{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک عشق اجباری

پارت یک عشق اجباری

الان من سه ساله که نیویورک هستم
برادر من جیمین وکیل مافیا شده و الان وکیل بزرگ ترین مافیا نیویورک شده
یادتون هست گفتم حقیقت های زندگیم
بزارید بگم که چی فهمیدم
هشت برتر یک گروه هشت نفره مافیا بودن و رئیس اون گروه آقای کیم یعنی پدر جینی بود آقای کیم قتلی مهم انجام میده و پدر من از این باخبر میشه و آقای کیم برای اینکه پدر من اون رو لو نده کلی چیز در اختیار پدرم گذاشت مثل رفتن به اون مدرسه کوفتی و الان همه مافیا ها جایگاه خودشون رو به پسراشون دادن
من هنوز عشقم رو به تهیونگ فراموش نکردم و هنوز دلم میخواد که اون یک اتفاق بوده باشه دلم براش خیلی تنگ شده
چند روز دیگه عروس خواهرم روزی هستش و من و جیمین میخوای برگردیم کره برای همیشه
رسیدیم فرودگاه کره
یک نفس عمیق کشیدم چقدر دلم برای اینجا تهیونگ شده بود
با صدای روزی چشم رو باز کردم با جینی که جیمین رو بغل کرده بود و جین که دست روزی رو گرفته بود مواجه شدم سریع روزی بغل کردم خیلی دل تنگ اش بودم
- خیلی دلم برات تنگ شده بود
روزی: منم آبجی
از بغلش بیرون آمدم به جین نگاه کردم
- هوی آقا جین حواست که به خواهر گلم که بوده
جین: بله بوده اصلا چهار چشمی حواسم بهش بود
با خنده به سمت خونه رفتیم خونمون عوض شده بود و به یک عمارت بزرگ تبدیل شده بود
از در رفتیم تو اول مامانم رو بغل کردم
مامان : هوی دختر مگه نگفتی زود میای
- خوب آمدم دیگه
باهم کلی خندیدم جین هم برای ناهار بود
رفتم توی اتاقی که بهم گفته بودن برای منه
رفتم دوش گرفتم
بعد از دوش گرفتن آمدم بیرون لباس پوشیدم که روزی آمد تو
روزی : هوی آبجی شنیدم تیر اندازی بلد شدی
- آره جیمین گفت برای کاری که من میکنم باید تیر اندازی بلد باشی
روزی : آهان راستی تو از کوکی خبر نداری
- نه بعد از اینکه اومد نیویورک خونه ما دیگه ازش خبر ندارم
روزی: درباره تهیونگ باهات حرف نزد
- نه مگه چیزی شده
روزی: آره بعد از اینکه تو رفتی خیلی تغییر کرد اون یک آدم سرد بی روح تر از قبل شده وقتی که فارق تحصیل شد پدرش میخواست شغلش یعنی همین مافیا بودنش رو به جین بده ولی قبول نکرد برای همین تهیونگ الان جانشین پدرش شده و از اون به بعد دیگه همه از هشت برتر بیشتر میترسن حالا عوض هشت نفر شدن چهارده نفر
- لیا چیشد
روزی : هیچی الان شده یک هرزه ولی زیر پای مامان تهیونگ نشت که الان شده نامزد تهیونگ
باشنیدن این حرف همون امیدی هم که توی قلبم داشتم رفت یعنی تهیونگ دیگه منو دوست نداره

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲امروز عروسی روزی هستشمن به آریشگاه رفتم با اینکه نمی‌خ...

لباس تینا

پارت آخر فصل اول شیش ماه بعدمن و تهیونگ الان شیش ماه هست که ...

فصل دومعشق مدرسه ای شدهعشق اجباری و ژانر مافیا داره حتما بخو...

خیلی دلم براتون تنگ شده بود.... خوبین دیگه اره؟ #مود#دارک#مو...

ازدواج سایه ها/the marriage of shadows

درد؟جیمین. خوب غذا ها اومد -وای چقدر دلم برای خوردن اینا تنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط