{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Hidden Melody in Midnight Seoul 

Hidden Melody in Midnight Seoul 
p.37

(از زبون ا.ت)

این روزها تو ایران زمان خیلی کند می‌گذره. صبح‌ها زود بیدار می‌شم، صبحانه درست می‌کنم و می‌رم بیمارستان. بابام رو تخت می‌بینم که سعی می‌کنه قوی باشه ولی من می‌فهمم که خسته‌ست. براش چای می‌برم، حرف می‌زنیم، خاطرات قدیمی رو مرور می‌کنیم. گاهی هم آروم براش آهنگ می‌خونم و می‌بینم چطور لبخند می‌زنه.

(غمگین ولی مسئولیت‌پذیر)

بعدازظهرها کمک مادر و مادربزرگم می‌کنم. خرید، آشپزی، تمیز کردن خونه. همه فامیل میان و می‌پرسن تو سئول چیکار می‌کنی؟ و من فقط لبخند می‌زنم و می‌گم موسیقی. ولی تو دلم فقط به تهی فکر می‌کنم.

شب‌ها که همه خواب می‌رن، بهترین قسمت روزمه. هدفون هدیه تهی رو می‌ذارم و با او حرف می‌زنم. صدای آرومش همه خستگی روز رو می‌بره.

(دلتنگی)

امشب هم تماس گرفتیم. تهی از تمرین گفت، از ملودی جدیدی که ساخته، از اینکه چقدر دلش برام تنگ شده. منم براش از بابام گفتم، از اینکه امروز بهتر بود و با هم خندیدیم.

(گرم)

- دلم برات تنگ شده تهی... خیلی.

اونم آروم گفت که منتظر برگشتنمه. حرف زدن از آینده، از اینکه وقتی برگشتم دوباره با هم کار کنیم، دوباره بریم روف‌تاپ، دوباره قدم بزنیم. گاهی خنده‌هامون برمی‌گشت و قلبم گرم می‌شد.

(امید)

قبل از خواب، همیشه به پیام آخرش نگاه می‌کنم: «شب بخیر بارون». و من جواب می‌دم:

+ شب بخیر تهی. دارم بهت فکر می‌کنم.

(غم و امید قاطی)

گاهی قبل خواب اشک می‌ریزم. هم از دلتنگی، هم از اینکه بابام حالش بهتر می‌شه. ولی می‌دونم که این جدایی موقتیه. تهی منتظره و منم دارم می‌شمارم روزها تا برگردم پیشش.

(پر از احساس)

امیدوارم زودتر بشه..........
ادامه دارد.............
دیدگاه ها (۰)

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.38(از زبون نویسنده - یک س...

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.36(از زبون جونگ‌کوک)این ر...

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.35(از زبون جونگ‌کوک)این ر...

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.34(از زبون نویسنده)ا.ت تو...

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.33(از زبون نویسنده)ا.ت بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط