{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتاد

سخن از بوسهٔ آن لعل لب نوش افتاد
به میان بار دگر خون سیاوش افتاد

گشت یک‌سان شب و روزم که ترا از رخ و زلف
صبح با شام سیه باز هم‌آغوش‌ افتاد

آنچنان در رخ نیکوی تو حیران ماندم
که مرا‌ کعبه و بتخانه فراموش افتاد

مر مرا هیچ به شیرینی دشنام تو نیست
نوش‌ جانست هر آن نیش که با نوش‌ افتاد

شاه حسنت به جفا شیوهٔ ضحاک گرفت
افعی زلف کجت تا به سر دوش افتاد

پیرهن چاک زنم دمبدم از غم چکنم
که مرا کار بدان سرو قباپوش‌ افتاد

با همه زهد که قاآنی ما می‌ورزد
عاقبت در سر خم می‌ زد و مدهوش‌ افتاد


قاآنی
دیدگاه ها (۲۳)

سلام صبح بخیربه یکشنبہ خوش اومدین🌹 الهی...خونہ هاتون پربرکتر...

گرما یعنینفس های تو؛دست های تو؛آغوش تو!من به خورشید ایمان ند...

آن نه رویست که یک باغ‌ گل و نسرینستوان نه خالست که یک چرخ مه...

دل دیوانه که خود را به سر زلف تو بستستکس بر او دست نیابد که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط