{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شب کوچک من، افسوس

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره‌ی ویرانی‌ست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

 

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است

 

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه‌ی باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه‌ای

و پس از آن، هیچ

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد

و زمین دارد

بازمی‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

 

فروغ فرخ‌زاد
دیدگاه ها (۱)

دل گمراه من چه خواهد کردبا بهاری که می‌رسد از راه؟با نیازی ک...

در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زندبه دشت پرملال ما پرنده ...

من مناجات درختان را هنگام سحر،رقص عطر گل یخ را با باد،نفس پا...

نه برگ گلی به شاخه می ماندنه هیچ کس به جز خدا می ماندخوش باش...

پارت چهار... پشت در، کسی منتظرم بودصبح شد...اما نور خورشید ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط