دلگیرم آنچنانکه درونم جهان گم است
دلگیرم آنچنانکه درونم جهان گم است
پشت هوای ابری من آسمان گم است
می ایستم مقابل خود ، دلشکسته ام
در روبروی چهره ی بی تاب و خسته ام
تصویر مرد در هم و بر هم در آینه
هم در خودم شکسته ام و هم در آینه
من دارم از فرشته ی خود حرف می زنم
از شعر نا نوشته ی خود حرف می زنم
از یک نگاه خیره و حسی نداشته
از عابری که روی دلم پا گذاشته
یادش بخیر لحظه ی از عشق دم زدن
تا صبح بی قرار دوتایی قدم زدن
قدری نگاه کرد، سرش را تکاند و رفت
آمد مرا به حال خودم وا رهاند و رفت
شمعی شدم که اشک بریزم به پای او
جمعی شدند سنگ صبورم به جای او
شمعی که اشک ریخت، وفادار جمع شد
جمعی که اشک ریخت، عزادار شمع شد
یادش بخیر رفتن بی سر صدایمان
از دست هم جدا شدن دست هایمان...
پشت هوای ابری من آسمان گم است
می ایستم مقابل خود ، دلشکسته ام
در روبروی چهره ی بی تاب و خسته ام
تصویر مرد در هم و بر هم در آینه
هم در خودم شکسته ام و هم در آینه
من دارم از فرشته ی خود حرف می زنم
از شعر نا نوشته ی خود حرف می زنم
از یک نگاه خیره و حسی نداشته
از عابری که روی دلم پا گذاشته
یادش بخیر لحظه ی از عشق دم زدن
تا صبح بی قرار دوتایی قدم زدن
قدری نگاه کرد، سرش را تکاند و رفت
آمد مرا به حال خودم وا رهاند و رفت
شمعی شدم که اشک بریزم به پای او
جمعی شدند سنگ صبورم به جای او
شمعی که اشک ریخت، وفادار جمع شد
جمعی که اشک ریخت، عزادار شمع شد
یادش بخیر رفتن بی سر صدایمان
از دست هم جدا شدن دست هایمان...
- ۷۳۵
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط