{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My goddess

♡My goddess⁦♡
part ۲۷

هیوجین: جالبه با برادرش خیلی خوشحال و پر انرژی به نظر میومد
رفت سراغ مخاطب"نوریو اونی":
آخرین پیام هاشون:
آلونا: زنده ای؟
(ده دقیقه بعد)
نوریو اونی: اینو من باید ازت بپرسم
الونا: خوبی
نوریو اونی: اره تو چی؟
آلونا: اوهوم‌ بدک نیستم
نوریو اونی: درمورد نقشه باید بگم همه چیز انجام شدست، امشب قراره نجات پیدا کنی دخترررررر
الونا: اوهوم ولی بازم استرس دارم
نوریو اونی: عادیه فقط خوب تمرکز کن
الونا: اوهوم، نوریو من دیگه میرم
نوریو اونی: اوهوم باشه مواظب باش
الونا: باشه خدافظ
نوریو اونی: خدافظ
هیوجین: هه جالبه....زیادی فکر میکرد زرنگه
با خوندن پیام های قبل تر متوجه شد که نوریو دوست صمیمیته
رفت سراغ پیام های مادرت:
مامان: امشب حق نداری بیای خونه پات برسه خونه زنده بیرون نمیای
الونا: ولی من مگه چیکار کردم؟
الونا: من که جایی رو ندارم
مامان: خفه شو همین که گفتم نکنه میخوای بمیری دختره ی اشغال
هیوجین از این پیام یکم مشکوک شد ولی بدون ری اکت خاصی رفت سراغ آخرین مخاطب اما هیچ پیامی داده نشده بود ولی بیشترین مخاطبی بود که تماس زیادی باهم داشتن
هیوجین: باید درمورد دوست صمیمیش و برادرش تحقیق بشه. به ساعت گوشیم نگاه کردم که ۱۰:۰۲ دقیقه رو نشون میداد
وسایلامو جمع کردم و رفتم بیرون از دفتر
منشی: قربان شب خوبی داشته باشید خسته نباشید
هیوجین: عام منشی یه کار دیگه هم مورد نظرت بگیر
منشی: چی قربان
هیوجین: درمورد نوریو، دوست صمیمیِ الونا و برادرش مین سوک تحقیق کن
منشی: چشم قربان حتما
هیوجین: خسته نباشید
منشی: همچنین قربان -تعظیم
هیوجین: از شرکت خارج شدم و بعد روشن کردن ماشین سوارش شدمو حرکت کردم سمت خونه، یچیزی فکرمو درگیر کرده بود"برادرش کجاست؟چند وقت نبوده؟از موضوع الونا خبر داره؟الان برگشته؟"
( یه ربع بعد)
رسیدم خونه ماشینو دادم دست بادیگاردا و رفتم داخل خونه و بعدِ سلام دادنِ کوتاهی به اجوما، رفتم داخل اتاقم و در رو بستم
م.ه: کارام نسبتا تموم شده بود رفتم بیرون
اجوما: خسته نباشید خانم
م.ه: اوهوم، ببینم هیوجین اومده؟
اجوما: بله همین الان اومدن و داخل اتاقشونن
م.ه: خوبه، الونا چطوره؟
اجوما: هنوز بیهوشه
م.ه: من یه چند لحظه میرم پیشش
اجوما: چشم خانم
اجوما: میز حاضر بود خانم هوانگ و ارباب هم اومده بودن که آقای هوانگ هم در اتاقشون باز شد و اومدن سر میز، موهاشون خیس بود و معلوم بود تازه دوش گرفتن
م.ه: موهاتو چرا خشک نکردی
هیوجین: همینطوری راحت ترم
م.ه: غذای الونا رو بردی؟ -با اجوما
اجوما: بله خانم الان می‌خوام براشون ببرم
م.ه: خوبه
اجوما: اونا شروع به غذا خوردنشون کردن منم رفتم بالا در اتاق الونا رو باز کردم سینی غذا رو گذاشتم رو میز و سعی کردم آروم بیدارش کنم



من اومدمممممم
امیدوارم همه چی خوب پیش بره🫂شرایط بزارم؟
دیدگاه ها (۹)

♡My goddess⁦♡part ۲۶اجوما:داشتم کارامو میکردم که گوشیم زنگ خ...

♡My goddess⁦♡part ۲۵الونا: بعد چند دقیقه بحث با اجوما، رفتش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط