شعر بهم مے ریزد
شعر بهم مے ریزد
زمانے که
براےپیدا کردن خودم
واژه ها را زیر رو مےکنم
و بےدریغ باران مے بارد...
آخرش بغضم حافظه اش
را از دست مے دهد
و یادم مے رود
این روز ها را چقد گریسته ام..؟
خودم
چمدان خواهم بست
تنهایے ام در اتقاق مے ماند
و
قلبم،
آه قلبم...،
گفته ام منتظرش بماند...
زمانے که
براےپیدا کردن خودم
واژه ها را زیر رو مےکنم
و بےدریغ باران مے بارد...
آخرش بغضم حافظه اش
را از دست مے دهد
و یادم مے رود
این روز ها را چقد گریسته ام..؟
خودم
چمدان خواهم بست
تنهایے ام در اتقاق مے ماند
و
قلبم،
آه قلبم...،
گفته ام منتظرش بماند...
- ۴۳۸
- ۰۱ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط