پارت چهارم
پارت چهارم
چشمکی نامحسوس؛ مثل موجی که فقط برای تو میآید زد.
«برای تو یاد میگیرم.»
بعد، نفسش به اندازهی یک بو*سهی نامرئی به پوستِ هوا نزدیک شد و تو حس کردی که چقدر نزدیک بودن میتواند هیجان انگیز باشد: ضربانها هماهنگتر، نگاهها طولانیتر از معمول، و فاصلهای که هر لحظه میخواست کوتاهتر شود اما به احترامِ چیزی که تازه میساختید، آهسته ماند.
«میخوام باز هم بیام.»
صدایت آرام بود.
«اما…»
«میدانم.»
جیمین جدی شد.
«او نامزد توست. و من…»
کلمهاش را انتخاب کرد، تراشخورده و تلخ:
«حریصم.»
تو پلک زدی.
صداقتِ بیپردهاش تکانت داد نه از ترس، از اینکه کسی اعتراف کند، بدون پنهان شدن پشت ادب.
«حریص؟»
جیمین ادامه داد:
«برای داشتنت. برای اینکه نامت را فقط موجها به من نگویند، خودت بگویی. برای اینکه وقتی چشمهایت میخندند، آن خنده مالِ من باشد.»
سکوت؛ سپس آهی که مثل بستن بند کفش، چیزها را محکم میکند.
«مالکیت، زبانِ سختی است.»
«پس ترجمهاش میکنم به مراقبت.»
و بعد با صدایی که هم قول بود، هم تهدید:
«اگر کسی بین تو و امنیتت بایستد، موجها را به او یاد میدهم.»
دورتر، صدای زنگ تلفن نامزدت از جیب کاپشنت پیچید.
به صفحه نگاه کردی:
نام او.
انگشتت مردد ماند.
جیمین عقب رفت؛ فقط یک قدمِ موج.
«جواب بده. دروغ نگو. اما یادت باشد… من هستم. هر وقت که بخواهی، و حتی وقتی که نخواهی... فقط تا مرزِ احترام به تو.»
به او نگاه کردی.
«مرزش را تو تعیین میکنی یا من؟»
«تو.»
چشمهایت نرم شد.
«پس بمان. پشتِ موج.»
تماس را جواب دادی. صدای مرد، تند و پر از پرسش.
گفتی:
«خوبم. کنار آبم. تنها... نه. یعنی… فقط دارم میکشم.»
حرفهایت بیدروغ بود، اما نیمی از حقیقت همیشه پشتِ موج پنهان میماند. وقتی تماس تمام شد، حس کردی دنیا دوباره به اندازهی شما دو نفر شده.
«میتونی…»
گفتی و کلمه گیر کرد؛ سادگی در گلویت بزرگ شد.
«فردا هم بیای؟»
جیمین با لبخند:
«هر روزی که نفس بکشی.»
تو خندیدی.
«اینطوری زیادی میشه.»
«پس هر روزی که بخندی.»
---
شب، وقتی برگشتی، آسمان تمیزتر بود.
اما شهر زمزمهی دیگری داشت، زمزمهی خبرهای نیمهکاره:
«طوفان ناگهانی، قایقها عقب نشستند، تورها پاره شد…»
نامزدت روی مبل نشست، اخبار را بالا و پایین کرد و چیزی نگفت. فقط نگاهش، از تو تا پنجره و از پنجره تا دستهای خودش رفتوبرگشت.
«تو با کی حرف میزدی امروز؟»
«خودم.»
لبخند زدی.
«با دریا.»
او نفس بلندی کشید.
«فردا میام دنبالت. باهم میریم. اینبار نزدیک آب هم نمیشیم.»
سر تکان دادی، اما در سینهات، موجی خواست بگوید
«نه».
و در عمق جایی که نور کم میشود و صداها شکل دیگری دارند پادشاهِ دریا نشسته بود و روی خراش باریک گونهاش دست میکشید.
یون روبهرویش ایستاد.
«برنامه چیه اعلیحضرت؟»
جیمین گفت:
«برنامه؟ آهسته رفتن. و اگر آهستگی کار نکرد…»
نگاهش تیز شد.
«یادشان میدهم که عشق، قانون تازه مینویسد.»
آخرِ شب، خوابِ تو پر از نورِ نیمهشبی شد که روی آب میرقصید.
کسی از فاصلهی یک نفس میگفت:
«آرام. آهسته. اما محکم.»
و تو برای اولین بار از خواب بیدار شدی و نه از ساحل میترسیدی، نه از موج.
فقط از خودت.
---
🧜مرزِ موج و آتش
صبح آرام نبود.
از همان لحظهای که چشمت را باز کردی، حس کردی هوای اتاق سنگینتر از همیشه است.
نامزدت پشت میز آشپزخانه نشسته بود، لیوان قهوه جلویش، نگاهش روی تلفن.
وقتی تو را دید، چیزی نگفت، فقط ابروهایش کمی درهم رفت. سکوتش، پر سر و صداتر از هر فریادی بود.
«صبح بخیر.»
گفتی.
جوابی نداد.
بعد از چند لحظه، کوتاه گفت:
«امروز نمیخوام تنها بری ساحل. میام باهات.»
قلبت لرزید؛ نه از ترس، از حسّ عجیبی شبیه کسی که راز کوچکی در جیب دارد.
جیبِ کاپشن، همانجا که صدف هنوز بود.
لبخند کوتاهی زدی.
«باشه.»
---
ساحل، زیر آفتاب نیمهجان، آرام به نظر میرسید.
اما درونت، مثل کشتیای که صدای موجها را بهتر میشنود، آمادهی طوفان بود.
نامزدت کنارت ایستاده بود و مدام اطراف را نگاه میکرد؛ مثل سربازی که به دشمن نامرئی مشکوک باشد.
«اینجا همونجاست؟»
«کجا؟»
«جایی که دیشب بودی.»
دستت روی دفترچه لرزید.
«فقط نشستم. مثل همیشه.»
او چیزی نگفت. اما نگاهش پر از سؤالهای نگفته بود.
موجی آمد و عقب رفت. صدایی در سرت، آرام، انگار از دور:
«اینجا هستم.»
ادامه دارد......
چشمکی نامحسوس؛ مثل موجی که فقط برای تو میآید زد.
«برای تو یاد میگیرم.»
بعد، نفسش به اندازهی یک بو*سهی نامرئی به پوستِ هوا نزدیک شد و تو حس کردی که چقدر نزدیک بودن میتواند هیجان انگیز باشد: ضربانها هماهنگتر، نگاهها طولانیتر از معمول، و فاصلهای که هر لحظه میخواست کوتاهتر شود اما به احترامِ چیزی که تازه میساختید، آهسته ماند.
«میخوام باز هم بیام.»
صدایت آرام بود.
«اما…»
«میدانم.»
جیمین جدی شد.
«او نامزد توست. و من…»
کلمهاش را انتخاب کرد، تراشخورده و تلخ:
«حریصم.»
تو پلک زدی.
صداقتِ بیپردهاش تکانت داد نه از ترس، از اینکه کسی اعتراف کند، بدون پنهان شدن پشت ادب.
«حریص؟»
جیمین ادامه داد:
«برای داشتنت. برای اینکه نامت را فقط موجها به من نگویند، خودت بگویی. برای اینکه وقتی چشمهایت میخندند، آن خنده مالِ من باشد.»
سکوت؛ سپس آهی که مثل بستن بند کفش، چیزها را محکم میکند.
«مالکیت، زبانِ سختی است.»
«پس ترجمهاش میکنم به مراقبت.»
و بعد با صدایی که هم قول بود، هم تهدید:
«اگر کسی بین تو و امنیتت بایستد، موجها را به او یاد میدهم.»
دورتر، صدای زنگ تلفن نامزدت از جیب کاپشنت پیچید.
به صفحه نگاه کردی:
نام او.
انگشتت مردد ماند.
جیمین عقب رفت؛ فقط یک قدمِ موج.
«جواب بده. دروغ نگو. اما یادت باشد… من هستم. هر وقت که بخواهی، و حتی وقتی که نخواهی... فقط تا مرزِ احترام به تو.»
به او نگاه کردی.
«مرزش را تو تعیین میکنی یا من؟»
«تو.»
چشمهایت نرم شد.
«پس بمان. پشتِ موج.»
تماس را جواب دادی. صدای مرد، تند و پر از پرسش.
گفتی:
«خوبم. کنار آبم. تنها... نه. یعنی… فقط دارم میکشم.»
حرفهایت بیدروغ بود، اما نیمی از حقیقت همیشه پشتِ موج پنهان میماند. وقتی تماس تمام شد، حس کردی دنیا دوباره به اندازهی شما دو نفر شده.
«میتونی…»
گفتی و کلمه گیر کرد؛ سادگی در گلویت بزرگ شد.
«فردا هم بیای؟»
جیمین با لبخند:
«هر روزی که نفس بکشی.»
تو خندیدی.
«اینطوری زیادی میشه.»
«پس هر روزی که بخندی.»
---
شب، وقتی برگشتی، آسمان تمیزتر بود.
اما شهر زمزمهی دیگری داشت، زمزمهی خبرهای نیمهکاره:
«طوفان ناگهانی، قایقها عقب نشستند، تورها پاره شد…»
نامزدت روی مبل نشست، اخبار را بالا و پایین کرد و چیزی نگفت. فقط نگاهش، از تو تا پنجره و از پنجره تا دستهای خودش رفتوبرگشت.
«تو با کی حرف میزدی امروز؟»
«خودم.»
لبخند زدی.
«با دریا.»
او نفس بلندی کشید.
«فردا میام دنبالت. باهم میریم. اینبار نزدیک آب هم نمیشیم.»
سر تکان دادی، اما در سینهات، موجی خواست بگوید
«نه».
و در عمق جایی که نور کم میشود و صداها شکل دیگری دارند پادشاهِ دریا نشسته بود و روی خراش باریک گونهاش دست میکشید.
یون روبهرویش ایستاد.
«برنامه چیه اعلیحضرت؟»
جیمین گفت:
«برنامه؟ آهسته رفتن. و اگر آهستگی کار نکرد…»
نگاهش تیز شد.
«یادشان میدهم که عشق، قانون تازه مینویسد.»
آخرِ شب، خوابِ تو پر از نورِ نیمهشبی شد که روی آب میرقصید.
کسی از فاصلهی یک نفس میگفت:
«آرام. آهسته. اما محکم.»
و تو برای اولین بار از خواب بیدار شدی و نه از ساحل میترسیدی، نه از موج.
فقط از خودت.
---
🧜مرزِ موج و آتش
صبح آرام نبود.
از همان لحظهای که چشمت را باز کردی، حس کردی هوای اتاق سنگینتر از همیشه است.
نامزدت پشت میز آشپزخانه نشسته بود، لیوان قهوه جلویش، نگاهش روی تلفن.
وقتی تو را دید، چیزی نگفت، فقط ابروهایش کمی درهم رفت. سکوتش، پر سر و صداتر از هر فریادی بود.
«صبح بخیر.»
گفتی.
جوابی نداد.
بعد از چند لحظه، کوتاه گفت:
«امروز نمیخوام تنها بری ساحل. میام باهات.»
قلبت لرزید؛ نه از ترس، از حسّ عجیبی شبیه کسی که راز کوچکی در جیب دارد.
جیبِ کاپشن، همانجا که صدف هنوز بود.
لبخند کوتاهی زدی.
«باشه.»
---
ساحل، زیر آفتاب نیمهجان، آرام به نظر میرسید.
اما درونت، مثل کشتیای که صدای موجها را بهتر میشنود، آمادهی طوفان بود.
نامزدت کنارت ایستاده بود و مدام اطراف را نگاه میکرد؛ مثل سربازی که به دشمن نامرئی مشکوک باشد.
«اینجا همونجاست؟»
«کجا؟»
«جایی که دیشب بودی.»
دستت روی دفترچه لرزید.
«فقط نشستم. مثل همیشه.»
او چیزی نگفت. اما نگاهش پر از سؤالهای نگفته بود.
موجی آمد و عقب رفت. صدایی در سرت، آرام، انگار از دور:
«اینجا هستم.»
ادامه دارد......
- ۹.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط