کوک هینسو رو بغل کرد و با لبخند نگاش میکرد و باهاش بازی م

کوک هینسو رو بغل کرد و با لبخند نگاش میکرد و باهاش بازی میکرد و هی میگفت پسرم

+عررر سرم رفت بابا هی میگی پسرم پسرم فهمیدیم پسرته بابا مخمونو خوردی

_پسرم به مامانت بگو ب ت چه دلم میخاد بگو

+اوففف

کوک دوباره مشغول بازی با هینسو شد
.
.
.
تمام مدت داشتم به کوک و هینسو نگاه میکردم
که چقدر خوشحال بودن حتی هینسو برای بار اول خندید اونم بخاطر کوک

همینطور که داشتم به کوک و هینسو نگاه میکردم گفتم

+تا حالا هچین ورژنی ازت ندیده بودم

کوک تک خندی کرد و تو چشمام نگاه کرد که لبخندم از بین رفت

_بیب هنوز خیلی مونده تا منو بشناسی

+بسه دیگه هینسو رو بده بچم خابش میاد

_هی تند نرو حق نداری بهم دستور بدی.. پسرمو نمیدم میخام پیشم باشه

+چ.. چی ولی و 1 سال وقت دادی

_جررررر قیافشووو چیه فک کردی الان ازت میگیرمش و نمیدمش بهت

+دیوونه روانی

ته:اههه بزارین بخابیم دیگه هی سرو صدا میکنین

+ایش میگیرم میزنمتااا مگه نمیبینی کی اینجاست

ته:کی؟

+صندلی پشتیو ببین
.
.
✨ شرایط ۲۰
دیدگاه ها (۷)

(و اما پارت هفتم) جیمین: ولی برای هر سه تامونم مثل بچه میمون...

Part5پرش زمانی به شب...........................................

اگر کسی خوشش نمیاد از فیک ها نخونه

۲۰۰ تایی شدنمون مبارک 👀🤝🏻👣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط