{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 143 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩


این کلمه مثل یه تیر زهرآلود درست
وسط قلب جونگکوک نشست خشم جونگکوک حالا از مرز جنون رد شده بود اون بچه اون کلمه و اون دروغ... همه چیز مثل یه پتک روی سرش خراب شد ...اما ویوا که وحشت رو توی تک‌تک
سلول‌های بدنش حس می‌کرد با عجله دختربچه رو بلند کرد و به بغل پرستاردشوک‌ داد گفت: ببرش داخل اتاق... سریع
ویوا با دست‌هایی لرزان برگشت سمت جونگکوک تا قبل از اینکه همه‌چیز نابود بشه، حقیقت رو بگه : جونگکوک برات توضیح..
اما دیگه خیلی دیر شده بود جونگکوک جوری به گلدان سنگی روی میز چنگ زد که رگ‌های دستش بیرون زد
و با تمام قدرت اون رو به دیوار کوبید صدای خرد شدن با فریاد کرکننده و خش‌دار جونگکوک یکی شد : هیچی نگو حتی یک کلمه‌ی دیگه هم نمی‌خوام بشنوم
قبل از اینکه ویوا بتونه حتی نفس بکشه جونگکوک با همون نگاه سرد و خشمگین چرخید و همانند یه طوفان سیاه از خونه بیرون زد
و در رو جوری پشت سرش کوبید که قاب‌ عکس‌های روی دیوار لرزیدن
ویوا با پاهایی که از وحشت بی اعتمادی جونگکوک می‌لرزید
از در آپارتمان بیرون دوید
راهروی بلند برج انگار برایش هزار فرسنگ شده بود
و با فریاد گفت : جونگکوک! وایسا... فقط یه لحظه گوش کن
اما قامت بلند و عصبی جونگکوک بدون حتی یک بار چرخیدن وارد آسانسور شد
ویوا درست وقتی رسید که درها آسانسور با صدای خفه‌ای به هم چفت شدند و آخرین چیزی که دید
نگاه یخ‌زده و عصبانی جونگکوک بود که از لای در بهش دوخته شده بود
ویوا مشتش رو به در آسانسور کوبید و بعد تند سمته آسانسور دیگه ای رفت روی دکمه‌ش ضربه زد ثانیه‌ها مثل ساعت می‌گذشت ...وقتی بالاخره به لابی برج رسید و با تمام توان به سمت خروجی دوید تنها چیزی که دید رد لاستیک‌های ماشینی بود که با سرعت جنون‌آمیزی در خیابان‌های نیویورک گم می‌شد
دستانش می‌لرزید ..گوشی‌اش را بیرون کشید و با کلافگی دست به موهاش کشید و شماره‌ی جونگکوک رو گرفت
بوق های متعدد نشانه از جواب نداد جونگکوک می‌داد اما بیخیال نشد و
دوباره گرفت این بار صدای سرد اپراتور توی گوشش پیچید ( دستگاه مورد نظر خاموش است )
ویوا با عجله درماندگی هر جا که عقلش می‌رسید زنگ زد
به شرکت دستیار جونگکوک حتا به سومین زنگ زد که مبادا اونجا رفته باشه اما هیچ‌کس خبری نداشت
جونگکوک مثل یک شبح در دل نیویورک ناپدید شده بود و ویوا میدونست که وقتی جونگکوک خشمگین میشه هیچ کس و هیچی چیزی نمیتونه آرومش کنه و ممکن دست به هر کاری بزنه
دیدگاه ها (۰)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 144 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩وی...

⁦ پارت 1۴۵⁦انگار یهو از اون کابوس بیداری پرید با عجله و قدم‌...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 142 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

ادامه پارت 14۱دست گل زر رو بین انگشتانش فشرد و روی صندلی شاگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط