{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p1

p1

هوا سرد بود. طوری که حتی تختش هم یخ زده بود و پتو تمام زورش روهم میزد نمیتونست نقش سرما رو کم رنگ کنه.
صدای زنگ آلارمش بلند شد. با کلافگی خودشو از رو تخت بالا کشید.
یک صبح دیگه، یه خونه ی دیگه، یه. بچه ی دیگه!
جونگکوک هیچوقت از این کار خسته نمیشد. حداقل بهتر از بقیه ی کارها بود. به جای ۶ صبح بیدار شدن و رفتن به شرکت و دیدن آدم بزرگ های نچسب از بچه ها مراقبت میکرد. اصلا برای همین همیشه توی جیبش شکلات نگه می‌داشت. بچه‌ها همیشه با یک تیکه شکلات، راحت‌تر با دنیای غریبه‌ی جونگکوک کنار می‌اومدن. آروم با دستی که تتو داشت صدای آزاردهنده ی آلارمش رو خفه کرد.
چشم های نیمه بازش به کاغذ مچاله شده روی میز کنار تختش نگاه کرد.
به آدرسی که با خطی تمیز روی کاغذ نوشته شده بود.
« خانواده ی کیم » منتظرش بودن.
اونطور که بهش گفته بودن قرار بود با یه پسر کوچولو رو به رو بشه. معمولا خانواده ها ترجیح میدادن بچه هاشون انتخاب کنن جونگکوک رو به عنوان پرستار بچشون دوست دارن یا نه. و از اونجایی که هیچکس به اون مرد مهربون و خوش چهره که همیشه توی کیفش شکلات داشت نه نمی‌گفت همیشه با اینکه جونگکوک پرستارشون باشه موافقت میکردن. اما این خانواده بر اساس گفته ی خودشون فقط تعریف جونگکوک رو از دوست های متاهلشون شنیدن و به عنوان پرستار بچه انتخابش کردن. این یعنی جونگکوک‌ حتی نمیدونست اون بچه چه شکلیه.
عجیب ترین نکته درمورد اون خانواده می‌تونست این باشه که به جونگکوک گفته بودن ساعت ۹ شب اونجا باشه. ۹ شب، تا ۹ صبح. معمولا جونگکوک‌ ۸ صبح باید پرستاریش رو شروع کنه، اما ۹ شب؟
شاید اگر پول به اون زیادی نمی‌گرفت و حس مسئولیت در قبال تعریف هایی که با توجه به گفته ی اون زوج‌ ازش میکردن نبود این شغل رو قبول نمی‌کرد.

شرایط:
۵۵ لایک ۸۰ کامنت ۱۸ بازنشر
دیدگاه ها (۱۰۵)

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p2 ساعت ۱۹:۵۰ بود. از اونجایی که ساع...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p3چشم های جونگکوک از تعجب گشاد شده ب...

«وقتی عقربه‌ها برمی‌گردند» | When the Hands Turn Back«وقتی ع...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p48تهیونگ غرغر کرد:« جونگکوک، چرا همه دارن به م...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط