{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

⁦ پارت 1۴۵⁦

انگار یهو از اون کابوس بیداری پرید با عجله و قدم‌های بلند پله‌ها رو بالا رفت خودش رو به دخترش رسوند و جوری اون رو توی آغوشش فشار داد که انگار تنها تکه‌ی باقی‌مونده از زندگیشه و زیر لب گفت : چیزی نیست مامان... گریه نکن عزیزم من اینجام
همون‌طور که دخترش رو بغل کرده بود وارد اتاق خوابی شد که در صورتی ملایم داشت فضای اتاق آروم نیمه تاریک بود اما توی دل ویوا آشوب بود دخترش رو توی تخت گذاشت
و لپش رو نرم نوازش کرد و دستش رو توی موهای نرمش کشید و با ضربه آرومی به شونه اش می‌زد تا اینکه چشمای دخترش غرق خواب شدن و زمزمه وار گفت : سول مامان مطمئنم اگه بابات از وجودت باخبر بشه خیلی خوشحال میشه...
چشم‌هاش رو محکم روی هم فشار داد و با هر بار تپش قلب دخترش دعا می‌کرد که گوشی جونگکوک روشن بشه اون داشت با تمام وجودش سعی می‌کرد با بوی تن یادگار عشقش مثل تمام این سه سال آرامش پیدا کنه
اما لرزش چونه‌ش نشون می‌داد که دلهره‌ی نبودن جونگکوک قوی‌تر از هر آغوشیه
ویوا بالای گهواره ایستاده بود و به پلک‌های بسته‌ی دخترش که حالا با آرامش عجیبی به خواب رفته بود
خیره شده بود اتاق صورتی غرق در سکوت بود
ناگهان لرزش شدید گوشی توی جیبش بند دلش رو پاره کرد با دست‌هایی که از شدت استرس جونی نداشتن گوشی رو بیرون کشید اسم «جونگکوک» روی صفحه نبود یه شماره‌ی ناشناس بود اما ضربان قلب ویوا جوری تند شد که انگار می‌خواست قفسه‌ی سینه‌ش رو بشکافه
با عجله و نوک پا‌ جوری که دخترش بیدار نشه از اتاق خارج شد و لای در صورتی رو آروم بست
هنوز پشت در اتاق بود که لرزان دکمه‌ی وصل رو زد : بله؟... الو؟
اما جمله‌ای که از اون طرف خط شنید مثل خنجری قلبش رو شکافت و دنیای دورش رو سیاه کرد کلمات فرد پشت خط
جوری توی گوشش زنگ زد که انگار اکسیژن راهرو یهو تموم شد
ویوا دیگه صدایی نمی‌شنید نه صدای هق‌هق خودش رو و نه کلمات بعدی اون غریبه رو انگار پرتاب شده بود
وسط یه خلأ مطلق لرزش شدیدی تمام بدنش رو گرفت
بدون اینکه بفهمه چطوری پله‌ها رو دوتا یکی پایین دوید برادرش با تعجب از روی مبل بلند شد و گفت : ویوا؟ چی شده؟ کجا میری؟
سومین هم دنبالش دوید اما ویوا کر شده بود
انگار توی یه دنیای دیگه بود دنیایی که توش فقط تصویر می‌کرد که ای‌کاش زود تر بهش گفته بود ای‌کاش صبح به زور هم که شده باهاش حرف میزد
بدون پالتو بدون کیف فقط با همون گوشی که توی مشتش مچاله شده بود از در ویلا بیرون زد سرمای سوزناک شب مثل تازیانه به صورتش می‌خورد ولی اون حسش نمی‌کرد تنها چیزی که می‌فهمید


این از ده پارت جدید قولی نمیدم اما اگه توی ۴8 ساعت آینده لایک کامنت ببرید داستان رو تا پارت آخر براتون بزارم ببینم چیکار میکنی
دیدگاه ها (۱۳)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 144 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩وی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 143 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ای...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 140 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩قل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط