دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت۱۲
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی اومد کمک نویسنده چون نویسنده بازم ایدههاشو گم کرده بود🗿🎀)
[همچنان جلوی عمارت هاشیراها...]
زنیتسو:*هنوز با اخم به اوبانای نگاه میکرد. 🗿* من مطمئنم یه چیزی گفتی!😀💥
اوبانای:*کاملاً خونسرد.* ...اشتباه شنیدی.
زنیتسو: نه بابا! خودم شنیدم!🗿
اینوسکه:*یهویی وسط حرفشون پرید.* منم هیچی نشنیدم!🗿💥
زنیتسو: آخه تو اصلاً حواست نبود!🗿💔
تانجیرو:*با خنده آروم گفت.* شاید واقعاً اشتباه شنیدی، زنیتسو.
زنیتسو:*زیر لب.* نه...من هیچوقت تو این چیزا اشتباه نمیکنم...🗿✨
میتسوری:*هنوز صورتش کمی قرمز بود و نگاهش رو از اوبانای میدزدید.* 🥹🌸
کابورامارو:*آروم از بغل میتسوری برگشت و روی شونه اوبانای قرار گرفت. 🐍*
اوبانای:*یواش سر کابورامارو رو نوازش کرد.*
میتسوری:*لبخند زد.* کابورامارو واقعاً خیلی باهوشه...🥹💖
اوبانای:*نگاهش برای چند لحظه روی میتسوری موند.* ...آره.
(همون موقع...تنگ! 🔔صدای زنگ شروع جلسه هاشیراها تو محوطه پیچید.)
تانجیرو: اوه! انگار جلسه قراره شروع بشه!😀
میتسوری: وای! زود باشیم!😀🎀
اوبانای:*آروم کنار میتسوری راه افتاد.*
زنیتسو:*هنوز با شک به اون دوتا نگاه میکرد.* *تو ذهنش: یه روز بالاخره میفهمم بین این دوتا چه خبره...🗿🔍*
اینوسکه: من فقط میخوام ببینم بعد جلسه غذا میدن یا نه.🗿🍚
همه:*شروع کردن به خندیدن. 😂*
ادامه دارد...🥴🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🐍🎀 این بار زنیتسو رسماً افتاد دنبال کشف راز اوبانای و میتسوری🤣💖 ولی اینوسکه هنوزم فقط به غذا فکر میکنهههه🗿🍚 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 تازه ببخشین دیروز پارت ازش نزاشتم، شارژ زیادی نداشتم هول هولکی همین جوری پارت های بقیه رمان هارو گذاشتم تازه الان دیدم نزاشتم😅😂
پارت۱۲
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی اومد کمک نویسنده چون نویسنده بازم ایدههاشو گم کرده بود🗿🎀)
[همچنان جلوی عمارت هاشیراها...]
زنیتسو:*هنوز با اخم به اوبانای نگاه میکرد. 🗿* من مطمئنم یه چیزی گفتی!😀💥
اوبانای:*کاملاً خونسرد.* ...اشتباه شنیدی.
زنیتسو: نه بابا! خودم شنیدم!🗿
اینوسکه:*یهویی وسط حرفشون پرید.* منم هیچی نشنیدم!🗿💥
زنیتسو: آخه تو اصلاً حواست نبود!🗿💔
تانجیرو:*با خنده آروم گفت.* شاید واقعاً اشتباه شنیدی، زنیتسو.
زنیتسو:*زیر لب.* نه...من هیچوقت تو این چیزا اشتباه نمیکنم...🗿✨
میتسوری:*هنوز صورتش کمی قرمز بود و نگاهش رو از اوبانای میدزدید.* 🥹🌸
کابورامارو:*آروم از بغل میتسوری برگشت و روی شونه اوبانای قرار گرفت. 🐍*
اوبانای:*یواش سر کابورامارو رو نوازش کرد.*
میتسوری:*لبخند زد.* کابورامارو واقعاً خیلی باهوشه...🥹💖
اوبانای:*نگاهش برای چند لحظه روی میتسوری موند.* ...آره.
(همون موقع...تنگ! 🔔صدای زنگ شروع جلسه هاشیراها تو محوطه پیچید.)
تانجیرو: اوه! انگار جلسه قراره شروع بشه!😀
میتسوری: وای! زود باشیم!😀🎀
اوبانای:*آروم کنار میتسوری راه افتاد.*
زنیتسو:*هنوز با شک به اون دوتا نگاه میکرد.* *تو ذهنش: یه روز بالاخره میفهمم بین این دوتا چه خبره...🗿🔍*
اینوسکه: من فقط میخوام ببینم بعد جلسه غذا میدن یا نه.🗿🍚
همه:*شروع کردن به خندیدن. 😂*
ادامه دارد...🥴🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🐍🎀 این بار زنیتسو رسماً افتاد دنبال کشف راز اوبانای و میتسوری🤣💖 ولی اینوسکه هنوزم فقط به غذا فکر میکنهههه🗿🍚 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 تازه ببخشین دیروز پارت ازش نزاشتم، شارژ زیادی نداشتم هول هولکی همین جوری پارت های بقیه رمان هارو گذاشتم تازه الان دیدم نزاشتم😅😂
- ۱۱۷
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط