جمعه ظهر.
جمعه ظهر.
سوآ جلوی در ایستاده بود، با همون عینک جدید.
موهاش رو با دقت بسته بود و لباس مرتب پوشیده بود،
ولی هنوز یهجور دستپاچگی توی رفتارش بود.
شوگا کلید ماشینو توی هوا چرخوند و گفت:
– «بریم.»
اولین مقصد، پاساژ بود.
نه از اونایی که پر از جمعیته، یه جای نسبتاً خلوت و آروم.
شوگا یهراست رفت سمت یه مغازه لباس.
– «بیا. وقتشه چند دست لباس درستحسابی داشته باشی.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
– «من لباس دارم.»
شوگا نگاهی به کفشهای پارهپورهش انداخت.
– «نه. اونایی که داری واسه یکیه که داره زنده میمونه. من میخوام لباس بپوشی مثل کسی که قراره زندگی کنه.»
سوآ چیزی نگفت، فقط لب پایینش رو گاز گرفت.
تا آخر خرید، فقط با سر جواب میداد.
ولی اون برق چشمهاش، همهچی رو لو میداد.
بعد از خرید، رفتن یه رستوران ساده اما تمیز.
شوگا منو رو گرفت سمتش.
– «پیتزا خوبه؟»
سوآ خندید.
– «همیشه خوبه.»
سر میز، برای اولینبار، شوگا بدون نگاه به ساعت یا گوشی، فقط نشست و با آرامش غذا خورد.
گاهی نگاهش به سوآ میافتاد که چطور تند تند از همهچی عکس میگرفت.
نه برای پُز دادن… برای نگه داشتن.
و آخر روز، شهر بازی.
صدای خندهی بچهها، نورهای رنگی، و بوی پاپکورن همهجا پیچیده بود.
سوآ از هیجان چشماش برق میزد، ولی باز هم با ترس به وسایل نگاه میکرد.
شوگا گفت:
– «هرچی خواستی سوار شی، میشیم.»
سوآ مکث کرد.
– «حتی اون چرخفلکهی بزرگه؟»
شوگا:
– «حتی اون.»
روی چرخفلک، وقتی به بالاترین نقطه رسیدن، سوآ آروم گفت:
– «از این بالا همهچی کوچیکه… حتی دردای آدم.»
شوگا گفت:
– «از بالا همهچی رو میشه دید. حتی خودتو.»
سوآ لبخند زد.
و اون لحظه، انگار نه تنها شهر زیر پاشون بود،
بلکه یه بخشی از دل سوآ هم برای اولینبار آروم گرفته بود.
سوآ جلوی در ایستاده بود، با همون عینک جدید.
موهاش رو با دقت بسته بود و لباس مرتب پوشیده بود،
ولی هنوز یهجور دستپاچگی توی رفتارش بود.
شوگا کلید ماشینو توی هوا چرخوند و گفت:
– «بریم.»
اولین مقصد، پاساژ بود.
نه از اونایی که پر از جمعیته، یه جای نسبتاً خلوت و آروم.
شوگا یهراست رفت سمت یه مغازه لباس.
– «بیا. وقتشه چند دست لباس درستحسابی داشته باشی.»
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
– «من لباس دارم.»
شوگا نگاهی به کفشهای پارهپورهش انداخت.
– «نه. اونایی که داری واسه یکیه که داره زنده میمونه. من میخوام لباس بپوشی مثل کسی که قراره زندگی کنه.»
سوآ چیزی نگفت، فقط لب پایینش رو گاز گرفت.
تا آخر خرید، فقط با سر جواب میداد.
ولی اون برق چشمهاش، همهچی رو لو میداد.
بعد از خرید، رفتن یه رستوران ساده اما تمیز.
شوگا منو رو گرفت سمتش.
– «پیتزا خوبه؟»
سوآ خندید.
– «همیشه خوبه.»
سر میز، برای اولینبار، شوگا بدون نگاه به ساعت یا گوشی، فقط نشست و با آرامش غذا خورد.
گاهی نگاهش به سوآ میافتاد که چطور تند تند از همهچی عکس میگرفت.
نه برای پُز دادن… برای نگه داشتن.
و آخر روز، شهر بازی.
صدای خندهی بچهها، نورهای رنگی، و بوی پاپکورن همهجا پیچیده بود.
سوآ از هیجان چشماش برق میزد، ولی باز هم با ترس به وسایل نگاه میکرد.
شوگا گفت:
– «هرچی خواستی سوار شی، میشیم.»
سوآ مکث کرد.
– «حتی اون چرخفلکهی بزرگه؟»
شوگا:
– «حتی اون.»
روی چرخفلک، وقتی به بالاترین نقطه رسیدن، سوآ آروم گفت:
– «از این بالا همهچی کوچیکه… حتی دردای آدم.»
شوگا گفت:
– «از بالا همهچی رو میشه دید. حتی خودتو.»
سوآ لبخند زد.
و اون لحظه، انگار نه تنها شهر زیر پاشون بود،
بلکه یه بخشی از دل سوآ هم برای اولینبار آروم گرفته بود.
- ۲۱.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط