{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسرو شکیبایی:

خسرو شکیبایی:
ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه. دوسشون داريم ولی اونارو نمیفهمیم؛ فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنیم.
دیدگاه ها (۵)

فرق تقلب کردن پسرا و دخترا:۱) پسرا(بغل دستی): ممد! اینم کتاب...

دریا هم که باشیگاهی در چارچوب خودت نمی گنجیسر می کوبی به صخر...

چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود ان...

وقتی دلم تنگ میشودروی تکیه کاغذی مینویسم " شانه ها...

سکوت پیستPart:⁸⁰ضربان قلبم به قدری بالا بود که هر لحظه ممکن ...

Part 3<ویو نونا> رفتم ناهار درست کنم تقریبا 40 دقیقه طول کشی...

ریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط