{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم هایم بسته بود و بوسه ای دزدید و رفت

چشم هایم بسته بود و بوسه ای دزدید و رفت
بذر عشق و نیستی در سینه ام پاشید و رفت
دل پریشــان کرد و آرام و قرارم را گرفت
با لب شیرین خود بر روی من خندید و رفت
بر سرش اسپند چرخاندم که ماند پیش دل
باز ترفندی زد و از پیش من چرخید و رفت
خواستم از دل بپرسم چیست این بازی دل
با زرنگی یک غزل از مولوی پرسید و رفت
گفتمش دیوانه ام کردی بمان نزد دلم
چشم گریان مرا در انتظارش دید و رفت
دیدگاه ها (۵)

دلم گرفته تر از عصرهای پائیزیستخموش وسردوحزین چون سرای بی چی...

تو را از لا به لای شلوغی های زندگیم‌ بیرون آوردم.تورا از میا...

در تماشای تو یک خلق فریبت خوردندچون تو یک وهم،،به مانند سرا...

من درباره تو به آن‌ها نگفته‌اماما تو را دیده‌اند کهدر چشمانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط