{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

،p...7

،p...7

ییبو داشت همینجوری تواینه اینده نگاه میکرد که یهو شوکای و ژان دید که دسته همدیگروگرفتن ییبوحسبانی شد و حصاره جادوییو شکست و ۳تاشون ازادشدن ولی از همدیگه دوربودن

لئوو ودینگ یوشی هنوز داشتن گروه سایه رو تعقیب میکردن ولی بهشون زیاد نزدیم نمیشودن که به لیژلن اسیب نزنندتقریبن به ساحل رسیده بودن مثله اینکه اون لباس مشکیه گم شده بود و فقط صاحب قمارخونه اونجابودو افرادش دینگ یوشی دیگه تاقت نیاورد و رفت جلوگفت

دینگ یوشی..بزارلیژان بره
س/ق..اول برامون یه کشتی جور کن بعد این بانوازادمیکنم

لئوو..باش اولین کشتی که به ساحل رسید باهاش برو
لیژان..ولم کنیدعوضیا
دینگ یوشی..پس چرا یه کشتی نمیاد
بعدنیم ساعت یه کشتی به ساحل رسید

س/ق..پیاده شید عوضیا

نمیدونست که لی هن توکشتی هست
ساحب قمارخونه لیژان هول داد به سمت دینگ یوشی و میخاست سری سواره کشتی بشکه لی هن اومد و جلوشون وایستاد

لئوو.. نزارید فرارکنن
س/ق..تودیگه کی هستی
لی هن..همونیکه قراره سرزتنت جداکنه (باپوزخند)

س/ق..بکشیدش
همه به لی هن حمله کردن
ژان داشت به دو برش نگاه می‌کرد همش ییبو و شوکای صدا میزد

ژان.پس کجا هستین

شوکای بعد اینکه حصار شکسته شد بیهوش شد یه قسمت از جنگل افتاده بود ناگهان صدایی به گوشش می‌رسید

شوکای فهمید صدای ژان هست تا که به خودش اومد رفت پیش ژان

ژان با دیدن شوکای خوشحال شد سریع رفت پیشش

ژان.. حالت خوبه
شوکای ..خوبم تو که چیزیت نشد
ژان ..منم خوبم ییبو کجاست

شوکای.. نمیدونم ژان من معذرت میخوام بخاطر من اومدی به این سفر حالا همش اتفاق های بد پشته سر هم میفتن

ژان.. مشکلی نیست این که من اومدم به این سفر تصمیم خودم بود

شوکای.. ممنون که باهام اومدی

ژان یهویی جیق کشید گفت شوکای پشته سرت نگاه شوکای نگاه کرد دید یه سنجاب کوچولوی ناز هستش
که زخمی شده

شوکای بغلش کرد گفت
شوکای..اینکه ترس نداره
ژان..فکر کردم چیزه خطرناکی هست
شوکای ..نه نیستش فقط باید بزاریم بره

ژان.. اما زخمیه

شوکای ..خودش خوب میشه نگران نباش دستش گذاشت رو سنجاب و نازش کرد بعد هم رهاش کرد بره

ژان.. اولش ترسیدم اما اون خیلی ناز بود
شوکای خندید براش
ژان هم خندش اومد ییبو تو همین لحظه رسید داشت نگاه می‌کرد یاد چیزی افتاد که تو آینه آینده دیده بود
با خودش گفت
ییبو..نباید بزارم زیاد به هم نزدیک بشن

ییبو.. دارین چیکار میکنید
ژان با صدای ییبو به سمتش خیره شد شوکای هم همینطور
ژان دوید با خوشحالی ییبو بغل کرد گفت
ژان..مرسی که حالت خوبه

ییبو اولش یکم شکه شد اما بعدش اونم ژان بغل کرد و بعد چند سانیه از هم جدا شدن
ییبو ..چیزیت که نشده

ژان نه من خوبم نگران توبودم
شوکای ..حالا که همه چیز مرتبه اون مردی که مارو به اینجا آورد کجاست
دیدگاه ها (۱)

فالو=فالوp....8وقتی گروه سایه دستگیر کردن لئوو بهترین فرماند...

p...9وانگ..من دیگه دارم میرم به نیانگما دنبال لیژان اروقت ژا...

اینم یه کلیپ از ..رمان عشق رام نشدنی یا تیتراژ شروع فصل ۲ می...

p...6ژان هم وارد اینه جادو شد شوکای هم همینطور یه نفر انگار ...

سناریو ساسونارو

عشق یک شیطان ویک جوجه تیغی پارت ۲۸

پارت پنجممممم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط