پندار
پندار***
&******
توی ماشین خوابش برده بود...توی دلم بلوابرپابود...یعنی طاقت دیدن اونجارو داره؟!
با نگاهی که به صورتش کردم دلم آروم گرفت...
چندروزی که توی خونه ی کدخدا بودین حالش کاملا خوب م مثل قبل...محمدهم که ازاسرین خواستگاری کرد...هردوشون هموخیلی دوست داشتن!!خدامیدونه بهاربرای اسرین و محمد به وحیدمیرزاپیله کرد...هه...اینقدرحرف زدتاخوابش برد..
دیگه آخراشه بابا...دیگه آخراشه...میخوام به آرامش برسی...این دخترکه میبینی کنارمه زخم خورده ی اونه...اونم امشب آروم میگیره...به محض تموم شدن کارمیبرمش کرج...پیش خانوادشو ازآقا فرهادپدرش...... بهاره روخواستگاری رسمی میکنم لیخندملیحی اومد روی صورتم...
بابوقی که زدم نگهبان سیاه پوشی دم پنجره ی ماشین ایستاد
نگهبان+کارت؟!
کارت شناساییمو درآوردم و بهش دادم احترام نطامی گذاشتو ازتوی اتاقکی که داشت کارتیو آوردو بهم دادهمراه یه ریموت.
دروبرام بازکرد ازپنجره ی ماشین دستمو بیرون آوردم تاانگشت اشارمو روی دستگاه مخصوص اثرانگشت بذارم
ماشینو جلوی درورودیه زیرزمین پارک کردم...
من_بهاره...بهار...بهاره....پاشو
باکشش بدنشو خمیازه ی بلندش ازخواب بیدارشو
من_پاشو دیگه رسیدیم.
بهاره+کجا؟!
من_قرارگاه...
صورتش زرد شود...ترسی روتوی چشماش حس کردم
من_مطمعنی؟!هنوزوقت هستا...میخوای برگردیم!!!؟
بهاره+ها؟!نه...باید امشب تمام این ماجراها ختم شه...میخوام به ترسامو کابوسام خاتمه بدم....
توی دلم اینهمه جسارت و شجاعت رو تحسین کردم....
دستشو گرفتم ازماشین پیاده شد درو بستمو کارتو توی دستگاه قراردادم.انگشتمو به دستگاه زدم تا بااثرانگشتم شناساییم کنه!!
دستای بهارعرق کرده بودو لرزش خفیفی داشت...درو بستمو راه افتادیم...
بوی گند تعفن و خون های خشک شده روی درو دیوار...همه باعث ترسش شده بودن ولی کله شق ترازاین چیزاس ..
شالشو روی بینیش قرارداد...
انگاری که تازه یادش اومده باشه که نامحرمیم دستشو ازتوی دستام جداکرد ...
صدای ناله ای که توی راهروی زیرزمینی پیچیده بود باعث شد که بهار ازپشت من حرکت کنه و بادستاش پیرهن منو چنگ بزنه...کتفام داشت سوراخ میشد ازجای ناخوناش...
دروبا ریموتش بازکردم...درفولادی که روبرومون بود...
دورتادور اتاق آیینه بود...تابهترچهره ی کثیفشو...خوارشدنشو ببینه...دوتا چراغ هم همیشه روشن بود تابا دید بهتری بادنجونای اطراف چشمشو ببینه...تابیشتربسوزه...هه...بادیدنش تمام تنمو نفرت گرفت...
نگاهی به بهارکردم که چشماشو بسته بود تااونو نبینه...
دستشو فشردم که چشماشو بازکرد...
بادیدن نواب تنش لرزید...پرهای شالشو توی دستاش اسیرکرده بود...پوست لباشو میکند...با ترس و لرز قدمی به عقب برداشت که دستمو پشت کمرش حایل کردمو بافشاری به جلو سوقش دادم...
من_ازچیه این حیون میترسی...مگر نمیخوای همه چیزتموم شه؟!
بهاره+نمیتونم...نمیخوام دوباره حسش کنم....
من_به خاطر احساسی که توی قلبت داری...کمبوداتو خالی کن...تخلیه کن!!!
بهاره با پاهای لرزون و تکیه به من به سمتش رفت...
خوابیده بود...روی صندلی بسته شده بود...اونم چه صندلی...چوبی که یه میخ صاف توی روناش فرومیرفت...بازجویی های خشنی شده بود ولی دهن بازنمیکرد....
باسیلی من چش بازکرد.
نواب_بازکه تویی جوجه..
من+نه. ایندفعه من نیستم!!!اینه...
به سمت بهاراشاره دادم که قهقه ی چندشی رو ازسرگرفت....
نواب_نه بابا...!!!...شوخی میکنی؟!مثلا میخوای چیکارکنی؟!میخوای بااین منو بزنی؟!یانکنه شیطون...میخوای حالی به حالیمون کنی؟!گفته باشم...من همون سوگولی های خودموبیشتر دوس دارم...اونا بیشترنایسن...ولی خوب...لنگه کفش دربیابان نعمتی ست...همینم غنیمته...
باسیلی من اون طرف صورتشم داغ شد...بهار بامشتی توی شکم زخمیش دادزد
بهاره+خفه شو.....من لنگه کفش وسوگلی نیستم...میدونی من کیم؟!
نواب_اوهووع...چه گربه کوچولوی خشنی...
بهاره+هه...هنوزم کثیفی...
نواب_ببخشید...من شمارو نمیشناسم...لطفا شرو.ور نگو!!!
بهاره+پس نمیشناسی!!میشناسونمت!! !
یه گوشه تکیه دادمو فقط نظاره گربودم...
بهاره باهرجمله اش یه ضربه بهش وارد میکرد
بهاره+یادت نیس....شوهرخالمو کشتی...پژمان...پژمان خادم!!!میشناسی..
صدای مشتش به دیواراانعکاس پیداکرد...
+سرچی؟!!!سرمواد؟!!!
صدای سیلیش گوش خراش ترین زمزمه ی دیوارشد...
+اونشب...یادته؟!!من خونه خالم بودم!!....
وارد اتاقم شدی!؟؟؟اون تفنگ سردو روی شقیقه ام گذاشتی...یه دختر کوچولوی نوجوون!!!
موهاشو کشیدو توی دستاش اسیرکرد...نواب دندوناشو روی هم قرار داده بود و صداش درنمیومد....صدای نفسای وحشی و هیستریک بهار توی اتاق پژواک میشد!!!
اون نوزادو یادته؟!نازنین..یادته!؟؟چطورکشتیش؟!توآدمی...حیف حیوون!!عوضی...
اون فقط هشت ماهش بود...دلت واسه گریه هاش نسوخت!؟؟؟
نواب فریاد زد
نواب_بسه دیگه...این نمایشو تموم کنید...
اره.ی
&******
توی ماشین خوابش برده بود...توی دلم بلوابرپابود...یعنی طاقت دیدن اونجارو داره؟!
با نگاهی که به صورتش کردم دلم آروم گرفت...
چندروزی که توی خونه ی کدخدا بودین حالش کاملا خوب م مثل قبل...محمدهم که ازاسرین خواستگاری کرد...هردوشون هموخیلی دوست داشتن!!خدامیدونه بهاربرای اسرین و محمد به وحیدمیرزاپیله کرد...هه...اینقدرحرف زدتاخوابش برد..
دیگه آخراشه بابا...دیگه آخراشه...میخوام به آرامش برسی...این دخترکه میبینی کنارمه زخم خورده ی اونه...اونم امشب آروم میگیره...به محض تموم شدن کارمیبرمش کرج...پیش خانوادشو ازآقا فرهادپدرش...... بهاره روخواستگاری رسمی میکنم لیخندملیحی اومد روی صورتم...
بابوقی که زدم نگهبان سیاه پوشی دم پنجره ی ماشین ایستاد
نگهبان+کارت؟!
کارت شناساییمو درآوردم و بهش دادم احترام نطامی گذاشتو ازتوی اتاقکی که داشت کارتیو آوردو بهم دادهمراه یه ریموت.
دروبرام بازکرد ازپنجره ی ماشین دستمو بیرون آوردم تاانگشت اشارمو روی دستگاه مخصوص اثرانگشت بذارم
ماشینو جلوی درورودیه زیرزمین پارک کردم...
من_بهاره...بهار...بهاره....پاشو
باکشش بدنشو خمیازه ی بلندش ازخواب بیدارشو
من_پاشو دیگه رسیدیم.
بهاره+کجا؟!
من_قرارگاه...
صورتش زرد شود...ترسی روتوی چشماش حس کردم
من_مطمعنی؟!هنوزوقت هستا...میخوای برگردیم!!!؟
بهاره+ها؟!نه...باید امشب تمام این ماجراها ختم شه...میخوام به ترسامو کابوسام خاتمه بدم....
توی دلم اینهمه جسارت و شجاعت رو تحسین کردم....
دستشو گرفتم ازماشین پیاده شد درو بستمو کارتو توی دستگاه قراردادم.انگشتمو به دستگاه زدم تا بااثرانگشتم شناساییم کنه!!
دستای بهارعرق کرده بودو لرزش خفیفی داشت...درو بستمو راه افتادیم...
بوی گند تعفن و خون های خشک شده روی درو دیوار...همه باعث ترسش شده بودن ولی کله شق ترازاین چیزاس ..
شالشو روی بینیش قرارداد...
انگاری که تازه یادش اومده باشه که نامحرمیم دستشو ازتوی دستام جداکرد ...
صدای ناله ای که توی راهروی زیرزمینی پیچیده بود باعث شد که بهار ازپشت من حرکت کنه و بادستاش پیرهن منو چنگ بزنه...کتفام داشت سوراخ میشد ازجای ناخوناش...
دروبا ریموتش بازکردم...درفولادی که روبرومون بود...
دورتادور اتاق آیینه بود...تابهترچهره ی کثیفشو...خوارشدنشو ببینه...دوتا چراغ هم همیشه روشن بود تابا دید بهتری بادنجونای اطراف چشمشو ببینه...تابیشتربسوزه...هه...بادیدنش تمام تنمو نفرت گرفت...
نگاهی به بهارکردم که چشماشو بسته بود تااونو نبینه...
دستشو فشردم که چشماشو بازکرد...
بادیدن نواب تنش لرزید...پرهای شالشو توی دستاش اسیرکرده بود...پوست لباشو میکند...با ترس و لرز قدمی به عقب برداشت که دستمو پشت کمرش حایل کردمو بافشاری به جلو سوقش دادم...
من_ازچیه این حیون میترسی...مگر نمیخوای همه چیزتموم شه؟!
بهاره+نمیتونم...نمیخوام دوباره حسش کنم....
من_به خاطر احساسی که توی قلبت داری...کمبوداتو خالی کن...تخلیه کن!!!
بهاره با پاهای لرزون و تکیه به من به سمتش رفت...
خوابیده بود...روی صندلی بسته شده بود...اونم چه صندلی...چوبی که یه میخ صاف توی روناش فرومیرفت...بازجویی های خشنی شده بود ولی دهن بازنمیکرد....
باسیلی من چش بازکرد.
نواب_بازکه تویی جوجه..
من+نه. ایندفعه من نیستم!!!اینه...
به سمت بهاراشاره دادم که قهقه ی چندشی رو ازسرگرفت....
نواب_نه بابا...!!!...شوخی میکنی؟!مثلا میخوای چیکارکنی؟!میخوای بااین منو بزنی؟!یانکنه شیطون...میخوای حالی به حالیمون کنی؟!گفته باشم...من همون سوگولی های خودموبیشتر دوس دارم...اونا بیشترنایسن...ولی خوب...لنگه کفش دربیابان نعمتی ست...همینم غنیمته...
باسیلی من اون طرف صورتشم داغ شد...بهار بامشتی توی شکم زخمیش دادزد
بهاره+خفه شو.....من لنگه کفش وسوگلی نیستم...میدونی من کیم؟!
نواب_اوهووع...چه گربه کوچولوی خشنی...
بهاره+هه...هنوزم کثیفی...
نواب_ببخشید...من شمارو نمیشناسم...لطفا شرو.ور نگو!!!
بهاره+پس نمیشناسی!!میشناسونمت!! !
یه گوشه تکیه دادمو فقط نظاره گربودم...
بهاره باهرجمله اش یه ضربه بهش وارد میکرد
بهاره+یادت نیس....شوهرخالمو کشتی...پژمان...پژمان خادم!!!میشناسی..
صدای مشتش به دیواراانعکاس پیداکرد...
+سرچی؟!!!سرمواد؟!!!
صدای سیلیش گوش خراش ترین زمزمه ی دیوارشد...
+اونشب...یادته؟!!من خونه خالم بودم!!....
وارد اتاقم شدی!؟؟؟اون تفنگ سردو روی شقیقه ام گذاشتی...یه دختر کوچولوی نوجوون!!!
موهاشو کشیدو توی دستاش اسیرکرد...نواب دندوناشو روی هم قرار داده بود و صداش درنمیومد....صدای نفسای وحشی و هیستریک بهار توی اتاق پژواک میشد!!!
اون نوزادو یادته؟!نازنین..یادته!؟؟چطورکشتیش؟!توآدمی...حیف حیوون!!عوضی...
اون فقط هشت ماهش بود...دلت واسه گریه هاش نسوخت!؟؟؟
نواب فریاد زد
نواب_بسه دیگه...این نمایشو تموم کنید...
اره.ی
- ۵.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط