پارت
پارت ۲
امروز عروسی روزی هستش
من به آریشگاه رفتم با اینکه نمیخواستم به این عروسی بیام آخه تهیونگ من فکر نمیکردم همچین کاری کنه
کارم که تموم شد زنگ زدم به جیمین
- هیونگ من کارم تموم شده میایی دنبالم
جیمین: آره آبجی زنگ زدم بیا پایین
بعد از ۱۰ دقیقه جیمین زنگ زد و منم به پایین با لباس مشکی پف دارم به سمت ماشین قدم برداشتم نشستم توی ماشین
- داداش الان میریم تالار
جیمین: آره ولی نترس تهیونگ بچه های دیگه نیستن امروز ماموریت داشتن
- آهان ممنون
رسیدیم تالار عروسی خیلی بزرگ بود آدم توش گم میشود
داشتم راه میرفتم که صدایی آشنای صدام کرد برگشتم او کیتی بود
کیتی: وای تینا دلم برات تنگ شده بود
- منم چقدر عوض شدی
کیتی : بلاخره یه زن شوهر دار باید با دختر ها فرق کنه
- عه ازدواج کردی حالا این داماد بدبختی که هرروز کتک میخوره از دست زنش کیه
کیتی یکی به دستم زد منم خندیدم
کیتی : آخه من کی به کوک زدم که این دفعه دوم باشه آخه
- عه پس اون بدبخت کوکه الهی بمیرم براش فکر کنم تا الان کچل شده
کیتی : نخیرم نشده تازه موهاشو بلند کرده
- باشه بابا ناراحت نشو بگو ببینم بومگیو با بیتا ازدواج کردن
کیتی : نه بابا هنوز همونه ولی نامزد کردن
- شما دوتا چطور ازدواج کردیم
کیتی : به اجبار پدرمون ولی اونا نمیدونن که ما همو دوست دارم
خنده کردم
- میگم بقه چطوری هستن خوبن
کیتی : آره همه اوکی هستن ولی تهیونگ
- تهیونگ چی چیزی شده کیتی
کیتی : نه نه آسیب ندیده ولی فکر کنم روزی بهت گفته باشه چی شده
- آره گفته وایستا بینم اون لیا
کیتی : آره لیاعه
- شنیدم هرزه شده
کیتی: هیشششش هیچکس جز ما دختر ها نمیدونیم
- به پسرا چیزی نگفتین به مامان تهیونگ
کیتی: چرا گفتیم ولی باور نمیکنن ولی امشب که تو اینجایی میخوام مدرک نشون بدیم
- چه مدرکی
کیتی: فیلمش رو میخوایم بزاریم
بیتا : سلام تینا چطوری
- سلام بیتا خانم دوست دختر😂😂
یه نفر: آمدن
- کی آمده
بیتا : پسرا با تهیونگ آمدن داخل
آمدن تهیونگ چقدر خوش تیپ شده ولی حیف که نمیتونم بغلش کنم توی آغوش خودم بگیرمش من باهاش بد کردم باورش نکردم
بومگیو : تیناااااااا
همه پسرا به سمت من برگشتن
براشون با لبخندی دست تکون دادم سلامی زیر لب گفتم که تهیونگ با نگاهی سرد بهم نگاه کرد لیا آمد و دستش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد
با دیدن اونا دوباره قلبم شکست
بومگیو : به به خانم مافیا
- سلام بر مرد روزگار
بوگوم : چی تینا تو مافیا شدی
یونجون: مگه نمیدونستی تینا با یکی از بهترین مافیا توی نیویورک زندگی کرده
هیونجین: واقعا
- نه بابا مسخره بازی میکنه
یونجون: چه مسخره بازی برو در کیفش رو بازکن اسلحه داره
هیونجین آمد سمت کیفم که دستم رو جلوش بردم
- نمیخواد نمیخواد خودم نشون میدم
اسلحه از توی کیفم در آوردم نشونشون دادم همه دهانشون باز مونده بود که چرا یک دختر ۲۱ ساله باید اسلحه داشته باشه
- هوی کجاین
بومگیو : تینا یه کاری بهت بگم میکنی
- بگو چیکار کنم
بومگیو: برو وسط جمع و بگو میخوای خودتو بکشی به خاطره عشقت
- باشه
رفتم وسط بلند داد زدم
- خانم ها و آقایون چند لحظه سکوت کنید
همه سکوت کردن و بهم نگاه کردن
- من امروز میخوام یک داستان برتون تعریف کنم
روزی یک دختر با خانواده پنچ نفر خودش به یک خونه جدید میره و چون رئیس و پدرش خواسته بوده دختر با خواهر دوقلوی خودش به اون مدرسه میره مدرسه. ای که عشق خودش رو توی اون مدرسه پیدا میکنه
روزی اون دختر دنبال عشق میره و میبینه که عشقش زندگیش داره یک نفر دیگه میبوسه
اون اجازه توضیح به معشوقه خودش رو نمیده و از اونجا میره و به مدت سه سال یک کشور دیگه زندگی میکنه
اون دختر الان رو به روی شما با تفنگی در دستش ایستاده و نمیتونه ببینه که زندگیش با دختر دیگه ای که اونم یه هرزه هست نامزد کرده و میخواد خودش رو از این دنیا ببره
تفنگ رو روی سرم قرار دادم صدایی گریه روزی رو که به جین میگفت برو و نزار این کارو انجام بده رو میشنیدم چشمام رو بستم که ناگهان تفنگ از دستم میشده شد و یک دست دور کمرم حلقه شد و مانعی برای خوردن من به زمین شد
چشمام رو باز کردم اون معشوقه من بود تهیونگ اون تهیونگ بود
باهاش چشم در چشم نگاه میکردم که ویدیو آه و ناله های لیا بخش شد ولی تهیونگ فقط به من خیره شده بود
درسته چهره ای سرد بی روح داشت ولی از ته چشماش میشد دید که چقدر در تنگ بوده و چقدر نارحته و خسته است
ادامه دارد.........
امروز عروسی روزی هستش
من به آریشگاه رفتم با اینکه نمیخواستم به این عروسی بیام آخه تهیونگ من فکر نمیکردم همچین کاری کنه
کارم که تموم شد زنگ زدم به جیمین
- هیونگ من کارم تموم شده میایی دنبالم
جیمین: آره آبجی زنگ زدم بیا پایین
بعد از ۱۰ دقیقه جیمین زنگ زد و منم به پایین با لباس مشکی پف دارم به سمت ماشین قدم برداشتم نشستم توی ماشین
- داداش الان میریم تالار
جیمین: آره ولی نترس تهیونگ بچه های دیگه نیستن امروز ماموریت داشتن
- آهان ممنون
رسیدیم تالار عروسی خیلی بزرگ بود آدم توش گم میشود
داشتم راه میرفتم که صدایی آشنای صدام کرد برگشتم او کیتی بود
کیتی: وای تینا دلم برات تنگ شده بود
- منم چقدر عوض شدی
کیتی : بلاخره یه زن شوهر دار باید با دختر ها فرق کنه
- عه ازدواج کردی حالا این داماد بدبختی که هرروز کتک میخوره از دست زنش کیه
کیتی یکی به دستم زد منم خندیدم
کیتی : آخه من کی به کوک زدم که این دفعه دوم باشه آخه
- عه پس اون بدبخت کوکه الهی بمیرم براش فکر کنم تا الان کچل شده
کیتی : نخیرم نشده تازه موهاشو بلند کرده
- باشه بابا ناراحت نشو بگو ببینم بومگیو با بیتا ازدواج کردن
کیتی : نه بابا هنوز همونه ولی نامزد کردن
- شما دوتا چطور ازدواج کردیم
کیتی : به اجبار پدرمون ولی اونا نمیدونن که ما همو دوست دارم
خنده کردم
- میگم بقه چطوری هستن خوبن
کیتی : آره همه اوکی هستن ولی تهیونگ
- تهیونگ چی چیزی شده کیتی
کیتی : نه نه آسیب ندیده ولی فکر کنم روزی بهت گفته باشه چی شده
- آره گفته وایستا بینم اون لیا
کیتی : آره لیاعه
- شنیدم هرزه شده
کیتی: هیشششش هیچکس جز ما دختر ها نمیدونیم
- به پسرا چیزی نگفتین به مامان تهیونگ
کیتی: چرا گفتیم ولی باور نمیکنن ولی امشب که تو اینجایی میخوام مدرک نشون بدیم
- چه مدرکی
کیتی: فیلمش رو میخوایم بزاریم
بیتا : سلام تینا چطوری
- سلام بیتا خانم دوست دختر😂😂
یه نفر: آمدن
- کی آمده
بیتا : پسرا با تهیونگ آمدن داخل
آمدن تهیونگ چقدر خوش تیپ شده ولی حیف که نمیتونم بغلش کنم توی آغوش خودم بگیرمش من باهاش بد کردم باورش نکردم
بومگیو : تیناااااااا
همه پسرا به سمت من برگشتن
براشون با لبخندی دست تکون دادم سلامی زیر لب گفتم که تهیونگ با نگاهی سرد بهم نگاه کرد لیا آمد و دستش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد
با دیدن اونا دوباره قلبم شکست
بومگیو : به به خانم مافیا
- سلام بر مرد روزگار
بوگوم : چی تینا تو مافیا شدی
یونجون: مگه نمیدونستی تینا با یکی از بهترین مافیا توی نیویورک زندگی کرده
هیونجین: واقعا
- نه بابا مسخره بازی میکنه
یونجون: چه مسخره بازی برو در کیفش رو بازکن اسلحه داره
هیونجین آمد سمت کیفم که دستم رو جلوش بردم
- نمیخواد نمیخواد خودم نشون میدم
اسلحه از توی کیفم در آوردم نشونشون دادم همه دهانشون باز مونده بود که چرا یک دختر ۲۱ ساله باید اسلحه داشته باشه
- هوی کجاین
بومگیو : تینا یه کاری بهت بگم میکنی
- بگو چیکار کنم
بومگیو: برو وسط جمع و بگو میخوای خودتو بکشی به خاطره عشقت
- باشه
رفتم وسط بلند داد زدم
- خانم ها و آقایون چند لحظه سکوت کنید
همه سکوت کردن و بهم نگاه کردن
- من امروز میخوام یک داستان برتون تعریف کنم
روزی یک دختر با خانواده پنچ نفر خودش به یک خونه جدید میره و چون رئیس و پدرش خواسته بوده دختر با خواهر دوقلوی خودش به اون مدرسه میره مدرسه. ای که عشق خودش رو توی اون مدرسه پیدا میکنه
روزی اون دختر دنبال عشق میره و میبینه که عشقش زندگیش داره یک نفر دیگه میبوسه
اون اجازه توضیح به معشوقه خودش رو نمیده و از اونجا میره و به مدت سه سال یک کشور دیگه زندگی میکنه
اون دختر الان رو به روی شما با تفنگی در دستش ایستاده و نمیتونه ببینه که زندگیش با دختر دیگه ای که اونم یه هرزه هست نامزد کرده و میخواد خودش رو از این دنیا ببره
تفنگ رو روی سرم قرار دادم صدایی گریه روزی رو که به جین میگفت برو و نزار این کارو انجام بده رو میشنیدم چشمام رو بستم که ناگهان تفنگ از دستم میشده شد و یک دست دور کمرم حلقه شد و مانعی برای خوردن من به زمین شد
چشمام رو باز کردم اون معشوقه من بود تهیونگ اون تهیونگ بود
باهاش چشم در چشم نگاه میکردم که ویدیو آه و ناله های لیا بخش شد ولی تهیونگ فقط به من خیره شده بود
درسته چهره ای سرد بی روح داشت ولی از ته چشماش میشد دید که چقدر در تنگ بوده و چقدر نارحته و خسته است
ادامه دارد.........
- ۱۰.۹k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط