{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریا

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.

پرسید: چرا می گریی؟

- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم.

خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.
می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.

خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟

خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ.

خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود.
می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.
دیدگاه ها (۱۵)

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :آیا می‌گویند: پس بر هر...

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی ...

خ‌ـاطره✔خردمندِ پیری در دشتی پوشیده از برف قدم میزد که به زن...

#داستان_شب...یک حکیم سالخورده‌ی چینی از دشتی پر از برف رد می...

یک حکیم سالخورده‌ی چینی از دشتی پر از برف رد می‌شد که به زنی...

در میان همه‌ی آن دیگران،در میان این رودخانه‌ی تندِ مواجکه هز...

👱‍♂آن مرد از وجود مار درون غار بیخبر است!🧕آن زن هم از وجود س...

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید:می گویند فردا ش...

این نقاشی ساده و ابتدایی به اندازه صد تا کتاب حرف داره!آن مر...

این نقاشی ساده و ابتدایی به اندازه صد تا کتاب حرف داره!آن مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط