پارت آخر فصل اول
پارت آخر فصل اول
شیش ماه بعد
من و تهیونگ الان شیش ماه هست که باهم هستیم
توی این مدتی که من باهاش بودم علاقه و وابستگی زیاد بهش پیدا کردم
جیمین قرار شد که اینجا بمونه و با جینی باشه
جین و روزی هم هنوز باهم هستن و هنوز قرار نیست که باهم ازدواج کنن
جونکوک و کیتی هم باهم قرار گذاشتن رو شروع کردن
توی این شیش ماه من حقیقت های فهمیدم که زندگیم رو باختم اما تهیونگ نزاشت که من تنها باشم امروز میخواستم بهش بگم که بریم و به خانواده هامون بگیم که ما باهم هستیم
رفتم مدرسه تهیونگ و بومگیو و یونجون داشتن باهم میومدن من دیدمشون
رفتیم سر کلاس ولی سه تاشون نبودن و حتی لیا هم نبود
نگران تهیونگ شدم از معلم اجازه گرفتم از کلاس خارج شدم اول یونجون رو دیدم
- یونجون میگم تهیونگ رو ندیدی
یونجون : چرا رفت انبار چیز بیاره
- ممنون
ازش دور شدم به سمت انبار رفتم وقتی در رو باز کردم با صحنهی مواجه شدم که صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم
اون اون تهیونگ بود که داشت لیا رو میبوسید
- آقا تهیونگ خوش میگذره
+ تینا بزار برات توضیح بدم
- نمیخواد با چشم های خودم هم چیز رو دیدم
+ به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست
- چجوری هان چجوریه با چشم های خودم دیدم که داشتی می بوسیدیش
و نزاشتم حرف دیگه ای بزنه رفتم کلاس کیفم رو برداشتم رفتم خونه
وقتی در خونه رو باز کردم با عجله رفتم سمت اتاق برادرم
- جیمین برای فردا برام بیلط بگیر میخوام برم نیویورک (جدی)
جیمین: چیشده تینا
- برام میگیری یا نه
جیمین: باشه باشه میگیرم ولی بگو چی شده
- تهیونگ بهم خیانت کرد ( با گریه)
جیمین: باشه آبجی گریه نکن من فردا به جای یکی دوتا میگیرم خوبه منم باهات میام
- نه داداشی نه من نمیخوام تورو از جینی دور کنم
جیمین: دور نمیشم باهم حرف میزنیم
- باشه ممنونم
از اتاق داداشم بیرون رفتم با مامانم مواجه شدم بغلش کردم توی بغلش گریه کردم
مامان: واقعا میخوای بری دخترم
- آره مامان میرم میرم دیگه برنمیگردم
مامان : پس عروسی خواهرت چی
- برای اون میام فقط
از توی بغل مامانم بیرون آمدم رفتم توی اتاقم وسایلم رو جمع کردم چون جیمین برای فردا بلیط گرفته بود
فردا صبح ساعت ۶
ما قرار بود ساعت ۹ پرواز داشته باشیم دیشب اصلا خوابم نبرد و داشتم به اون صحنه فکر میکردم
پاشدم رفتم یک دوش گرفتم آمدم بیرون رفتم صبحانه خوردم
ویو جیمین
با حرفی که دیروز تینا بهم زد خیلی تعجب کردم آخه تهیونگ تینا رو خیلی دوست داشت برای همین زنگ زدم به تهیونگ
جیمین: آلو تهیونگ
+ بله جانم چی شده تینا چیزش شده
جیمین: تهیونگ تو به تینا خیانت کردی
+ نه به جون خودش اون نزاشت من بگم اون یک اتفاق بود
جیمین : اگه تینا رو خیلی دوست داری تا ۲ ساعت دیگه بیا فرودگاه چون میخواد با من بره نیویورک
+ چی نیویورک جینی میدونه
جیمین: آره میدونه به جایی که فکر ما باشی فکر خودتون باش
+ باشه میام
ویو تینا
وسایلم رو جمع کردم و از همه خداحافظی کردیم رفتیم فرودگاه
کار هارو انجام دادایم داشتیم میرفتیم که یکی یا داد صدام زد
+ تیناااااا
برگشتم تهیونگ بود
- چرا آمدی
+ تو میخوای منو ول کنی بری
- آره میخوام برم
+ تینا نکن بزار حرف بزنیم توضیح میدم
- هیچی نمخوام بشنموم وقت برووووو
+ تیناااا مننننن هیچ جااااا نمیرمممم
- پس مننننن میرمممم
و رفتم
ادامه دارد.....
شیش ماه بعد
من و تهیونگ الان شیش ماه هست که باهم هستیم
توی این مدتی که من باهاش بودم علاقه و وابستگی زیاد بهش پیدا کردم
جیمین قرار شد که اینجا بمونه و با جینی باشه
جین و روزی هم هنوز باهم هستن و هنوز قرار نیست که باهم ازدواج کنن
جونکوک و کیتی هم باهم قرار گذاشتن رو شروع کردن
توی این شیش ماه من حقیقت های فهمیدم که زندگیم رو باختم اما تهیونگ نزاشت که من تنها باشم امروز میخواستم بهش بگم که بریم و به خانواده هامون بگیم که ما باهم هستیم
رفتم مدرسه تهیونگ و بومگیو و یونجون داشتن باهم میومدن من دیدمشون
رفتیم سر کلاس ولی سه تاشون نبودن و حتی لیا هم نبود
نگران تهیونگ شدم از معلم اجازه گرفتم از کلاس خارج شدم اول یونجون رو دیدم
- یونجون میگم تهیونگ رو ندیدی
یونجون : چرا رفت انبار چیز بیاره
- ممنون
ازش دور شدم به سمت انبار رفتم وقتی در رو باز کردم با صحنهی مواجه شدم که صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم
اون اون تهیونگ بود که داشت لیا رو میبوسید
- آقا تهیونگ خوش میگذره
+ تینا بزار برات توضیح بدم
- نمیخواد با چشم های خودم هم چیز رو دیدم
+ به خدا اونجوری که فکر میکنی نیست
- چجوری هان چجوریه با چشم های خودم دیدم که داشتی می بوسیدیش
و نزاشتم حرف دیگه ای بزنه رفتم کلاس کیفم رو برداشتم رفتم خونه
وقتی در خونه رو باز کردم با عجله رفتم سمت اتاق برادرم
- جیمین برای فردا برام بیلط بگیر میخوام برم نیویورک (جدی)
جیمین: چیشده تینا
- برام میگیری یا نه
جیمین: باشه باشه میگیرم ولی بگو چی شده
- تهیونگ بهم خیانت کرد ( با گریه)
جیمین: باشه آبجی گریه نکن من فردا به جای یکی دوتا میگیرم خوبه منم باهات میام
- نه داداشی نه من نمیخوام تورو از جینی دور کنم
جیمین: دور نمیشم باهم حرف میزنیم
- باشه ممنونم
از اتاق داداشم بیرون رفتم با مامانم مواجه شدم بغلش کردم توی بغلش گریه کردم
مامان: واقعا میخوای بری دخترم
- آره مامان میرم میرم دیگه برنمیگردم
مامان : پس عروسی خواهرت چی
- برای اون میام فقط
از توی بغل مامانم بیرون آمدم رفتم توی اتاقم وسایلم رو جمع کردم چون جیمین برای فردا بلیط گرفته بود
فردا صبح ساعت ۶
ما قرار بود ساعت ۹ پرواز داشته باشیم دیشب اصلا خوابم نبرد و داشتم به اون صحنه فکر میکردم
پاشدم رفتم یک دوش گرفتم آمدم بیرون رفتم صبحانه خوردم
ویو جیمین
با حرفی که دیروز تینا بهم زد خیلی تعجب کردم آخه تهیونگ تینا رو خیلی دوست داشت برای همین زنگ زدم به تهیونگ
جیمین: آلو تهیونگ
+ بله جانم چی شده تینا چیزش شده
جیمین: تهیونگ تو به تینا خیانت کردی
+ نه به جون خودش اون نزاشت من بگم اون یک اتفاق بود
جیمین : اگه تینا رو خیلی دوست داری تا ۲ ساعت دیگه بیا فرودگاه چون میخواد با من بره نیویورک
+ چی نیویورک جینی میدونه
جیمین: آره میدونه به جایی که فکر ما باشی فکر خودتون باش
+ باشه میام
ویو تینا
وسایلم رو جمع کردم و از همه خداحافظی کردیم رفتیم فرودگاه
کار هارو انجام دادایم داشتیم میرفتیم که یکی یا داد صدام زد
+ تیناااااا
برگشتم تهیونگ بود
- چرا آمدی
+ تو میخوای منو ول کنی بری
- آره میخوام برم
+ تینا نکن بزار حرف بزنیم توضیح میدم
- هیچی نمخوام بشنموم وقت برووووو
+ تیناااا مننننن هیچ جااااا نمیرمممم
- پس مننننن میرمممم
و رفتم
ادامه دارد.....
- ۱۱.۴k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط