🍃 🌷

🍃 🌷

مردی خسیس تمام دارایی‌ اش را فروخت و طلا خرید

او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد. مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می‌زد و آنها را زیر و رو می‌کرد تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت

روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد رهگذری او را دید و پرسید «چه اتفاقی افتاده است؟» مرد حکایت طلاها را بازگو کرد

رهگذر گفت

«این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست

تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»

ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است

چه بسیار افرادی هستند که پولدارند اما ثروتمند نیستند و چه بسیار افرادی که ثروتمندند ولی پولدار نیستند
🌸 🍃 🍃 🌸

🌻 🌻 🌹 🌷 🌹 🌻 🌻
دیدگاه ها (۱)

✍حکایت عاقبت دغلمرد ثروتمندی گله ای گوسفند داشت.شبها شیر گوس...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۳ روزها گذشت.مشتری ناشناس تقریباً هر دو...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 44چند روز از پیدا شدن حقیقت درباره ب...

🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت: مسافرت‌ها افزایش پیدا کرده، وضع...

......پارت. دوازدهم......

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 21چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و رینا سعی ...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

یکی بود، یکی نبود...خانواده‌ای بود که زندگی‌شان بوی خدا می‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط