پارت دوم
پارت دوم:
داستان از دیدگاه یونگی: مینی بوس شهری ، یونگی رو سر خیابونشون پیاده کرد ، از جایگاه کولهپشتی کوچولوش ، قمقمه اش رو برداشت و یکم آب خورد و سمت خونشون راه افتاد ، دم در اپارتمانشون که رسید کلیدش رو از جیبش درآورد و درو باز کرد و داخل شد ، داخل آسانسور همش فکرش درگیر خواب های آشفته ای بود که نزدیک یکماه بود میدید، در خواباش ، خودش رو در یک کاخ دوران قدیم رومی میدید ، همیشه صدای نازک ولی قدرتمند مردانه ای اسم اونو صدا میکرد ، هروقت هم که اسمش رو میپرسید ، صدا میگفت من جیمینم . یونگی نمیدونست جیمین کیه ، اما مطمئن بود که جیمین مربوط به زندگی قبلیشه که احتمال دیدنش در این دنیا زیاده ، از آسانسور خارج شد و به واحد مسکونی خودشون رسید ، کلیدش رو در جایگاه فروبرد و چرخاند و داخل شد ، در گوشه پذیرایی فقط یک آباژور روشن بود ، اما برعکس آشپزخانه کاملا روشن بود ، وارد آشپزخانه شد ، مونکوت دختر خاله اش با دوست پسرش یوجین کیک پخته بودن و تزئینش میکردن ، مونکوت داشت میخندید و مقداری خامه با انگشت شستش داخل دهنش میگزاشت ، یوجین با دیدن یونگی لبخند زد و سمتش اومد و گفت: خوش اومدی یونگی. یونگی لبخند زد و گفت: ممنونم ، چیکار میکنین؟ مونکوت جلو اومد و یونگی رو بغل کرد و گفت: داشتیم کیک میساختیم ، میای باهامون بشینی؟ یونگی از مونکوت جدا شد و گفت: نه ممنونم ، فردا بایه ایدل قرار دارم ، میخوام منیجرش باشم ، باید زود بخوابم . مونکوت لبخندی زد و گفت: بهسلامتی ، پس برو زود بخواب تا فردا زود بیدار شی. یوجین با دستش به پشت یونگی زد و گفت: موفق باشی ، من مطمئنم که میتونی . یونگی تشکر کرد و داخل اتاقش رفت ، لباساش عوض کرد و روی تختش دراز کشید ، یونگی کاملا کنجکاو بود که جیمین رو در زندگی کنونی ببینه اما الان فقط به فکر منیجر اون ایدل شدن بود ، برای همین چشماش رو بست و خوابید.
های گایز پارت دوم 💮
داستان از دیدگاه یونگی: مینی بوس شهری ، یونگی رو سر خیابونشون پیاده کرد ، از جایگاه کولهپشتی کوچولوش ، قمقمه اش رو برداشت و یکم آب خورد و سمت خونشون راه افتاد ، دم در اپارتمانشون که رسید کلیدش رو از جیبش درآورد و درو باز کرد و داخل شد ، داخل آسانسور همش فکرش درگیر خواب های آشفته ای بود که نزدیک یکماه بود میدید، در خواباش ، خودش رو در یک کاخ دوران قدیم رومی میدید ، همیشه صدای نازک ولی قدرتمند مردانه ای اسم اونو صدا میکرد ، هروقت هم که اسمش رو میپرسید ، صدا میگفت من جیمینم . یونگی نمیدونست جیمین کیه ، اما مطمئن بود که جیمین مربوط به زندگی قبلیشه که احتمال دیدنش در این دنیا زیاده ، از آسانسور خارج شد و به واحد مسکونی خودشون رسید ، کلیدش رو در جایگاه فروبرد و چرخاند و داخل شد ، در گوشه پذیرایی فقط یک آباژور روشن بود ، اما برعکس آشپزخانه کاملا روشن بود ، وارد آشپزخانه شد ، مونکوت دختر خاله اش با دوست پسرش یوجین کیک پخته بودن و تزئینش میکردن ، مونکوت داشت میخندید و مقداری خامه با انگشت شستش داخل دهنش میگزاشت ، یوجین با دیدن یونگی لبخند زد و سمتش اومد و گفت: خوش اومدی یونگی. یونگی لبخند زد و گفت: ممنونم ، چیکار میکنین؟ مونکوت جلو اومد و یونگی رو بغل کرد و گفت: داشتیم کیک میساختیم ، میای باهامون بشینی؟ یونگی از مونکوت جدا شد و گفت: نه ممنونم ، فردا بایه ایدل قرار دارم ، میخوام منیجرش باشم ، باید زود بخوابم . مونکوت لبخندی زد و گفت: بهسلامتی ، پس برو زود بخواب تا فردا زود بیدار شی. یوجین با دستش به پشت یونگی زد و گفت: موفق باشی ، من مطمئنم که میتونی . یونگی تشکر کرد و داخل اتاقش رفت ، لباساش عوض کرد و روی تختش دراز کشید ، یونگی کاملا کنجکاو بود که جیمین رو در زندگی کنونی ببینه اما الان فقط به فکر منیجر اون ایدل شدن بود ، برای همین چشماش رو بست و خوابید.
های گایز پارت دوم 💮
- ۵۱۳
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط