فیک یک روز با بی تی اس
فیک یک روز با بی تی اس
پارت اول
ویو رونا ( خودم )
کوچه (باغ گل) همیشه پرسروصدا از صدای بچه ها بود . امروز فرقی نداشت یونا ، با موهای بافته و چشم هایی که برق شیطنت ازشان میریخت ، وسط بازی ((وسط بازی)) بود .نفس میزد و سعی میکرد از دست شیر (یکی از دوستاش) فرار کند .
ناگهان صدایی از انتهای کوچه ، جایی که معمولا فقط صدای پارس سگ همسایه میآمد، سکوت را شکست . اول شبیه غرش بود ، بعد صدای بسته شدن درِ ماشین لوکس . بچه ها بازی را متوقف کردند و سرشان را به سمت صدا چرخاندند . ماشینی تا به حال در این کوچه ندیده بودند ، با شیشه های دودی ، جلوی موزاییک های رنگ و رو رفته ابتدای کوچه پارک کرده بود . چند نفر با لباس های تیره و چهره های جدی دور ماشین ایستاده بودند .
بعد، درِ عقب ماشین باز شد و اول از همه ، کسی که قد بلندتر بود و موهای روشن و بامزه ای داشت (تهیونگ) ، سرش را بیرون آورد و با تعجب اطراف نگاه کرد . بعد پشت سر او ، کسی که یونا قلبش برایش تندتر میزد : جونگکوک . با آن لبخند همیشگی اش که دنیا را روشن میکرد، اما این بار کمی تعجب و شاید گمگشته به نظر میرسید. کنار او ، بقیه اعضای بی تی اس ، یکی یکی پیاده شدند .
یونا تمام صداهای دوروبرش را گم کرد . انگار زمان برایش ایستاده بود . دوستانش با دهن باز نگاه میکردند. چند نفر شروع کردند به جیغ کشیدن و آرام آرام به سمت ماشین رفتند . یونا اما ، در جایش میخکوب شد . جونگکوک ناگهان نگاهش به سمت او کشیده شد . یونا حس کرد گونه هایش داغ شده .
جونگکوک لبخندی زد ، لبخندی که انگار مستقیم به دل یونا خورده بود. یکی از محافظ ها که متوجه شد اعضای گروه هواداران جذاب هستند ، سعی کرد راهشان را باز کند ، اما جونگکوک با حرکتی سریع ، به سمت یونا رفت .
( اینجا با اینگلیسی صحبت میکنن من چون گشادم به فارسی مینویسم )
(صحبت جونگکوک و یونا )
جونگکوک:سلام حالت خوبه ؟ انگار یکم گم شدیم
یونا که کلاس زبانش را با ذوق دنبال میکرد، با لرزش جواب داد : سلام بله ، خوبم . شما بی تی اس هستید ؟(نه عمته )
جونگکوک سرش را تکان داد ، چشمانش با اشتیاق برق زد : بله ، هستیم !خوشوقتم . انگلیسی رو خیلی خوب صحبت میکنی .
همین چند کلمه کافی بود تا یونا ، با وجود تمام هیجان ، احساس کند باید کاری کند . این فرصتی بود که شاید در خواب هم نمیدید
اگه خوشتون اومد لایک و کامنت بزارید
پارت اول
ویو رونا ( خودم )
کوچه (باغ گل) همیشه پرسروصدا از صدای بچه ها بود . امروز فرقی نداشت یونا ، با موهای بافته و چشم هایی که برق شیطنت ازشان میریخت ، وسط بازی ((وسط بازی)) بود .نفس میزد و سعی میکرد از دست شیر (یکی از دوستاش) فرار کند .
ناگهان صدایی از انتهای کوچه ، جایی که معمولا فقط صدای پارس سگ همسایه میآمد، سکوت را شکست . اول شبیه غرش بود ، بعد صدای بسته شدن درِ ماشین لوکس . بچه ها بازی را متوقف کردند و سرشان را به سمت صدا چرخاندند . ماشینی تا به حال در این کوچه ندیده بودند ، با شیشه های دودی ، جلوی موزاییک های رنگ و رو رفته ابتدای کوچه پارک کرده بود . چند نفر با لباس های تیره و چهره های جدی دور ماشین ایستاده بودند .
بعد، درِ عقب ماشین باز شد و اول از همه ، کسی که قد بلندتر بود و موهای روشن و بامزه ای داشت (تهیونگ) ، سرش را بیرون آورد و با تعجب اطراف نگاه کرد . بعد پشت سر او ، کسی که یونا قلبش برایش تندتر میزد : جونگکوک . با آن لبخند همیشگی اش که دنیا را روشن میکرد، اما این بار کمی تعجب و شاید گمگشته به نظر میرسید. کنار او ، بقیه اعضای بی تی اس ، یکی یکی پیاده شدند .
یونا تمام صداهای دوروبرش را گم کرد . انگار زمان برایش ایستاده بود . دوستانش با دهن باز نگاه میکردند. چند نفر شروع کردند به جیغ کشیدن و آرام آرام به سمت ماشین رفتند . یونا اما ، در جایش میخکوب شد . جونگکوک ناگهان نگاهش به سمت او کشیده شد . یونا حس کرد گونه هایش داغ شده .
جونگکوک لبخندی زد ، لبخندی که انگار مستقیم به دل یونا خورده بود. یکی از محافظ ها که متوجه شد اعضای گروه هواداران جذاب هستند ، سعی کرد راهشان را باز کند ، اما جونگکوک با حرکتی سریع ، به سمت یونا رفت .
( اینجا با اینگلیسی صحبت میکنن من چون گشادم به فارسی مینویسم )
(صحبت جونگکوک و یونا )
جونگکوک:سلام حالت خوبه ؟ انگار یکم گم شدیم
یونا که کلاس زبانش را با ذوق دنبال میکرد، با لرزش جواب داد : سلام بله ، خوبم . شما بی تی اس هستید ؟(نه عمته )
جونگکوک سرش را تکان داد ، چشمانش با اشتیاق برق زد : بله ، هستیم !خوشوقتم . انگلیسی رو خیلی خوب صحبت میکنی .
همین چند کلمه کافی بود تا یونا ، با وجود تمام هیجان ، احساس کند باید کاری کند . این فرصتی بود که شاید در خواب هم نمیدید
اگه خوشتون اومد لایک و کامنت بزارید
- ۱۷۶
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط