p...6
p...6
ژان هم وارد اینه جادو شد شوکای هم همینطور
یه نفر انگار داشت کار های هر سه نفر را از اینه های مختلف نگاه میکرد. و زیر نظر داشت
شوکای وارد اینه آینده شد خودشو دید تو یه که داره میدوهه تو یه صحنه وحشتناکی
شوکای کسی رو صدا میکرد اما انگار معلوم نبود دنبال کی میگرده
شوکای با تعجب نگاه میکرد که چه خبره
یکم جلوتر رفت دید اون وژان نشستن بالا سر یه نفر دارن گریه میکنن ژان همش تقصیر منه
شوکای هم گریش بند نمیومد
شوکای با تعجب به تصویر اینه آینده خیره شده بود
ژان وارد اینه آینده شد اولش یه تصویر قشنگی دید یه سخره خیلی دیدنی بود و صدای پرندگان که انگار از یه چیزی ترسیدن و شروع به پرواز کردن
یه یهویی خودشو دید داره با لباس های خیلی خاکی و پاره ای فرار میکرد پشت سرش ییبو و کلی سرباز هستن
ژان به لبه پرتگاه رسید ژان اگه یه قدم جلوتر بیایی خودمو پرت میکنم پایین
ییبو.. ژان مگه بچه بازیه واستا سر جات از جات تکون نخور
ژان دیونه شده بود همچنان داشت گریه میکرد و میخندید گفت تو یکی ساکت شو تو دیگه حرف نزن اینکه من اینجا هستم همش تقصیر توعه
ییبو.. من معذرت میخوام لطفا بیا کنار تا بهت توضیح بدم
ژان.. چه توضیح میخوایی بدی همه چیزو با چشمای خودم دیدم دیگه حرف نزن
ژان به عقب قدم بر میداشت
ییبو ..ژان داری چیکار میکنی برگرد عقب
ژان .. سکوت کرده بود
ییبو اشک از چشماش ریخت و گفت
ژان لطفا منو ببخش برگرد عقب
ژان به ییبو نگاه کرد و لبخنده تلخی زد خودشو به عقب انداخت
ییبو دوید جلو تا دستشو بگیره اما آیا رسید یانه
ژان دیگه ادامشو ندید
لئووکه به قمارخونه حمله کرده بود چن ژه یوان هم از پشت حمله کرد داشتن گروه سایه رو شکست میدادن که یهو یکی با نقاب اومد تو که لباس سیایی پوشیده بود دینگ یوشی لیژانو به یجایه امن برد و خودش با همون نقاب دار مبارزه میکرد دوتاشون به یه اندازه قوی بودن
داشتن مبارزه میکردن که ساحب قمارخونه گفت
س/..همه دست نگهداریدمگر نه این بانو هومیکشم
لیژان..ولم کن عوضی
دینگ یوشی..دستت بهش بخوره روزگارتو سیاه میکنم
مرده سیاه فوش از فرصت استفاده کرد و شمشیرشو گزاشت روگردن دینگ یوشی
س/.اگه راهو باز نکنین اینومیکشم
لئوو نمیخاست راهوباز کنه
چن ژه یوان..حتافکرشم نکن لیژان و دینگ یوشی صدمه میبینن
لئوو.باحرص شمشیرشو اورد پایین مرد مشکی فوش و ساحب قمارخونه رفتن بیرون دینگ یوشی حول دادن تو و لیژانو باخدشون بردن
لئوو.چرا واییستادین بریم دنبالشون
لئوو و دینگ یوشی رفتن دنبالشون و چن ژه یوان موندو همه چیزو برسی میکرد
و نمیزاشت کسی بره یا کسی بیاد
ژان هم وارد اینه جادو شد شوکای هم همینطور
یه نفر انگار داشت کار های هر سه نفر را از اینه های مختلف نگاه میکرد. و زیر نظر داشت
شوکای وارد اینه آینده شد خودشو دید تو یه که داره میدوهه تو یه صحنه وحشتناکی
شوکای کسی رو صدا میکرد اما انگار معلوم نبود دنبال کی میگرده
شوکای با تعجب نگاه میکرد که چه خبره
یکم جلوتر رفت دید اون وژان نشستن بالا سر یه نفر دارن گریه میکنن ژان همش تقصیر منه
شوکای هم گریش بند نمیومد
شوکای با تعجب به تصویر اینه آینده خیره شده بود
ژان وارد اینه آینده شد اولش یه تصویر قشنگی دید یه سخره خیلی دیدنی بود و صدای پرندگان که انگار از یه چیزی ترسیدن و شروع به پرواز کردن
یه یهویی خودشو دید داره با لباس های خیلی خاکی و پاره ای فرار میکرد پشت سرش ییبو و کلی سرباز هستن
ژان به لبه پرتگاه رسید ژان اگه یه قدم جلوتر بیایی خودمو پرت میکنم پایین
ییبو.. ژان مگه بچه بازیه واستا سر جات از جات تکون نخور
ژان دیونه شده بود همچنان داشت گریه میکرد و میخندید گفت تو یکی ساکت شو تو دیگه حرف نزن اینکه من اینجا هستم همش تقصیر توعه
ییبو.. من معذرت میخوام لطفا بیا کنار تا بهت توضیح بدم
ژان.. چه توضیح میخوایی بدی همه چیزو با چشمای خودم دیدم دیگه حرف نزن
ژان به عقب قدم بر میداشت
ییبو ..ژان داری چیکار میکنی برگرد عقب
ژان .. سکوت کرده بود
ییبو اشک از چشماش ریخت و گفت
ژان لطفا منو ببخش برگرد عقب
ژان به ییبو نگاه کرد و لبخنده تلخی زد خودشو به عقب انداخت
ییبو دوید جلو تا دستشو بگیره اما آیا رسید یانه
ژان دیگه ادامشو ندید
لئووکه به قمارخونه حمله کرده بود چن ژه یوان هم از پشت حمله کرد داشتن گروه سایه رو شکست میدادن که یهو یکی با نقاب اومد تو که لباس سیایی پوشیده بود دینگ یوشی لیژانو به یجایه امن برد و خودش با همون نقاب دار مبارزه میکرد دوتاشون به یه اندازه قوی بودن
داشتن مبارزه میکردن که ساحب قمارخونه گفت
س/..همه دست نگهداریدمگر نه این بانو هومیکشم
لیژان..ولم کن عوضی
دینگ یوشی..دستت بهش بخوره روزگارتو سیاه میکنم
مرده سیاه فوش از فرصت استفاده کرد و شمشیرشو گزاشت روگردن دینگ یوشی
س/.اگه راهو باز نکنین اینومیکشم
لئوو نمیخاست راهوباز کنه
چن ژه یوان..حتافکرشم نکن لیژان و دینگ یوشی صدمه میبینن
لئوو.باحرص شمشیرشو اورد پایین مرد مشکی فوش و ساحب قمارخونه رفتن بیرون دینگ یوشی حول دادن تو و لیژانو باخدشون بردن
لئوو.چرا واییستادین بریم دنبالشون
لئوو و دینگ یوشی رفتن دنبالشون و چن ژه یوان موندو همه چیزو برسی میکرد
و نمیزاشت کسی بره یا کسی بیاد
- ۲.۴k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط