My goddess
♡My goddess♡
part ۲۹
هیوجین:
بعد اینکه شامم رو خوردم رفتم تو اتاقم، مزخرفه، یه نیم وجبی آنقدر تاثیر چرتی، رو شرایط گذاشته
"باید زود اینارو ببریم زیر یه سقف تا با خودشون زندگی کنن"
هیوجین: عاههه -کلافه-
الونا:
تو داشتی برای خودت سوپتو میخوردی که نگاهت افتاد رو پات
الونا: کاش زودتر خوب شی
که صدا های نسبتا بلندی از پایین شنیدی
هیوجین: چرا طوری رفتار میکنین انگار بچم؟بالاخره من جانشینتون میشم این رفتارا دیگه چیه -کمی بلند
م.ه: اون دختر قراره نسل بعدیمون رو بیاره پس باید باهاش خوب رفتار بشه، اگر یکم شرایطی که توش هستیم رو درک کنی خیلی بهتر میشه
زیاد واضح متوجه حرفشون نمیشدم و بعضی از حرفاشون رو نمیشنیدم
پ.ه: باید زود اینارو ببریم زیر یه سقف تا با خودشون زندگی کنن
که با شنیدن این حرف....
الونا: وای نه.... -ترسیده
دیگه نتونستم حرفاشون رو بفهمم و فقط"باید زود اینارو ببریم زیر یه سقف تا با خودشون زندگی کنن"داشت رو مخم راه میرفت
عاه...دختره ی احمق از اولش هم معلوم بود...ولی....چطوری....نه نه.....آخه چرا به فکرم نرسیده بود......ای خدااا.....چیکار کنم...
(دوروز بعد)
۶:۴۵
هیوجین:
با آلارم گوشیم بیدار شدم و آماده شدم تا برم شرکت، خودم تو آینه برانداز کردم و از اتاقم رفتم بیرون....
اجوما: خدانگه دار آقای هوانگ
هیوجین: سرشو تکون داد که یهو چیزی یادش اومد- اوه راستی اجوما...
اجوما: بله آقا....
هیوجین: بیا اینم موبایل الونا....ولی چیزی بهش نگو و بگو از تو جیب لباساش پیدا کردی خب؟
اجوما: بله چشم
هیوجین: من رفتم
اجوما: تعظیم-
سوار ماشین شدم و رفتم به سمت شرکت
(چند دقیقه بعد تو شرکت)
درحال ثبت یه سری مدارک بودم که فهمیدم محموله های ژاپن به دستمون رسید که در صدا خورد
هیوجین: بیا داخل
منشی: تعظیم- قربان خبر های جدید دارم
هیوجین: میشنوم...
منشی: یکی از خبرها که به گمونم دیده باشید محموله ژاپن هست
هیوجین: خب بعدی
منشی: درمورد اون جاسوس...
هیوجین: سرشو از لب تابی که داشت باهاش کار میکرد در آورد و به منشی منتظر نگاه کرد-
هیوجین: راستش دیروز ساعت ۵:۲۳ دقیقه صبح وقتی میخواستن دوباره حرف ازش دربیارن خودشو با قرص سیانور کشت
هیوجین: چی؟؟؟؟یعنی چی؟؟چطور ممکنه -تعجب و کمی عصبی
هیوجین: عاه خدا -کلافه
منشی: متأسفیم قربان.."مکث"..یه خبر دیگه هم هست
هیوجین: بگو
منشی: ما تونستیم اطلاعاتی از دوست الونا و برادرش به دست بیاریم
هیوجین: خب اونا چین؟
منشی: بفرمایید -دوتا پرونده گذاشت رو میز هیوجین
منشی: اینا تمام تحقیقات و اطلاعاتی هستش که به دستمون رسیده
هیوجین: -شروع کرد به دیدن پرونده ها-
شرایط: بزارم یا نه؟؟؟
نیمودونم
part ۲۹
هیوجین:
بعد اینکه شامم رو خوردم رفتم تو اتاقم، مزخرفه، یه نیم وجبی آنقدر تاثیر چرتی، رو شرایط گذاشته
"باید زود اینارو ببریم زیر یه سقف تا با خودشون زندگی کنن"
هیوجین: عاههه -کلافه-
الونا:
تو داشتی برای خودت سوپتو میخوردی که نگاهت افتاد رو پات
الونا: کاش زودتر خوب شی
که صدا های نسبتا بلندی از پایین شنیدی
هیوجین: چرا طوری رفتار میکنین انگار بچم؟بالاخره من جانشینتون میشم این رفتارا دیگه چیه -کمی بلند
م.ه: اون دختر قراره نسل بعدیمون رو بیاره پس باید باهاش خوب رفتار بشه، اگر یکم شرایطی که توش هستیم رو درک کنی خیلی بهتر میشه
زیاد واضح متوجه حرفشون نمیشدم و بعضی از حرفاشون رو نمیشنیدم
پ.ه: باید زود اینارو ببریم زیر یه سقف تا با خودشون زندگی کنن
که با شنیدن این حرف....
الونا: وای نه.... -ترسیده
دیگه نتونستم حرفاشون رو بفهمم و فقط"باید زود اینارو ببریم زیر یه سقف تا با خودشون زندگی کنن"داشت رو مخم راه میرفت
عاه...دختره ی احمق از اولش هم معلوم بود...ولی....چطوری....نه نه.....آخه چرا به فکرم نرسیده بود......ای خدااا.....چیکار کنم...
(دوروز بعد)
۶:۴۵
هیوجین:
با آلارم گوشیم بیدار شدم و آماده شدم تا برم شرکت، خودم تو آینه برانداز کردم و از اتاقم رفتم بیرون....
اجوما: خدانگه دار آقای هوانگ
هیوجین: سرشو تکون داد که یهو چیزی یادش اومد- اوه راستی اجوما...
اجوما: بله آقا....
هیوجین: بیا اینم موبایل الونا....ولی چیزی بهش نگو و بگو از تو جیب لباساش پیدا کردی خب؟
اجوما: بله چشم
هیوجین: من رفتم
اجوما: تعظیم-
سوار ماشین شدم و رفتم به سمت شرکت
(چند دقیقه بعد تو شرکت)
درحال ثبت یه سری مدارک بودم که فهمیدم محموله های ژاپن به دستمون رسید که در صدا خورد
هیوجین: بیا داخل
منشی: تعظیم- قربان خبر های جدید دارم
هیوجین: میشنوم...
منشی: یکی از خبرها که به گمونم دیده باشید محموله ژاپن هست
هیوجین: خب بعدی
منشی: درمورد اون جاسوس...
هیوجین: سرشو از لب تابی که داشت باهاش کار میکرد در آورد و به منشی منتظر نگاه کرد-
هیوجین: راستش دیروز ساعت ۵:۲۳ دقیقه صبح وقتی میخواستن دوباره حرف ازش دربیارن خودشو با قرص سیانور کشت
هیوجین: چی؟؟؟؟یعنی چی؟؟چطور ممکنه -تعجب و کمی عصبی
هیوجین: عاه خدا -کلافه
منشی: متأسفیم قربان.."مکث"..یه خبر دیگه هم هست
هیوجین: بگو
منشی: ما تونستیم اطلاعاتی از دوست الونا و برادرش به دست بیاریم
هیوجین: خب اونا چین؟
منشی: بفرمایید -دوتا پرونده گذاشت رو میز هیوجین
منشی: اینا تمام تحقیقات و اطلاعاتی هستش که به دستمون رسیده
هیوجین: -شروع کرد به دیدن پرونده ها-
شرایط: بزارم یا نه؟؟؟
نیمودونم
- ۶۰
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط