{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙17

𝖕𝖆𝖗𝖙17

لیسا وارد دفتر شد.

جونگ کوک پشت میزش نبود. کنار پنجره ایستاده بود. پشتش به اتاق. برای اولین بار.

«اومدی.»

«گفتی بیام.»

جونگ کوک برگشت. نگاهش سنگین بود.

«بنشین.»

لیسا نشست.

جونگ کوک روبه‌رویش ایستاد. تکیه داد به میز. دست‌هایش را روی سینه‌اش قفل کرد.

«می‌خوام یه چیزی ازت بپرسم. و می‌خوام قبل از جواب دادن، خوب فکر کنی.»

لیسا نگاهش کرد.

«بپرس.»

«می‌خوام محافظ شخصی من بشی.»

سکوت.

لیسا پلک زد.

«چی؟»

«شنیدی.»

«من... من خدمتکارم.»

«نه. تو دختر یه مأمور مخفی هستی. از هفت سالگی رزمی تمرین کردی. بلدی بجنگی. بلدی از خودت محافظت کنی.»

لیسا مکث کرد.

«از کجا می‌دونی؟»

«از دفترچه‌ها. پدرت نوشته بود. هر روز صبح تمرین. هفت سال. ده سال. پونزده سال. تا وقتی مرد.»

لیسا نفس عمیقی کشید.

«ولی من هیچ‌وقت واقعاً نجنگیدم.»

«مهم نیست. مهارت داری. فقط باید یاد بگیری چطور ازش استفاده کنی.»

لیسا بلند شد.

«جونگ کوک، من...»

«می‌دونم خطرناکه. اما من بهت اعتماد دارم.»

«چرا؟»

جونگ کوک مکث کرد.

«چون پدرت به من اعتماد داشت. و تو دختر اون هستی.»

لیسا سکوت کرد.

جونگ کوک نزدیک شد.

«لیسا، من دشمن دارم. زیاد. بعضیاشون می‌خوان منو بکشن. بعضیاشون می‌خوان عزیزانمو بکشن.»

مکث کرد.

«تو الان عزیز منی.»

لیسا قلبش ایستاد.

«چی؟»

«می‌دونم. عجیبه. تو یه خدمتکاری. من یه رئیسم. اما...»

نگاهش کرد.

«تو تنها کسی هستی که من بهش اعتماد دارم. بعد از تهیونگ.»

لیسا نفس عمیقی کشید.

«جونگ کوک...»

«فقط یه جواب بده. آره یا نه.»

سکوت.

لیسا به چشمانش نگاه کرد.

«آره.»

جونگ کوک لبخند زد. واقعی.

«ممنون.»

❤️🖤

بچه ها کلی صبر کردم که حداقل تا ۲۰ تا لایک بخوره واقعا دو روزه توی ۱۶ تا مونده
دیدگاه ها (۱)

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۳چند روز گذشت.جونگ کوک ساکت‌تر از قبل بود. کمتر حرف می‌...

LESSON

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط