پارت چهارم
پارت چهارم:
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از نزدیک شدن یونگی و لایلا ، به احترام دوتاشون از جاش برخواست و با دوتاشون دست داد، لایلا بعد احوالپرسی با جیمین ، روبه دوتاشون کرد و گفت: با هم حرف بزنید و از اخلاق های هم مطلع بشین ، منم در تراس نشستم ، موقع قرارداد بستن اینا بهم زنگ بزنید ، فعلا عزیزانم. لایلا اینو گفت و از اوپن کافه یه زیرسیگاری گرفت و از پله ها بالا رفت ، یونگی مقابل جیمین نشست ، جیمین از دقیقه ای که منیجرش رو دیده بود قلبش به تپش افتاده بود ، این پسر ، چقدر شبیه پسر داخل خواباش بود، اگه لباس چوسانی و موهای پلندش رو حذف میکرد ، پسر مقابلش مثل اون بود، روی چشم راستش جای یه زخم بود که تا ترمیم کننده مقداری از جاشو پنهون کرده بود ، جیمین سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده ، در آخر برای اینکه خودشو از افکارش خارج کنه رو به پسر کرد و گفت: چیزی میخوای باهم بخوریم ؟ یونگی بعد اینکه صدای مرد مقابلش رو شنید قلبش فرو ریخت ، صدا چقدر شبیه ، یا اصلا عین صدایی بود که در خواباش اونو به سوی خودش میخواند ، تن صدا عین اون بود ، جیمین سرش رو کچ کرد و بیشتر به صورت یونگی خیره شد ، آخر که جوابی نگرفت دوباره گفت: چای ، قهوه ، آبمیوه ، ببینم خوبی؟ یونگی به خودش اومد ، عرق پیشونی شو به دستمان کاغذی روی میز پاک کرد و گفت: نه ، ممنونم. جیمین گفت: بهتره با هم آشنا شیم ، اول اسمامون رو بدونیم بعدش آروم آروم باهم پیش میریم و آشنا بشیم ، من پارک جیمین هستم . یونگی بعد شنیدن اسم جیمین بدنش یخ زد ، یعنی خودش بود؟ سرفه ارومی کرد و گفت: مین یونگی هستم ، از آشناییتون خوشوقتم . با جیمین دست داد ، جیمین گفت: چند وقته در کمپانی هستی ؟ یونگی گفت: ۵یا۶ سالی میشه . جیمین با سر تایید کرد و گفت: ببین ، من آدم حساس و پر توقعی نیستم ، فقط یکم در کارت دقیق باش و برنامه هام رو درست بریز ، یکم هم خوشوقت باش . یونگی لبخندی زد و گفت: مطمئن باشید آقای پارک ، من جوری میشم که شما میخواین . جیمین لبخندی زد و گفت: اگه امکانش هست منو جیمین صدا کن ، از رسمی صدا شدن خوشم نمیاد، منم تورو یونگی صدا میکنم . یونگی گفت: چشم جیمین شی . جیمین شمارشو به یونگی داد و گفت: آخر شب بهم زنگ بزن تا برنامه فردا رو با هم هماهنگ کنیم. یونگی قبول کرد ، جیمین به مدیر لایلا پیام فرستاد که بیاد و کاغذ هارو بده تا امضا کنند. بعد بستن قرارداد و اینجور حرفا ، به کمپانی برگشتن تا از فردا صبح یونگی به عنوان منیجر جیمین فعالیت بکنه .
داستان از دیدگاه یونگی: وارد خونشون شد ، با لبخندی که به لب داشت گفت: من اومدم. مونکوت از اتاقش سرش رو بیرون آورد و گفت: خوش اومدی ، چطور گذشت ؟ مونکوت آرایش کمرنگ ولی زیبایی کرده بود ، موهاش رو روی شونه هاش ریخته بود ، یه کراپ زبرایی سیاه و سفید رو با یه شلوار پارچه ای زنانه سیاه بلند پوشیده بود ، پاشنه بلند های سفید به پا کرده بود و کیف دستی زنانه سیاه و سفید زبرایی دست داشت ، یونگی گفت: کجا میری؟ مونکوت گفت: یوجین فردا یه پرواز به کانادا داره و تا دو هفته بعد نمیاد سئول ، بعدش با یه پرواز دیگه برمیگرده ، میرم باهاش شام بیرون چون تا دو هفته دیگه نمیبینمش . یونگی گفت: خوش بگذره. مونکوت گفت: برا تو چطوری بود؟ یونگی گفت: عالی ، از فردا به عنوان منیجرش کار میکنم . مونکوت یونگی رو بغل کرد و گفت: عالیه ، خب من رفتم خداحافظ. یونگی گفت: خداحافظ. خلبان بودن یوجین برخی اوقات مونکوت رو عصبی میکرد چون مجبور بود برای شغلش در سئول نمونه ، اما خب ، عشقه دیگه .
های گایز پارت چهارم 🤍
داستان از دیدگاه جیمین: بعد از نزدیک شدن یونگی و لایلا ، به احترام دوتاشون از جاش برخواست و با دوتاشون دست داد، لایلا بعد احوالپرسی با جیمین ، روبه دوتاشون کرد و گفت: با هم حرف بزنید و از اخلاق های هم مطلع بشین ، منم در تراس نشستم ، موقع قرارداد بستن اینا بهم زنگ بزنید ، فعلا عزیزانم. لایلا اینو گفت و از اوپن کافه یه زیرسیگاری گرفت و از پله ها بالا رفت ، یونگی مقابل جیمین نشست ، جیمین از دقیقه ای که منیجرش رو دیده بود قلبش به تپش افتاده بود ، این پسر ، چقدر شبیه پسر داخل خواباش بود، اگه لباس چوسانی و موهای پلندش رو حذف میکرد ، پسر مقابلش مثل اون بود، روی چشم راستش جای یه زخم بود که تا ترمیم کننده مقداری از جاشو پنهون کرده بود ، جیمین سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده ، در آخر برای اینکه خودشو از افکارش خارج کنه رو به پسر کرد و گفت: چیزی میخوای باهم بخوریم ؟ یونگی بعد اینکه صدای مرد مقابلش رو شنید قلبش فرو ریخت ، صدا چقدر شبیه ، یا اصلا عین صدایی بود که در خواباش اونو به سوی خودش میخواند ، تن صدا عین اون بود ، جیمین سرش رو کچ کرد و بیشتر به صورت یونگی خیره شد ، آخر که جوابی نگرفت دوباره گفت: چای ، قهوه ، آبمیوه ، ببینم خوبی؟ یونگی به خودش اومد ، عرق پیشونی شو به دستمان کاغذی روی میز پاک کرد و گفت: نه ، ممنونم. جیمین گفت: بهتره با هم آشنا شیم ، اول اسمامون رو بدونیم بعدش آروم آروم باهم پیش میریم و آشنا بشیم ، من پارک جیمین هستم . یونگی بعد شنیدن اسم جیمین بدنش یخ زد ، یعنی خودش بود؟ سرفه ارومی کرد و گفت: مین یونگی هستم ، از آشناییتون خوشوقتم . با جیمین دست داد ، جیمین گفت: چند وقته در کمپانی هستی ؟ یونگی گفت: ۵یا۶ سالی میشه . جیمین با سر تایید کرد و گفت: ببین ، من آدم حساس و پر توقعی نیستم ، فقط یکم در کارت دقیق باش و برنامه هام رو درست بریز ، یکم هم خوشوقت باش . یونگی لبخندی زد و گفت: مطمئن باشید آقای پارک ، من جوری میشم که شما میخواین . جیمین لبخندی زد و گفت: اگه امکانش هست منو جیمین صدا کن ، از رسمی صدا شدن خوشم نمیاد، منم تورو یونگی صدا میکنم . یونگی گفت: چشم جیمین شی . جیمین شمارشو به یونگی داد و گفت: آخر شب بهم زنگ بزن تا برنامه فردا رو با هم هماهنگ کنیم. یونگی قبول کرد ، جیمین به مدیر لایلا پیام فرستاد که بیاد و کاغذ هارو بده تا امضا کنند. بعد بستن قرارداد و اینجور حرفا ، به کمپانی برگشتن تا از فردا صبح یونگی به عنوان منیجر جیمین فعالیت بکنه .
داستان از دیدگاه یونگی: وارد خونشون شد ، با لبخندی که به لب داشت گفت: من اومدم. مونکوت از اتاقش سرش رو بیرون آورد و گفت: خوش اومدی ، چطور گذشت ؟ مونکوت آرایش کمرنگ ولی زیبایی کرده بود ، موهاش رو روی شونه هاش ریخته بود ، یه کراپ زبرایی سیاه و سفید رو با یه شلوار پارچه ای زنانه سیاه بلند پوشیده بود ، پاشنه بلند های سفید به پا کرده بود و کیف دستی زنانه سیاه و سفید زبرایی دست داشت ، یونگی گفت: کجا میری؟ مونکوت گفت: یوجین فردا یه پرواز به کانادا داره و تا دو هفته بعد نمیاد سئول ، بعدش با یه پرواز دیگه برمیگرده ، میرم باهاش شام بیرون چون تا دو هفته دیگه نمیبینمش . یونگی گفت: خوش بگذره. مونکوت گفت: برا تو چطوری بود؟ یونگی گفت: عالی ، از فردا به عنوان منیجرش کار میکنم . مونکوت یونگی رو بغل کرد و گفت: عالیه ، خب من رفتم خداحافظ. یونگی گفت: خداحافظ. خلبان بودن یوجین برخی اوقات مونکوت رو عصبی میکرد چون مجبور بود برای شغلش در سئول نمونه ، اما خب ، عشقه دیگه .
های گایز پارت چهارم 🤍
- ۸۴۳
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط