{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سخن چو می‌گویی،

سخن چو می‌گویی،
آفتاب بر می‌آید،
و می‌پذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پاید،
و می‌سرایم، با نایی از سکوت،
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید.

#اسماعیل_خویی
دیدگاه ها (۵)

جانم فدای ِ تو آن دم که پُرسَمتکاین چیست؟مویِ بافته ؟گویی که...

بخند کودکِ همسایه...من اندوه‌های زیادی را دیدم که سر پیچِ هم...

مثل شمعی سوختم تا شعر شد اشکم ولیحاضران احسنت گفتند و برایم ...

سیبِ شیرینِ لبت باشد و آدم نخورد؟تو بهشتی و چه بیم از به گنا...

مرا پرسی که چونی بین که چونمخرابم بیخودم مست جنونممرا از کاف...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

واقعیت های دروغین پارت= ۱در پادشاهی ا درد و سکوت ، رنگ‌ها م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط