Part 13
🖤𝓜𝔂 𝓭𝓪𝓻𝓴 𝓼𝓲𝓭𝓮🖤
*کسی که روحیه حساس داره الان دیگه واقعا متن توی پرانتز رو نخونه🫠*
🥀 Aurona🥀
(-نظرت راجب جمله من دیگه این کار رو انجام نمیدم چیه؟بهت حق انتخاب میدم که کره ای بنویسمش یا انگلیسی چون فکر نکنم جاش به این زودی ها بره کی می دونه شاید تا آخر عمرت این نوشته مهمون ساعد دستت بمونه!
منتظر ایستادم اما چیزی نگفت پس ادامه دادم
-کامان بیبی انتخاب کن می تونی به چشم یه تتوی خوشگل ببینیش!...اوکی حالا که چیزی نمیگی کره ای می نویسم با اینکه کارش بیشتره ولی دوستات می تونن راحت بخوننش
لپ عاشق به نظر خیلی نرم و گوگولی میومدن دستم رو بردم سمتش و لپش رو کشیدم سرش رو به اون طرفی کرد پوزخندی زدم و جمله 나는 더 이상 이 일을 하지 않습니다 رو روی ساعد دست راستش حکاکی کردم اگه انگلیسی می نوشتم یعنی .I won't do it again خیلی کمتر درد می کشید.
صورتش خیس عرق شده بود تحمل دردش بد نیست.) کاتر رو سر جاش گذاشتم خواستم وسیله دیگه ای رو بردارم که زیر دلم تیر کشید نفسم گرفت از شدت درد نمی تونستم تکون بخورم افتادم روی زمین صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد عطر تلخ و سرد رئیسم درون اتاق پیچید
-کار چطور...آرونا چه بلایی سرت اومده؟
-د..دلم
بلندم کرد ناله ای کردم نمی تونستم درست نفس بکشم،از چشمام اشک می ریخت...
🥀Jungkook🥀
این دختر فقط باعث دردسره! به چشماش نگاه کردم باورم نمیشد داشت گریه می کرد..آخرین باری که گریش رو دیدم سه سال پیش همون شب فاکی بود که اون اتفاق افتاد پوزخندی مهمان لب هام شد
-بیخیال داری گریه می کنی؟
-ع..عوضی به خاطر د..درده دست م..من ن..نیست
-یعنی اون شب هم داشتی به خاطر درد گریه می کردی؟
خندیدم موقعیتی که همچین شرایطی داشته باشه دیگه پیش نمیاد از درد به خودش می پیچید باید یه کاری کنم شاید باید خودم بغلش کنم ببرمش توی اتاقش دوست ندارم اون بادیگارد های چشم چرون ببرنش
-رئیس اون داره درد می کشه چرا فقط وایسادید نگاهش می کنید؟!!!!
-فکر نمی کنم بهت اجازه داده باشم حرف بزنی چه برسه به اینکه توی کار من دخالت کنی اون همین الان دستت رو تیکه تیکه کرده بعد الان نگرانشی؟!
-حس قشنگی نیست کسی مثل آرونا که تونسته برای خودش اعتبار جمع کنه تا پسری جرعت نکنه نزدیکش بشه اونم توی محیط کثیف مافیا اینجوری جلوت بشکنه
-دوستش داری؟
-معلومه که نه من نامزد دارم و عاشقشم! فقط حس الانم رو توصیف کردم بدون اینکه بخوام بهش ترحم کنم
حوصله هم صحبت شدن با یه احمق دیگه رو نداشتم پس دختر عموی خنگولم رو بغل کردم و از اتاق خارج شدیم به بادیگارد ها دستور دادم اون پسر احمق رو باز کنن
-چه بلایی سرش اومده؟
صدای نگران کیم بود که از پشت سرم میومد بدون اینکه برگردم گفتم
-دلش درد می کنه برو دکتر خبر کن
-من می برمش خودت این کار رو انجام بده
-اصلا حوصله ندارم و باید بدونی وقتی بردمش دیگه نمیرم دنبال دکتر پس برای اینکه معشوقت کمتر درد بکشه زودتر برو
دیگه حرفی نزد و رفت به دکتر بگه بیاد پس به راهم ادامه دادم آرونا خیس عرق شده بود و ناله می کرد اتاقش هیچ تغییری نکرده بود گذاشتمش روی تخت تا چشم هامون بهم گره خورد جیغ بلندی کشید
-و..ولم کن می خوای چ..چیکار کنی توروخدا برو جونگکوک من دوست دخترت نیستم ازم دور شو
-هی من کاریت ندارم!
دیالوگ هاش خیلی شبیه اون شب بود دستم رو بردم تا بهش اطمینان بدم اما با دیدن اینکه دارم نزدیکش میشم و دستم به دستش خورده بدنش شروع به لرزیدن و سرد شدن کرد نمی تونست نفس بکشه صورتش داشت کبود میشد همون لحظه دکتر وارد اتاق شد
-این حمله عصبیه برید کنار!
منو کنار زد سرنگ رو از کیفش در آورد و با ماده ای پرش کرد بعد از اینکه مطمئن شد هوایی داخلش نیست سریع به گردنش تزریق کرد حالا کم کم داشت نفس می کشید با اومدن تهیونگ ترجیح دادم بیام بیرون یعنی انقدر زجر کشیده که با مرورش حمله عصبی بهش دست داده؟!
پایان پارت سیزدهم✨
از دید شخصیت ها نوشتم نظر تون رو بگید این بهتره یا سبک قبلی مرسی💓 زودتر نظرات تون رو بگید تا زودتر بنویسم و براتون بزارم🙃
*کسی که روحیه حساس داره الان دیگه واقعا متن توی پرانتز رو نخونه🫠*
🥀 Aurona🥀
(-نظرت راجب جمله من دیگه این کار رو انجام نمیدم چیه؟بهت حق انتخاب میدم که کره ای بنویسمش یا انگلیسی چون فکر نکنم جاش به این زودی ها بره کی می دونه شاید تا آخر عمرت این نوشته مهمون ساعد دستت بمونه!
منتظر ایستادم اما چیزی نگفت پس ادامه دادم
-کامان بیبی انتخاب کن می تونی به چشم یه تتوی خوشگل ببینیش!...اوکی حالا که چیزی نمیگی کره ای می نویسم با اینکه کارش بیشتره ولی دوستات می تونن راحت بخوننش
لپ عاشق به نظر خیلی نرم و گوگولی میومدن دستم رو بردم سمتش و لپش رو کشیدم سرش رو به اون طرفی کرد پوزخندی زدم و جمله 나는 더 이상 이 일을 하지 않습니다 رو روی ساعد دست راستش حکاکی کردم اگه انگلیسی می نوشتم یعنی .I won't do it again خیلی کمتر درد می کشید.
صورتش خیس عرق شده بود تحمل دردش بد نیست.) کاتر رو سر جاش گذاشتم خواستم وسیله دیگه ای رو بردارم که زیر دلم تیر کشید نفسم گرفت از شدت درد نمی تونستم تکون بخورم افتادم روی زمین صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد عطر تلخ و سرد رئیسم درون اتاق پیچید
-کار چطور...آرونا چه بلایی سرت اومده؟
-د..دلم
بلندم کرد ناله ای کردم نمی تونستم درست نفس بکشم،از چشمام اشک می ریخت...
🥀Jungkook🥀
این دختر فقط باعث دردسره! به چشماش نگاه کردم باورم نمیشد داشت گریه می کرد..آخرین باری که گریش رو دیدم سه سال پیش همون شب فاکی بود که اون اتفاق افتاد پوزخندی مهمان لب هام شد
-بیخیال داری گریه می کنی؟
-ع..عوضی به خاطر د..درده دست م..من ن..نیست
-یعنی اون شب هم داشتی به خاطر درد گریه می کردی؟
خندیدم موقعیتی که همچین شرایطی داشته باشه دیگه پیش نمیاد از درد به خودش می پیچید باید یه کاری کنم شاید باید خودم بغلش کنم ببرمش توی اتاقش دوست ندارم اون بادیگارد های چشم چرون ببرنش
-رئیس اون داره درد می کشه چرا فقط وایسادید نگاهش می کنید؟!!!!
-فکر نمی کنم بهت اجازه داده باشم حرف بزنی چه برسه به اینکه توی کار من دخالت کنی اون همین الان دستت رو تیکه تیکه کرده بعد الان نگرانشی؟!
-حس قشنگی نیست کسی مثل آرونا که تونسته برای خودش اعتبار جمع کنه تا پسری جرعت نکنه نزدیکش بشه اونم توی محیط کثیف مافیا اینجوری جلوت بشکنه
-دوستش داری؟
-معلومه که نه من نامزد دارم و عاشقشم! فقط حس الانم رو توصیف کردم بدون اینکه بخوام بهش ترحم کنم
حوصله هم صحبت شدن با یه احمق دیگه رو نداشتم پس دختر عموی خنگولم رو بغل کردم و از اتاق خارج شدیم به بادیگارد ها دستور دادم اون پسر احمق رو باز کنن
-چه بلایی سرش اومده؟
صدای نگران کیم بود که از پشت سرم میومد بدون اینکه برگردم گفتم
-دلش درد می کنه برو دکتر خبر کن
-من می برمش خودت این کار رو انجام بده
-اصلا حوصله ندارم و باید بدونی وقتی بردمش دیگه نمیرم دنبال دکتر پس برای اینکه معشوقت کمتر درد بکشه زودتر برو
دیگه حرفی نزد و رفت به دکتر بگه بیاد پس به راهم ادامه دادم آرونا خیس عرق شده بود و ناله می کرد اتاقش هیچ تغییری نکرده بود گذاشتمش روی تخت تا چشم هامون بهم گره خورد جیغ بلندی کشید
-و..ولم کن می خوای چ..چیکار کنی توروخدا برو جونگکوک من دوست دخترت نیستم ازم دور شو
-هی من کاریت ندارم!
دیالوگ هاش خیلی شبیه اون شب بود دستم رو بردم تا بهش اطمینان بدم اما با دیدن اینکه دارم نزدیکش میشم و دستم به دستش خورده بدنش شروع به لرزیدن و سرد شدن کرد نمی تونست نفس بکشه صورتش داشت کبود میشد همون لحظه دکتر وارد اتاق شد
-این حمله عصبیه برید کنار!
منو کنار زد سرنگ رو از کیفش در آورد و با ماده ای پرش کرد بعد از اینکه مطمئن شد هوایی داخلش نیست سریع به گردنش تزریق کرد حالا کم کم داشت نفس می کشید با اومدن تهیونگ ترجیح دادم بیام بیرون یعنی انقدر زجر کشیده که با مرورش حمله عصبی بهش دست داده؟!
پایان پارت سیزدهم✨
از دید شخصیت ها نوشتم نظر تون رو بگید این بهتره یا سبک قبلی مرسی💓 زودتر نظرات تون رو بگید تا زودتر بنویسم و براتون بزارم🙃
- ۱۹.۰k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط