{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:5(93)
(ویو:جونگکوک)
نوشته بود:
جونگکوک!
منشیت از همون برای بابات کار می‌کرده نه تو.
سریع بیا شرکت.
نگاهم رفت به سمت مخاطب که ببینم کی نوشته؟
تهیونگ بود...
بعد فکرم رفت سمت منشی...
چشمام کامل باز شد...
پس حدسم درست بود...
که توی هرزه یه جاسوس بودی!
باشه،خوب می‌دونم چطور ازت استفاده کنم.
بلند شدم...
از امروز باید کار هارو شروع کنم...
رفتم یه دوش اب گرم گرفتم...
تا یه ذره سنگینی روی بدنم کمتر بشه...
بعد از چند دقیقه حوله ای روی پایین تنم بستم و اومدم بیرون...
موهام رو با سشوار خشک کردم...
کت شلوار مشکیم رو برداشتم...
و با پیرهنی یقه اسکی مشکی و ساعت نقره ام سمتش کردم...
کفش واکس زدم رو از داخل کمد برداشتم و پوشیدم...
موهام رو به بالا حالت دادم...
و چند اسپری از عطرم زدم...
همون عطری که یاقوت برام گرفته بود!
با صورت و چشمانی سرد تر از همیشه از عمارت خارج شدم...
و بدون راننده به سمت ماشین حرکت کردم...
امروز درختای تنومند و بلند عمارت به چشمم نمی اومد...
فقط جاده رو میدیدم...
چون فکرم جاهای دیگه بود...
مخصوصا به آخرین جمله یاقوت تو نامه اش...
«برام مراسم ختم نگیرید،دوست ندارم.»
برای چی؟
شاید واقعا دوست نداره...
که با توقف ماشین جلوی شرکت از تو فکر در اومدم...
ماشین رو دادم به نگهبان که داخل پارکینگ پارک کنه...
و خودم هم که وارد شرکت شدم...
به طبقه مدیریت که رسیدم...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۱)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

سللاااممممم!۱۵۰ تایی شدنمون مبارررررکککککک 🥳🥳🥳🥳.بابت این منا...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط