تلخی عشق شیرین
تلخی عشق شیرین
Pt6
تهیونگ...
داشتم کتابی که اون روز که با ا.ت رفته بودیم کتاب خونه خریده بودم رو میخوندم یکی از خدمت کارا اومد سمتم
" •سرورم باید برای مراسم عروسیتون اماده شید "
"باشه تو برو من چند دقیقه دیگه میام"
رفت و من با خوندن جمله اخر صفحه بلند شدم و کتاب رو توی کتاب خونه گذاشتم اومدم بذم که جیمین داد زد
"قربانــــــ نامه دارین"
"از کی؟"
"از..... لی ا.ت"
وقتی اسم رو گفت نامه رو از دستش کشیدم باز کردم و خوندم
«خودتون دیگه میدونید نامه چی نوشته بو ولی حالا مینویسم»
"سلام تهیونگ عزیز
منم ا.ت اون روز که تو جنگل هم رو دیدیم
من بخاطر اون شب معذرت میخوام که سرت داد زدم گفتم تو کی منی که بخوام برات توضیح بدم
راستش اون شب یه اتفاقی افتاد یه خبری به گوشم رسید که من قرار ازدواج اجباری کنم به یکی که اصلاً ندیدمش ولی خواستم یه حقیقتی رو بهت بگم که من تورا ازعماق قلبم دوست دارم
امیدوارم یک روزی دوباره دورا ببینم
امیدوارم زندگی خوبی رو پشت سر بگذاری و مراقب خودت باش و هیچ وقت فراموشت نمیکنم."
"از عزیزانت لی ا.ت"
چشمام پر اشک بود یک حرفی میزدم سرازیر میشد
نامه رو انداختم زمین و به سمت در رفتم من هم عاشقش بودم نمیدونم کجا زندگی میکنه که با دادی که باعث شد بایسدم
"کمتر از یک ساعت دیگه باید ازدواج کنیــــــ"
به سمت جیمین برگشتم با خودم فکرم نمیدونم کجاس من یک بار دیدمش یک بار باهاش هم صحبت شدم الان هم مجبورم برم سر مراسم عقدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد اشک هام بی اختیار میریخت دست خودم نبود رفتم تو برای عروسی امادم کنن
ا.ت...
با کالسکه اومدن دنبالم که برم به قصر توراه انقدر گریه کردم چشمام پف کرده بود از صبح هی گریه میکردم الان نزدیکای غروب
بود
قصر...
الان باید میرفتم اماده بشم
لباس هام رو وقتی پوشیدم اومدم بیرون یکی از خدمت کار ها اومد سمتم
"خانم، آقا گفتن این ها رو بهتون بدم"
"خیلی ممنونم باید کجا برم که امادم بشم"
"بله، از این سمت" نشون دادن راه
راوی «خودم♡"
دختر وقتی از اتاق اومد بیرون بلافاصله پادشاه و اقای کاتبرت اومدن سمت اتاق پرو
تهیونگ با بی حوصلگی تمام به جیمین نگاه میکرد
"جیمین به خدا حالم خوبه خودم پا دارم"
" اقای از خود راضی یک ساعت دیگه عروسیت "
" عروسی که هیچ عشقی توش نیس "
" موقع عروسیت یه خبر خوب برات دارم "
تهیونگ لبخند ریزی روی لب هایشایش اومد
"چه خبری؟"
"میفهمی، اگه بجنبی زودتر میفهمی"
ا.ت...
وقتی تاج رو سر رو هم گذاشت شبیه فرشته ها شده بودم
"خب... خانم ملکه زن پادشاه چطور شد؟"
"خیلی خوب شده.... از نظرت عاشقم میشه؟"
"اگه عاشقت نشه.... خیلی سلیقه بدی دارند"
با این حرفش لبخندی زدم که از گریه هم بدتر بود
وای الان دقت میکنم لباسم خیلی بازه ولی خیلی خوشگله
ناراحت که نمیشه چون اصن دوستم نداره
بلند شدم تا برم داخل سالن.... ادامه دارد ♡☆
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰
شرط ها
کامنت: 15☆
لایک: 10
Pt6
تهیونگ...
داشتم کتابی که اون روز که با ا.ت رفته بودیم کتاب خونه خریده بودم رو میخوندم یکی از خدمت کارا اومد سمتم
" •سرورم باید برای مراسم عروسیتون اماده شید "
"باشه تو برو من چند دقیقه دیگه میام"
رفت و من با خوندن جمله اخر صفحه بلند شدم و کتاب رو توی کتاب خونه گذاشتم اومدم بذم که جیمین داد زد
"قربانــــــ نامه دارین"
"از کی؟"
"از..... لی ا.ت"
وقتی اسم رو گفت نامه رو از دستش کشیدم باز کردم و خوندم
«خودتون دیگه میدونید نامه چی نوشته بو ولی حالا مینویسم»
"سلام تهیونگ عزیز
منم ا.ت اون روز که تو جنگل هم رو دیدیم
من بخاطر اون شب معذرت میخوام که سرت داد زدم گفتم تو کی منی که بخوام برات توضیح بدم
راستش اون شب یه اتفاقی افتاد یه خبری به گوشم رسید که من قرار ازدواج اجباری کنم به یکی که اصلاً ندیدمش ولی خواستم یه حقیقتی رو بهت بگم که من تورا ازعماق قلبم دوست دارم
امیدوارم یک روزی دوباره دورا ببینم
امیدوارم زندگی خوبی رو پشت سر بگذاری و مراقب خودت باش و هیچ وقت فراموشت نمیکنم."
"از عزیزانت لی ا.ت"
چشمام پر اشک بود یک حرفی میزدم سرازیر میشد
نامه رو انداختم زمین و به سمت در رفتم من هم عاشقش بودم نمیدونم کجا زندگی میکنه که با دادی که باعث شد بایسدم
"کمتر از یک ساعت دیگه باید ازدواج کنیــــــ"
به سمت جیمین برگشتم با خودم فکرم نمیدونم کجاس من یک بار دیدمش یک بار باهاش هم صحبت شدم الان هم مجبورم برم سر مراسم عقدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد اشک هام بی اختیار میریخت دست خودم نبود رفتم تو برای عروسی امادم کنن
ا.ت...
با کالسکه اومدن دنبالم که برم به قصر توراه انقدر گریه کردم چشمام پف کرده بود از صبح هی گریه میکردم الان نزدیکای غروب
بود
قصر...
الان باید میرفتم اماده بشم
لباس هام رو وقتی پوشیدم اومدم بیرون یکی از خدمت کار ها اومد سمتم
"خانم، آقا گفتن این ها رو بهتون بدم"
"خیلی ممنونم باید کجا برم که امادم بشم"
"بله، از این سمت" نشون دادن راه
راوی «خودم♡"
دختر وقتی از اتاق اومد بیرون بلافاصله پادشاه و اقای کاتبرت اومدن سمت اتاق پرو
تهیونگ با بی حوصلگی تمام به جیمین نگاه میکرد
"جیمین به خدا حالم خوبه خودم پا دارم"
" اقای از خود راضی یک ساعت دیگه عروسیت "
" عروسی که هیچ عشقی توش نیس "
" موقع عروسیت یه خبر خوب برات دارم "
تهیونگ لبخند ریزی روی لب هایشایش اومد
"چه خبری؟"
"میفهمی، اگه بجنبی زودتر میفهمی"
ا.ت...
وقتی تاج رو سر رو هم گذاشت شبیه فرشته ها شده بودم
"خب... خانم ملکه زن پادشاه چطور شد؟"
"خیلی خوب شده.... از نظرت عاشقم میشه؟"
"اگه عاشقت نشه.... خیلی سلیقه بدی دارند"
با این حرفش لبخندی زدم که از گریه هم بدتر بود
وای الان دقت میکنم لباسم خیلی بازه ولی خیلی خوشگله
ناراحت که نمیشه چون اصن دوستم نداره
بلند شدم تا برم داخل سالن.... ادامه دارد ♡☆
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰
شرط ها
کامنت: 15☆
لایک: 10
- ۲۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط