《 ازدواج نافرجام 》
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 146 (๑˙❥˙๑)
ویوا با صورتی که از جای اشکهاش سفید شده بود و موهای پریشونی که دورش ریخته بود سراسیمه وارد سالن بیمارستان
انگار روحش خیلی وقت پیش رسیده بود و فقط جسمش داشت با بدبختی خودش رو میکشوند دوید سمت پذیرش و با صدایی که از ته چاه در میاومد بین اشک بغض گفت شوهرم جئون جونگکوک.. بهم گفتن که اینجاست ت.. تصادف کرده
کلمات که میگفت مثل خنجری قلبش رو میخراشید و تیر کشیدگی قلبش رو احساس می کرد
پرستار پشت میز نگاهش کرد و گفت : هنوز لیست اورژانس ثبت نشده... ولی دو تا تصادفی آوردن که یکی شون حالش خیلی بده بود و احتمالاً فوت کرده اما اون یکی....
همین چند کلمه کافی بود تا دنیا دور سر ویوا بچرخه انگار یهو سقف بیمارستان روی سرش خراب شد دیگه هیچی نمیشنید صدای پرستار براش مبهم شد و فقط یه خلأ بزرگ توی سینهش حس کرد بدون اینکه بفهمه داره چیکار میکنه دوید سمت بخش اورژانس مثل دیوانهها پردههای دور تختها رو یکییکی کنار میزد و با هر بار باز کردن پرده قلبش میاومد توی دهنش و اشک های بیاختیار روی گونه اش با درد سرازیر شدن
تا اینکه رسید به اون تخت ته سالن یه فرد اونجا بود که ملافه سفید رو تا روی سرش کشیده بودن
ویوا همونجا خشکش زد دستای لرزونش رو آروم برد بالا، نوک انگشتای سردش رسید به لبهی ملافه تمام بدنش داشت مثل بید میلرزید با خودش فکر میکرد (اگه این جونگکوک باشه... اگه آخرین چیزی که از من یادش مونده همون دروغ لعنتی باشه ..من چطوری دووم بیارم؟)
درست وقتی که داشت ملافه رو با ترس کنار میزد
گرمای دستی رو روی شونهش حس کرد برگشت و با چشمهایی که از شدت اشک قرمز شده بود به هیونو خیره شد
برادرش سریع بغلش کرد سرش رو به سینهش فشرد
و زمزمه کرد : هیشش... آروم باش ویوا اشتباه اومدی این اون نیست جونگکوک حالش خوبه یعنی زندهست فقط یکم آسیب دیده و الان توی یکی از اتاقهای طبقه بالاست. بیا... بیا بریم پیشش
ویوا انگار تازه فهمید چطوری باید نفس بکشه
همونجا توی بغل برادرش وا رفت و هقهقش کل راهرو رو برداشت تمام اون کوه یخی که توی دلش بود با شنیدن اینکه ( اون زندهست )یهو ذوب شد و ریخت روی گونههاش
(๑˙❥˙๑) پارت 146 (๑˙❥˙๑)
ویوا با صورتی که از جای اشکهاش سفید شده بود و موهای پریشونی که دورش ریخته بود سراسیمه وارد سالن بیمارستان
انگار روحش خیلی وقت پیش رسیده بود و فقط جسمش داشت با بدبختی خودش رو میکشوند دوید سمت پذیرش و با صدایی که از ته چاه در میاومد بین اشک بغض گفت شوهرم جئون جونگکوک.. بهم گفتن که اینجاست ت.. تصادف کرده
کلمات که میگفت مثل خنجری قلبش رو میخراشید و تیر کشیدگی قلبش رو احساس می کرد
پرستار پشت میز نگاهش کرد و گفت : هنوز لیست اورژانس ثبت نشده... ولی دو تا تصادفی آوردن که یکی شون حالش خیلی بده بود و احتمالاً فوت کرده اما اون یکی....
همین چند کلمه کافی بود تا دنیا دور سر ویوا بچرخه انگار یهو سقف بیمارستان روی سرش خراب شد دیگه هیچی نمیشنید صدای پرستار براش مبهم شد و فقط یه خلأ بزرگ توی سینهش حس کرد بدون اینکه بفهمه داره چیکار میکنه دوید سمت بخش اورژانس مثل دیوانهها پردههای دور تختها رو یکییکی کنار میزد و با هر بار باز کردن پرده قلبش میاومد توی دهنش و اشک های بیاختیار روی گونه اش با درد سرازیر شدن
تا اینکه رسید به اون تخت ته سالن یه فرد اونجا بود که ملافه سفید رو تا روی سرش کشیده بودن
ویوا همونجا خشکش زد دستای لرزونش رو آروم برد بالا، نوک انگشتای سردش رسید به لبهی ملافه تمام بدنش داشت مثل بید میلرزید با خودش فکر میکرد (اگه این جونگکوک باشه... اگه آخرین چیزی که از من یادش مونده همون دروغ لعنتی باشه ..من چطوری دووم بیارم؟)
درست وقتی که داشت ملافه رو با ترس کنار میزد
گرمای دستی رو روی شونهش حس کرد برگشت و با چشمهایی که از شدت اشک قرمز شده بود به هیونو خیره شد
برادرش سریع بغلش کرد سرش رو به سینهش فشرد
و زمزمه کرد : هیشش... آروم باش ویوا اشتباه اومدی این اون نیست جونگکوک حالش خوبه یعنی زندهست فقط یکم آسیب دیده و الان توی یکی از اتاقهای طبقه بالاست. بیا... بیا بریم پیشش
ویوا انگار تازه فهمید چطوری باید نفس بکشه
همونجا توی بغل برادرش وا رفت و هقهقش کل راهرو رو برداشت تمام اون کوه یخی که توی دلش بود با شنیدن اینکه ( اون زندهست )یهو ذوب شد و ریخت روی گونههاش
- ۹۴۵
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط