غروب

نگاهی به چهره کودک انداخت نور خورشید بر چهره کودک بوسه میزد
نوزاد را بالا برد فریاد زد«به اندازه چند قطره آب فقط برای کودکم میخواهم» صحرا سکوت میکند سکوت سکوت سکوت، با لحن غریبانه ای میگوید«با من سر جنگ دارید گناه این کودک چیسیت؟» جوابی نمیشنود فریاد میزند«اگر دین ندارید، لاقل آزاده باشید» صدای زمزمه ها میان شیاطین به گوش میرسد مرد پلکانش را در برابر پرتو خورشید میبندد ناگهان طراوت آب را حس میکند که روی صورتش میپاچد چشم باز میکند و به قطرات امیدش نگاه میکند
جای قطرهای آب را سرخی خون گرفته است، خون گلوی تشنه کودک را در چنگالش گرفته قطره اشک لبان خشک مرد را معطر میکند کودک را در آغوش می گیرد و پیشانی اش را میبوسد قطرهای گرم خون به آرامی پایین می غلتند و در دست مرد جمع میشوند سرخی قطرها  چقدر آرام و نرم قلب مرد را تکه تکه میکند
قطرات به سرعت در دست مرد جمع میشود و قطره اشکی از میان گونه اش فرود می آید و بین خون ها غرق میشود، پدر به آسمان نگاه میکند دستش را بالا می برد و قطرهای خون را به اسمان پرتاب میکند و آسمان هوا را چنگ میزند تا خون مقدس را بگیرد،قطرها به آسمان میروند اما برنمیگردند جز قطره اشک، قطره فرود می آید و روی لب ترک خورده کودک مینشیند
زمین ناله میکند و ترک میخورد گویی در تمام نهر ها جای آب خون فواره میزند و آسمان نعره میکشد و همرنگ خون سرخگون میشود...
غروب جان خورشید را میگیرد 
غروبا! نور را هلاک کن اما بدان هر صبح خورشید دوباره طلوع میکند و نور بر تمام رنج ها را شاهد است

#دست_نوشته
دیدگاه ها (۲۰)

پرنسس ناخواسته

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

🍁🌅✨ غروب پاییزی در تالاب میانکاله؛ تابلویی از آرامش و زیبایی...

پارت دوم._*بیگناهان*_

### پارت نهم: پرواز در آسمان بارانیدویدن روی پشت‌بام خیس، با...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.هوای خنک شب، با ب...

داستان کودکانه «آرش و قصرِ خنده‌هایِ گمشده» به نویسندگی رزیت...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

#سرنوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۱ ﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋«گفتم، لعنتی در بزن!»صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط