90
*از دید نویسنده*
*نبرد بزرگیه و هر دو برادر تقریبا خسته شدن تا اینکه مایکل با یه ضربه شمشیر، پهلوی لوسیفر رو زخمی میکنه و خون طلایی رنگ تو هوا میپاشه*
چارلی: باباااا
*بخاطر عصبانیت چارلی، شاخ هاش پدیدار میشن ولی وگی و امی جلوشو میگیرن تا وارد نبرد نشه*
مایکل: و حالا با حرکت نهایی نابودتر میکنم
*لوسیفر پهلوش رو گرفته بود و چیزی نمیگفت تا اینکه با پوزخند به مایکل نگاه کرد*
لوسی: حرکت نهایی؟ حرکت نهایی؟ تو فکر میکنی حرکتی داری؟ تو شاید بتونی به اونا-
*به بقیه که نظاره گر نبردن اشاره میکنه*
لوسی: -اسیب بزنی ولی من؟ من هزاران سالمه تو نمیتونی منو بکشی
*بخاطر عصبانیت به فرم شیطانی خود در میاد و باعث تردید مایکل میشه.. اینکه آیا این درسته؟*
مایکل: لوسی.. *زمزمه*
*بخاطر خستگی از نبرد و خونریزی، لوسیفر به زمین افتاد و چارلی رفت تا به پدرش کمک کنه.. ولی این وسط..مایکل یاد گذشته افتاد..تمام خاطرات خوبی که با هم داشتن.. اینکه چقدر خوشحال بود که با هم برادر دوقلوئن.. اینکه.. اینکه.. چطور با هم دیگه بهترین بودن.. و حالا دشمن هم..*
مایکل: لوسی...لوسییی
*مایکل کنار برادر زخمیش زانو زد و سعی کرد که با کمک قدرتش کمی لوسیفر رو درمان کنه*
مایکل: ببخشید برادر.. من.. من.. من کنترلمو از دست دادم.. من عصبانی بودم..از اینکه چطور بهمون پشت کردی، به هرچیزی که داشتیم.. من.. من نمیخواستم..من.. من هیچوقت نمیخواستم بالهاتو ببرم.. هیچوقت..اون یه اتفاق بود..اگه اگه فقط یکمی شمشیرمو اینور تر میگرفتم تا از کنارت رد شه، هیچوقت بالهاتو نمیبریدم.. من..من..
*نمیتونست خودشو کنترل کنه.. از طرفی میخواست برادرشو محکم نگه داره و از دنیا حفظ کنه و از طرفی از سرمای سوزناک طرد شدن توسط برادرش میترسید..تا اینکه تو گرمای آرامشبخشی فرو رفت*
لوسی: میدونم مایک.. میدونم برادر.. فک میکنی نفهمیدم که چطور سعی میکردی رابطه بین منو لیلیث رو مخفی نگه داری؟ چطور سعی کردی کمکم کنی؟ من همه چی رو میدونستم..فقط برام دردناک بود که بعدش چطور مثل من پشت کردی..حتی بدتر از من..
مایکل: لوسی..
لوسی: میبخشمت برادر..پس.. گریه نکن باشه..
*و بالاخره بعد از سالیان سال، دو برادر مثل قدیما همدیگرو در آغوش گرفتن و مثل اینکه اوضاع بهتر شد*
مایکل: چارلی.. واقعا بابت رفتارم باهات متاسفم.. من..نمیدونم چم شده بود
چارلی: اشکال نداره..عمو مایکل.. من درک میکنم
عزی: خوبه که خونواده دوباره کنار هم جمع شدن
امی: آره..
*کارلوس کوچولو که تازه از بغل محکم آنجل که برای محافظت از شدت نبرد بود؛ رها شده بود، به پای چارلی چسبید تا خودشو نگه داره و به بغل دسته جمعی خونواده مورنینگ ستار پیوست*
کارلوس: مای..لو..چا..ماما...دادا
*چارلی ذوق زده بغلش کرد و با هم به بغل پیوستن*
لوسی: دلم واسه اینجور بغل ها تنگ شده بود..
مایکل: آره..
*اعضای هتل هم به بغل پیوستن و میشه گفت به نحوی روز رو نجات دادن.. ولی هیچکس نفهمید که شیطان رادیویی ما چقدر از اینکه لوسیفر هنوز زندست خوشحال شد و البته شاید هرگز کسی نفهمه جز پادشاه جهنم*
**کمی بعد**
*همه مشغول خنده و صحبت بودن تا اینکه.. هیمل تو اون حالت روح باد کوچولو برگشت*
لوسی: هییی هیمل.. چیزی پیدا کردی
هیمل: اوم اوم (نه)
هاسک: هه.. پس اینهمه گشتی واسه هیچی
*هیمل کوچولو پرواز کرد و نشست روی میز تا خستگی در کنه*
امی: هی هیمل.. یه چیزی هست که باید بهت بگیم
هیمل: هوم؟
*همه این پا و اون پا کردن تا اینکه مایکل گل سسیلیا رو به هیمل نشو نداد که باعث شد اون چشمای کوچولو درشت شه*
هیمل: هوم هومم؟ (اون گل؟)
امی: راستش یه صدایی شنیدم و منو عزی و مایکل و لوسی رفتیم سراغش..از تو اتاق من میومد.. و یه چیز روح مانند دیدیم و بهمون یه چیزی گفت: اگر روزی گم شدی به آسمون نگاه کن و باشد بادی که تو را راهنمایی کند.. باد رو بیار..شاعر بی نام
*هیمل سریعا اینور و اونور پرواز کرد و با پیچیدن یه گردباد دورش، اون به حالت فرشتهای خودش تبدیل شد*
هیمل: جدی؟ اون اینو گفت؟
عزی: آره..تو میدونی چی- هیمل؟
*چشمای فرشته درخشان بود، اشک های شادی*
هیمل: ونتی..
چری: میبخشین ولی ما تو جریان نیستیم.. این ونتی دیگه کیه؟
مایکل: خب قضیه مال خیلی وقت پیشه..
*و تمام مدت که بقیه درگیر قصه گویی بودن، هیمل به یه چیز فکر میکرد.. دیدن دوباره ونتی*
*نبرد بزرگیه و هر دو برادر تقریبا خسته شدن تا اینکه مایکل با یه ضربه شمشیر، پهلوی لوسیفر رو زخمی میکنه و خون طلایی رنگ تو هوا میپاشه*
چارلی: باباااا
*بخاطر عصبانیت چارلی، شاخ هاش پدیدار میشن ولی وگی و امی جلوشو میگیرن تا وارد نبرد نشه*
مایکل: و حالا با حرکت نهایی نابودتر میکنم
*لوسیفر پهلوش رو گرفته بود و چیزی نمیگفت تا اینکه با پوزخند به مایکل نگاه کرد*
لوسی: حرکت نهایی؟ حرکت نهایی؟ تو فکر میکنی حرکتی داری؟ تو شاید بتونی به اونا-
*به بقیه که نظاره گر نبردن اشاره میکنه*
لوسی: -اسیب بزنی ولی من؟ من هزاران سالمه تو نمیتونی منو بکشی
*بخاطر عصبانیت به فرم شیطانی خود در میاد و باعث تردید مایکل میشه.. اینکه آیا این درسته؟*
مایکل: لوسی.. *زمزمه*
*بخاطر خستگی از نبرد و خونریزی، لوسیفر به زمین افتاد و چارلی رفت تا به پدرش کمک کنه.. ولی این وسط..مایکل یاد گذشته افتاد..تمام خاطرات خوبی که با هم داشتن.. اینکه چقدر خوشحال بود که با هم برادر دوقلوئن.. اینکه.. اینکه.. چطور با هم دیگه بهترین بودن.. و حالا دشمن هم..*
مایکل: لوسی...لوسییی
*مایکل کنار برادر زخمیش زانو زد و سعی کرد که با کمک قدرتش کمی لوسیفر رو درمان کنه*
مایکل: ببخشید برادر.. من.. من.. من کنترلمو از دست دادم.. من عصبانی بودم..از اینکه چطور بهمون پشت کردی، به هرچیزی که داشتیم.. من.. من نمیخواستم..من.. من هیچوقت نمیخواستم بالهاتو ببرم.. هیچوقت..اون یه اتفاق بود..اگه اگه فقط یکمی شمشیرمو اینور تر میگرفتم تا از کنارت رد شه، هیچوقت بالهاتو نمیبریدم.. من..من..
*نمیتونست خودشو کنترل کنه.. از طرفی میخواست برادرشو محکم نگه داره و از دنیا حفظ کنه و از طرفی از سرمای سوزناک طرد شدن توسط برادرش میترسید..تا اینکه تو گرمای آرامشبخشی فرو رفت*
لوسی: میدونم مایک.. میدونم برادر.. فک میکنی نفهمیدم که چطور سعی میکردی رابطه بین منو لیلیث رو مخفی نگه داری؟ چطور سعی کردی کمکم کنی؟ من همه چی رو میدونستم..فقط برام دردناک بود که بعدش چطور مثل من پشت کردی..حتی بدتر از من..
مایکل: لوسی..
لوسی: میبخشمت برادر..پس.. گریه نکن باشه..
*و بالاخره بعد از سالیان سال، دو برادر مثل قدیما همدیگرو در آغوش گرفتن و مثل اینکه اوضاع بهتر شد*
مایکل: چارلی.. واقعا بابت رفتارم باهات متاسفم.. من..نمیدونم چم شده بود
چارلی: اشکال نداره..عمو مایکل.. من درک میکنم
عزی: خوبه که خونواده دوباره کنار هم جمع شدن
امی: آره..
*کارلوس کوچولو که تازه از بغل محکم آنجل که برای محافظت از شدت نبرد بود؛ رها شده بود، به پای چارلی چسبید تا خودشو نگه داره و به بغل دسته جمعی خونواده مورنینگ ستار پیوست*
کارلوس: مای..لو..چا..ماما...دادا
*چارلی ذوق زده بغلش کرد و با هم به بغل پیوستن*
لوسی: دلم واسه اینجور بغل ها تنگ شده بود..
مایکل: آره..
*اعضای هتل هم به بغل پیوستن و میشه گفت به نحوی روز رو نجات دادن.. ولی هیچکس نفهمید که شیطان رادیویی ما چقدر از اینکه لوسیفر هنوز زندست خوشحال شد و البته شاید هرگز کسی نفهمه جز پادشاه جهنم*
**کمی بعد**
*همه مشغول خنده و صحبت بودن تا اینکه.. هیمل تو اون حالت روح باد کوچولو برگشت*
لوسی: هییی هیمل.. چیزی پیدا کردی
هیمل: اوم اوم (نه)
هاسک: هه.. پس اینهمه گشتی واسه هیچی
*هیمل کوچولو پرواز کرد و نشست روی میز تا خستگی در کنه*
امی: هی هیمل.. یه چیزی هست که باید بهت بگیم
هیمل: هوم؟
*همه این پا و اون پا کردن تا اینکه مایکل گل سسیلیا رو به هیمل نشو نداد که باعث شد اون چشمای کوچولو درشت شه*
هیمل: هوم هومم؟ (اون گل؟)
امی: راستش یه صدایی شنیدم و منو عزی و مایکل و لوسی رفتیم سراغش..از تو اتاق من میومد.. و یه چیز روح مانند دیدیم و بهمون یه چیزی گفت: اگر روزی گم شدی به آسمون نگاه کن و باشد بادی که تو را راهنمایی کند.. باد رو بیار..شاعر بی نام
*هیمل سریعا اینور و اونور پرواز کرد و با پیچیدن یه گردباد دورش، اون به حالت فرشتهای خودش تبدیل شد*
هیمل: جدی؟ اون اینو گفت؟
عزی: آره..تو میدونی چی- هیمل؟
*چشمای فرشته درخشان بود، اشک های شادی*
هیمل: ونتی..
چری: میبخشین ولی ما تو جریان نیستیم.. این ونتی دیگه کیه؟
مایکل: خب قضیه مال خیلی وقت پیشه..
*و تمام مدت که بقیه درگیر قصه گویی بودن، هیمل به یه چیز فکر میکرد.. دیدن دوباره ونتی*
- ۹.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط